eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
67 عکس
130 ویدیو
3 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت240 🌿🕊 خانم جون خونه شام گذاشته بود برامون.
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 روزها میگذشت و ما هر روز سرمون شلوغ تر میشد. امروز روز عقدمون بود. از صبح من و نلین اومدیم سالن و یه میکاپ ساده و شیک مخصوص عقد انجام دادیم و الان حاضر و آماده منتظر بودیم پسرا بیان دنبالمون. نلین چادر کرمی شو روی سرش جا به حا کرد و گفت: همش لیز میخوره. خندیدم و گفتم: میخوای بده برات با گیره فیکس کنم. نلین سری تکون داد و اومد پیشم. چادر رو روی سرش سنجاق زدم تا دیگه لیز نخوره. همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلند شد و اسم نیما برق زد. ایکون سبز رو فشار دادم و گفتن: جانم. نیما: سلام بانو میگم سیندرلا افتخار میدن بیان پایین؟ با لبخند گفتم: بله جناب. بعد تماس رو قطع کردم و رو به نلی گفتم: پاشو اومدن. از خانم آرایشگر تشکری کردیم و از سالن خارج شدیم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 نیما و سامی جلوی در منتظرمون بودن. گوشه های چادرمو گرفتم و همراه نلین به سمتشون رفتیم. با صدای پامون برگشتن به طرف ما و همراه دسته گل های کرمی جلو اومدن. نیما به حالت تعظیم سر خم کرد و دسته گل رو به طرفم گرفت. این کار رو سامی هم انجام داد. همراه با مکس دسته گل هارو ازشون گرفتیم و تشکر کردیم. با فاصله از هم به سمت ماشین رفتیم. واسه عقد یک ماشین آورده بودن. نیما در سمت جلو رو برای من باز کرد و سامی در عقب رو برای نلین. با هم سوار ماشین شدیم و به سمت محضر حرکت کردیم. در طول مسیر یه چندتا عکس دسته جمعی گرفتیم. وقتی به محضر رسیدیم، بازم پسر ها جلوتر از ما پیاده شدن و در رو برامون باز کردند. از ماشین پیاده شدیم و وارد محضر شدیم. به سمت اتاق مد نظر رفتیم و با ورودمون خانواده ها از جا بلند شدن. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 داخل سالن دوتا جایگاه برای عروس و داماد بود. به جایگاه رسیدیم و من و نیما اول نشستیم و بعد نلین و سامی. بعد از چند لحظه عاقد اومد و کنار دستمون نشست. همه مهمونا اومده بودن. من نمی شناختمشون ولی مادر بزرگ نلین و نیما یعنی مادر زندایی و چند نفر دیگه و خاله های نلین باران و آقا علی. باران همون خانومی بود که سر قبر بهادر گریه میکرد. عاقد رو به آقاجون گفت:اجازه هست شروع کنیم؟ آقا جون نگاهشو به سالن انداخت و گفت: یه چند لحظه صبر کنید. نمیدونم اون نفر کی بود که آقاجون منتظرش بود. با استرس انگشت هامو در هم چلوندم و گوشه های چادرمو جلو کشیدم. بعد از چند لحظه صدای قدم هایی توجه همه رو به خودش جلب کرد. سر بالا آوردم و با دیدن سارا فورا از جا بلند شدم. نیما و سامی و نلین هم همین کار رو انجام دادن. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
توجه توجه ❗️ رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده. چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه. برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه. برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید: @PV_168
سلام عزیزای دلم حالتون چطوره قبل از همه عید سعید قربان رو برای تک تک شماها پیشاپیش تبریک میگم. یه سر به ناشناس بزنید اگر رمان براتون مهمه. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dy763ou&btn=درباره.رمان.فتح.قلب
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 سارا با لبخند جلو اومد و اول با آقا جون و خانم جون سلام کرد و بعدش به سمت ما اومد. با نیما سلام کرد و بعدش منو کشید تو بغلش و گفت: چه خوشگل شدی عزیزم. هیچ جوره نمیخواستم امروز خراب بشه، برای همین دستمو دورش پیچیدم و گفتم: ممنونم. سارا از من جدا شد و به سمت نلین و سامی رفت. باهاشون سلام و احوال پرسی کرد و بعد سمت مامان رفت و ازش قند هارو گرفت تا روی سرمون بساوه آقاجون از عاقد خواست تا اول خطبه عقد رو بین من و نیما بخونه. عاقد با ذکر صلوات شروع کرد. دختر خاله های نیما سفره رو بالای سرمون گرفتن و سارا هم میونشون قرار گرفت و شروع کرد به ساییدن قند. قرآن رو از روی جلد برداشتم و باز کردم. عاقد خوند و من خاطرارت رو مرور کردم. عاقد خوند و من از گذشته درس گرفتم. عاقد خوند و من از درد ها تجربه گرفتم. عاقد خوند و من با بیل امید روی گذشته خاک ریختم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از گسترده لومیو
🍁🍁🍁🍁🍁🍁 ماه_در_خانه‌ی_خاموش پارت واقعی _ آرمان.... فکر می‌کنم… احتمال داره باردار باشم. آرمان، خشک شد. نه از خبر، بلکه از خاطره‌ای که با آن برگشت. چند لحظه سکوت کرد. بعد، با صدایی سرد و عصبی گفت: مگه ممکنه؟ من… من عقیمم. دلارا، با چشمانی پر از ناباوری گفت:چی؟ آرمان بی رحم با فریاد گفت: من عقیمم.... من بچه دار نمیشم..... برای همین اون زن توی دادگاه به جای مجازات خیانت، راحت طلاق گرفت و رفت.... تو هم مثل همونهایی...... به من خیانت کردی دلارا، با بغض گفت: من هرگز بهت دروغ نگفتم. هرگز خیانت نکردم. همه وسایل روی میز را با یک حرکت به زمین ریخت و فریاد زد: دیگه نمیخوام ببینمت. از اینجا برو...... توهم یکی هستی مثل همونا... دلارا که از ترس گوشه دیوار ایستاده بود دست روی شکمش بردو گفت: آرمان من بهت خیانت نکردم این بچه تو هستش اگه نمیخوای می‌تونیم.... آرمان سریع به طرفش آمد و حرفش را قطع کرد و با عصبانیت غرید: این به من مربوط نیست گمشو بیرون و اون بچه توی شکمت هم مال هرکیه همون چاره اش رو پیدا کنه. https://eitaa.com/joinchat/3168929114C3034182ec9
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
و اینجا همون چنلیع که برا توئه دخترمم 👊🏻💘💀 پروفآشو‌بیو‌هآش‌قابٰلیت‌ضعفف‌می‌دآرع‌ع🥴🪅 اینجآسٰت که باید قلبت به احترامش یک لحظه بایسته نازم 🌟🪴 ✦ ּ ۪  ִֶָ ᒪ𝗶ᑎ𝗸 f.h :)) https://eitaa.com/joinchat/3363242848C42a75ce178 🐈😂🎀 ولیی از قشنگی های دنیا ؟ ایناهآشش مهربونم!!🤍 دختراا بیاین گپشوووون💆🏻‍♀
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
نوچچچچچچ اینجا نازنیننههههه فقطط 😭💗 دخترمون بلده چطوری با قلب خوشگل همهههه بازیی کنه 🥊🤍🤲🏻 https://eitaa.com/joinchat/3363242848C42a75ce178 باید بگویم کهه ایتایی هااا فقط با اینجا قیشنگن !! 🛐😝