eitaa logo
🕊 فُتٌحً قُلَبً 💚
4.9هزار دنبال‌کننده
71 عکس
131 ویدیو
3 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 خانم جون خونه شام گذاشته بود برامون. همه سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه خانم جون. وقتی رسیدیم، خرید هارو برداشتیم و وارد خونه شدیم. با دایی و بابا و آقاجون سلام کردیم و مامان و زندایی نشستن روی مبل و خرید هارو یکی یکی نشون خانم جون دادن. منو نلین هم شام رو کشیدیم و پسرا هم سفره رو پهن کردن و چیدن. شام رو خوردیم و هرکی رفت خونه خودش. با تمام خستگی سر روی بالشت گذاشتم که یادم اومد فردا کوییز داریم. گوشی رو برداشتم و به نیما پیام دادم و نوشتم: درس خوندی؟ همون لحظه جواب داد: نه، مگه کوییز داریم؟ پوفی کشیدم و نوشتم: اره. نیما: ولشکن بگیر بخواب خسته ای، فردا زود تر میام دنبالت باهم درس میخونیم، باشه؟ با چشمایی که از خستگی تار میدید نوشتم: باشه. و بعدش دیگه نفهمیدم کی خوابم برد. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از تبلیغات ملودی
اسم من ملکاست و این عکس واقعی منه! برای یه کار پاره‌ وقت رفتم شهرک صنعتی که اونجا پاکیم، توسط یه آدم پَست گرفته شد. روی کلی کارتن افتاده بودم و می‌لر،،زیدم. همون موقع، در باز شد و صداهایی شنیدم: _سریع همه جا رو بگردین... چند لحظه بعد، صاحب همون صدا نزدیکم اومد. مردی متشخص با کت و شلوار اتو کشیده، انگار از دل یه نقاشی بیرون اومده بود. دستش رو که گذاشت رو بازوم و تکونم داد، تازه فهمیدم که دیگه هیچ توانی برای فریاد زدن ندارم. بعدش دیگه هیچی یادم نمیاد. فقط میدونم وقتی به خودم اومدم، تو آغـــ../..ـوش همون مرد بودم و صدای داد و بیدادش که به یکی دیگه می‌گفت سریع دکتر خبر کن میومد. چشم که باز کردم، نور ملایمی صورتم رو نوازش میداد. تو یه اتاق شیک و مدرن رو تخت بزرگی خوابیده بودم. گیج و سردرگم بودم. چطور به اینجا رسیدم؟ آخرین چیزی که یادم بود، اون اتفاق لعنـ.تی بود. ناخواسته صدام بالا رفت. _من کجام؟! بلافاصله ناجیم که اونجا بود، وارد شد، با همون چهره‌ی آروم و موقر. _بالاخره به هوش اومدی. حالت چطوره؟ تلاش کردم بشینم، اما بدنم هنوز در،د می‌کرد. با لکنت گفتم: _من... من کجام؟ مرد جلو اومد و کنار تخت نشست. _نگران نباش. تو خونه‌ی منی! مکثی کرد. _به خانوادت اطلاع دادم. دارن میان پیشت. و... من میخوام عقدت کنم. چشمام از تعجب گرد شد. ادامه ی این سرگذشت مهیج اینجاست:👇 https://eitaa.com/joinchat/672335055C5ddc198c3b ساعت 7:00 پاک شه ❌
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
355.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ ببینم!!! اون رئیس نیست داره با موهای ماهور بازی میکنه؟ با شنیدن اسمم از پشت سرمو چرخوندم که با مسیحا چشم تو چشم شدم ناخودآگاه گفتم+ سلام رئیس سرد گفت _ بچرخ داشتم با موهات بازی میکردم🥲🤣❌ https://eitaa.com/joinchat/1800865282C45d4a6b4fe
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
- خواهرتونو از مدرسه جمع کنین! با شکم 9 ماهه اومده امتحان بده. با پیچیدن صدای ناظم پشته خط عصبی غریدم: - اون دختر زنمه وای به حالتون بلایی سرش بیاد. با پیچیدن صدای جیغ آشنایی...😳😭❌ https://eitaa.com/joinchat/1800865282C45d4a6b4fe
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
.               ‹ رُمآن ِمــوحَنـایی🧡🍂 › بِســم‌تعالی! ژانر: 🔥 این رم*ان شامل صح*نه های هی*جانی میباشد https://eitaa.com/joinchat/2909472372C850371ed8a
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
دیوونه‌اش بودم!😍 حسنا یه دختر محجبه و چشم عسلی که دلم رو عجیب برده بود. دختر یتیمی که مجبور بود خونه‌ی عموش و پیش سه‌تا پسر مجرد و بزرگ زندگی کنه! از این موضوع به شدت در عذاب بودم! فکر اینکه یکی از اونها دلش رو ببره نابودم میکرد. نتونستم طاقت بیارم و رفتم خواستگاریش. شب‌ عروسیمون وقتی چشمای گریون و ب..ن لرزونش رو دیدم، پا روی دلم و خواسته‌هام‌ گذاشتم و بهش قول دادم تا خودش نخواد کاری به کارش ندارم! چندساعت بیشتر از قولی که به حسنا داده بودم نگذشته بود که از لای‌در دیدمش. موهای فر و خوش‌رنگش روی شونه‌هاش ریخته بود و لباس کوتاهی به تن داشت. وارد اتاق شدم و بی‌توجه به قولی که داده بودم...🔥 https://eitaa.com/joinchat/1008338321C04e5ed5a7a
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
من حسنام!! بعداز فوت پدر و مادرم مجبور شدم خونه‌ی عموم زندگی کنم. برای رهایی از دستِ تهدیدها و آ..زارهای کاوه برادر جوون زن‌عموم که اونجا زندگی می‌کرد به خواستگاری کسی جواب بله دادم که نباید و هرگز فکرش رو هم نمی‌کردم که عروس اون بشم! شب‌عروسی قول داد کاری بهم نداره ولی چند ساعت بعد وارد اتاق شد و...😭❌ به علت هیجانات زیاد مناسب افراد کم‌سن نیست و لینک به زودی باطل می‌شود🤫👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1008338321C04e5ed5a7a
تایم تب تا ۸ صبح پست ممنوع❌
آخه مگه میشه زندگی انقد پینترستی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی😭♥️.. https://eitaa.com/niyayesh_life وقتی کل زندگت شده این چنل🕯🌚 ؛