eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
70 عکس
130 ویدیو
3 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
_زن و شوهرین؟ اینجا چیکار میکنین؟ سیاوش نگاهی به پیرزن کرد و گفت: _زنمه، خیر سرمون داشتم می‌بردمش تهران، گیر این سربازای بی همه چیز انگلیسی افتادیم. این دور و بر جایی هست چند روزی ما قایم شیم؟ پیرزن نگاهی به صورتم که از درد جمع شده بود انداخت و گفت:_بیارش داخل باید پاشو جا بندازیم... نشستم و پیرزن از سیاوش خواست بغلم کنه و محکم من رو بگیره تا بتونه پامو جا بندازه...رفت بیرون سر و گوشی آب بده که سیاوش کسب که از دست سربازا نجاتم داده بود، گفت: _سریع آیه ای که میگمو بخون تا بتونم دستتو بگیرم... با تردید نگاهش کردم و قبل رسیدن پیرزن بهم محرم شدیم❤️‍🔥🥰🦋 https://eitaa.com/joinchat/3338208054Cf811c60416
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
دختره که دختر یه تاجر بزرگ ایرانی هست برای نجات جونش محرم یه پسر عیار میشه و مجبور میشن واسه فرار از دست سربازای انگلیسی تو کلبه ی یه پیرزن تو یه اتاق کوچیک با هم زندگی کنن🥲❤️‍🔥 تا لینک باطل نشده عضو شین👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3338208054Cf811c60416
هدایت شده از گسترده تام
- شـغـلـتون؟! + استاد دانشگاه! - قــدتون؟ + بـا اجازه شـما ۱۹۹ نیشـم کـم کـم باز شد - مـاشالله خوش هیـکـلم که هستیی میگــم دنبال همــسر منـاسب نمی‌گردید احیـانا!؟ نیشخندی زد + اگه دانشجوی نــازم باشه چرا که نه؟! با جـیغ بلندم یـهو....😁❌️🤣 https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717 😱
هدایت شده از گسترده تام
📌جذاب ترین استـــــاد و تور کردی دیگه چی میخوایییی دخترررر؟😋‼️❌️ - تعطیلاااااات اضااااافیییییی بدههه عشقم🤣🫂 https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717 😁
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
- دسـت از سرم بردار.. بمیری هم بـرات بچه نمیارم ، طلاقـم بده! پوزخـندی زد: - تو قرداد نوشـتی و امضـا کردی خانومم! وا رفتـم.. پچ زدم: تو.. تو گفتـی که فقط عقــدت بشم و.. - و در ادامه نوشـته بود در قبال قهرمانیـم باید برام بچـه بیاری.. وارث ، وارثـثث!! بغض کرده نگـاش کردم که غرید: بغـض نکن دردت به سرم.. بایـد برام بچه بیـاری تا دیگه حرفِ طــلاق نزنی!!🫠🚷 https://eitaa.com/joinchat/2909472372C850371ed8a
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
با پارت اول این رمــان خواب از سرت میپــررره🙀🚭>> https://eitaa.com/joinchat/2909472372C850371ed8a اگه مامانت گوشیتــ📲ـــو چک میکنه عضو این رمان نشــــووو❌️ طوری که با یه پــارت 28/000 نفر دیوونــش‌‌‌ شدن!☝🏻
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
+ عقدش نمیکنم مادرِ من مگه زوره؟ سنش کمه دلم نمیاد که عقدش کنم مامان عصبی بهم نگاه کرد: - عقدش نکنی که فردا پس فردا ننگ بی‌غیرتی بهت بزنن؟ خوشا به غیرتت پسرم عصبی نگاهش کردم + از غیرت من استفاده میکنی؟ باشه مادر من! خوب چیزی رو برای عصبانی کردن من انتخاب نکردی.. اماده‌ش کن عقدش میکنم این دختر رو!😱📵🔥 https://eitaa.com/joinchat/1574766007Cef34a96af0
هدایت شده از تبلیغات ملودی
دختره برای در آوردن لج عشق قدیمش چه کارها که نمیکنه 😉 من هستی کاشفی، ترم چهارپزشکی، کشته مرده پسر همسایه از بچگی باهم بزرگ شده بودیم جونمون برای هم در میرفت باهاش خیلی خاطره داشتم.. یادم میاد شبی که پسم زدن مامان امیر جای من خواهر زاده اش رو برای امیر خواستگاری کرد همون شب م. ردم ... چند باری از خودم گذشتم ولی نشد که تموم بشه.. اون دیگه زن داشت من باید فراموشش می‌کردم به هر دری زدم که لااقل دیگه بهش فکر نکنم بعد از کلی رفتن پیش تراپیست و.....تازه کمی آروم شده بودم باورتون میشه 😬 امیر توی دانشگاه من سر کلاس من استادم شده بود.....و من مجبور به .....🤧 ❤️❤️❤️❤️ ❤️ ❤️ ❤️ https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c ساعت 22:10 پاک شه❌
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
- شـغـلـتون؟! + استاد دانشگاه! - قــدتون؟ + بـا اجازه شـما ۱۹۹ نیشـم کـم کـم باز شد - مـاشالله خوش هیـکـلم که هستیی میگــم دنبال همــسر منـاسب نمی‌گردید احیـانا!؟ نیشخندی زد + اگه دانشجوی نــازم باشه چرا که نه؟! با جـیغ بلندم یـهو....😁❌️🤣 https://eitaa.com/joinchat/4026861175C70b7a1398a 😱
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
رئیسش روش کراش زده به بهانه اذیت کردنش ازش میخواد کهه...👀🔥 » تو رو خدا آفریده یا نقاشی کرده؟👻💢✨ https://eitaa.com/joinchat/4026861175C70b7a1398a روشنا دختری که رئیسش بردار شوهر خواهرشه و تو مهمونیا گیرش میندازههه...🤣❗️
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت244 🌿🕊 سارا با لبخند جلو اومد و اول با آقا جو
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 سنگینی نگاه نیما رو روی خودم و آیه های قران که حالا قطره های اشک نم دارشون کرده بود رو حس میکردم. با صدای عاقد دست بردم زیر چشمم و خیسی اشک رو پاک کردم. عاقد:سرکار خانم لئا کاویار آیه بنده وکیلم شمارا برای یک عمر زندگی در سایه قران به عقد دائم اقای نیما خسروی در بیاورم؟ دخترا فرصت ندادن جواب بدم و با صدای بلند گفتن:عروس رفته عطر عاشقی رو بسازه. عاقد برای بار دوم پرسید این بار دخترا گفتن: عروس رفته آرزوهارو به رویا گره بزنه. عاقد برای بار سوم پرسید که این بار نگاه از آیه های قران گرفتم و نگاهمو به بابا و مامان که نظاره گرم بودن دادم. بابا اطمینان چشم بست و این بود قوت قلبی برای ادامه دادن. روبه عاقد کردم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم: به نام آفریننده عشق و با اجازه از پدر و پدربزگم و بزرگ ترهای مجلس، بله را میگویم نه برای امروز بلکه برای ابدیت. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊