🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت240 🌿🕊 خانم جون خونه شام گذاشته بود برامون.
به نام خدا
فصل دوم
#پارت241 🌿🕊
روزها میگذشت و ما هر روز سرمون شلوغ تر میشد.
امروز روز عقدمون بود.
از صبح من و نلین اومدیم سالن و یه میکاپ ساده و شیک مخصوص عقد انجام دادیم و الان حاضر و آماده منتظر بودیم پسرا بیان دنبالمون.
نلین چادر کرمی شو روی سرش جا به حا کرد و گفت: همش لیز میخوره.
خندیدم و گفتم: میخوای بده برات با گیره فیکس کنم.
نلین سری تکون داد و اومد پیشم.
چادر رو روی سرش سنجاق زدم تا دیگه لیز نخوره.
همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلند شد و اسم نیما برق زد.
ایکون سبز رو فشار دادم و گفتن: جانم.
نیما: سلام بانو
میگم سیندرلا افتخار میدن بیان پایین؟
با لبخند گفتم: بله جناب.
بعد تماس رو قطع کردم و رو به نلی گفتم: پاشو اومدن.
از خانم آرایشگر تشکری کردیم و از سالن خارج شدیم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت242 🌿🕊
نیما و سامی جلوی در منتظرمون بودن.
گوشه های چادرمو گرفتم و همراه نلین به سمتشون رفتیم.
با صدای پامون برگشتن به طرف ما و همراه دسته گل های کرمی جلو اومدن.
نیما به حالت تعظیم سر خم کرد و دسته گل رو به طرفم گرفت.
این کار رو سامی هم انجام داد.
همراه با مکس دسته گل هارو ازشون گرفتیم و تشکر کردیم.
با فاصله از هم به سمت ماشین رفتیم.
واسه عقد یک ماشین آورده بودن.
نیما در سمت جلو رو برای من باز کرد و سامی در عقب رو برای نلین.
با هم سوار ماشین شدیم و به سمت محضر حرکت کردیم.
در طول مسیر یه چندتا عکس دسته جمعی گرفتیم.
وقتی به محضر رسیدیم، بازم پسر ها جلوتر از ما پیاده شدن و در رو برامون باز کردند.
از ماشین پیاده شدیم و وارد محضر شدیم.
به سمت اتاق مد نظر رفتیم و با ورودمون خانواده ها از جا بلند شدن.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت243 🌿🕊
داخل سالن دوتا جایگاه برای عروس و داماد بود.
به جایگاه رسیدیم و من و نیما اول نشستیم و بعد نلین و سامی.
بعد از چند لحظه عاقد اومد و کنار دستمون نشست.
همه مهمونا اومده بودن.
من نمی شناختمشون ولی مادر بزرگ نلین و نیما یعنی مادر زندایی و چند نفر دیگه و خاله های نلین باران و آقا علی.
باران همون خانومی بود که سر قبر بهادر گریه میکرد.
عاقد رو به آقاجون گفت:اجازه هست شروع کنیم؟
آقا جون نگاهشو به سالن انداخت و گفت: یه چند لحظه صبر کنید.
نمیدونم اون نفر کی بود که آقاجون منتظرش بود.
با استرس انگشت هامو در هم چلوندم و گوشه های چادرمو جلو کشیدم.
بعد از چند لحظه صدای قدم هایی توجه همه رو به خودش جلب کرد.
سر بالا آوردم و با دیدن سارا فورا از جا بلند شدم.
نیما و سامی و نلین هم همین کار رو انجام دادن.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
توجه توجه ❗️
رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده.
چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه.
برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه.
برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید:
@PV_168
سلام عزیزای دلم
حالتون چطوره
قبل از همه عید سعید قربان رو برای تک تک شماها پیشاپیش تبریک میگم.
یه سر به ناشناس بزنید اگر رمان براتون مهمه.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dy763ou&btn=درباره.رمان.فتح.قلب
به نام خدا
فصل دوم
#پارت244 🌿🕊
سارا با لبخند جلو اومد و اول با آقا جون و خانم جون سلام کرد و بعدش به سمت ما اومد.
با نیما سلام کرد و بعدش منو کشید تو بغلش و گفت: چه خوشگل شدی عزیزم.
هیچ جوره نمیخواستم امروز خراب بشه، برای همین دستمو دورش پیچیدم و گفتم: ممنونم.
سارا از من جدا شد و به سمت نلین و سامی رفت.
باهاشون سلام و احوال پرسی کرد و بعد سمت مامان رفت و ازش قند هارو گرفت تا روی سرمون بساوه
آقاجون از عاقد خواست تا اول خطبه عقد رو بین من و نیما بخونه.
عاقد با ذکر صلوات شروع کرد.
دختر خاله های نیما سفره رو بالای سرمون گرفتن و سارا هم میونشون قرار گرفت و شروع کرد به ساییدن قند.
قرآن رو از روی جلد برداشتم و باز کردم.
عاقد خوند و من خاطرارت رو مرور کردم.
عاقد خوند و من از گذشته درس گرفتم.
عاقد خوند و من از درد ها تجربه گرفتم.
عاقد خوند و من با بیل امید روی گذشته خاک ریختم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از گسترده لومیو
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
ماه_در_خانهی_خاموش
پارت واقعی
_ آرمان.... فکر میکنم… احتمال داره باردار باشم.
آرمان، خشک شد. نه از خبر، بلکه از خاطرهای که با آن برگشت.
چند لحظه سکوت کرد. بعد، با صدایی سرد و عصبی گفت: مگه ممکنه؟ من… من عقیمم.
دلارا، با چشمانی پر از ناباوری گفت:چی؟
آرمان بی رحم با فریاد گفت: من عقیمم.... من بچه دار نمیشم.....
برای همین اون زن توی دادگاه به جای مجازات خیانت، راحت طلاق گرفت و رفت.... تو هم مثل همونهایی...... به من خیانت کردی
دلارا، با بغض گفت: من هرگز بهت دروغ نگفتم. هرگز خیانت نکردم.
همه وسایل روی میز را با یک حرکت به زمین ریخت و فریاد زد: دیگه نمیخوام ببینمت. از اینجا برو...... توهم یکی هستی مثل همونا...
دلارا که از ترس گوشه دیوار ایستاده بود دست روی شکمش بردو گفت: آرمان من بهت خیانت نکردم این بچه تو هستش اگه نمیخوای میتونیم....
آرمان سریع به طرفش آمد و حرفش را قطع کرد و با عصبانیت غرید: این به من مربوط نیست گمشو بیرون و اون بچه توی شکمت هم مال هرکیه همون چاره اش رو پیدا کنه.
https://eitaa.com/joinchat/3168929114C3034182ec9
هدایت شده از مـهتـاب
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
و اینجا همون چنلیع که برا توئه دخترمم 👊🏻💘💀
پروفآشوبیوهآشقابٰلیتضعففمیدآرعع🥴🪅
اینجآسٰت که باید قلبت به احترامش یک لحظه بایسته نازم 🌟🪴
✦ ּ ۪ ִֶָ ᒪ𝗶ᑎ𝗸 f.h :)) https://eitaa.com/joinchat/3363242848C42a75ce178
#عضوووشینیوخضآیعععنشههه 🐈😂🎀
ولیی از قشنگی های دنیا ؟ ایناهآشش مهربونم!!🤍
دختراا بیاین گپشوووون💆🏻♀
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
نوچچچچچچ اینجا نازنیننههههه فقطط 😭💗
دخترمون بلده چطوری با قلب خوشگل همهههه بازیی کنه 🥊🤍🤲🏻 https://eitaa.com/joinchat/3363242848C42a75ce178
باید بگویم کهه ایتایی هااا فقط با اینجا قیشنگن !! 🛐😝