به نام خدا
فصل دوم
#پارت248. 🌿🕊
زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای داد.
و بعدش نوبت رسید به سارا.
سارا بغلم کرد و گفت: خوشبخت بشی عزیزم .
لبخندی زدم که کادو شو از کیفش بیرون اورد و جعبه ای رو به سمتم گرفت و گفت: الان بازش نکن وقتی رفتی خونه خودت بازش کن.
با کنجکاوی سری تکون دادم که عطری از کیفش بیرون اورد و گفت: این هم عطری که برات سوغات آوردم وقت نشد بدم بهت.
عطر ازش گرفتم و تشکر کردم.
بعداز تبریک گفتن همه باهم از محضر خارج شدیم که دایی رو به نیما گفت: بابا جان با خانومت برید یکم وقت بگذرونید و بعدش غروب بیاید خونه آقاجون چون واسه شام مهمون داریم.
نیما سری تکون داد و بعداز خداحافظی از بقیه در سمت شاگر رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید سیندرلا.
داخل ماشین نشستم که نیما در رو بست و ماشین رو دور زد و خودش سوار شد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
@Conquering
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
#گوسفند_منهههه🐏🌕!!
با شماره ناشناس به دیار پیام دادم:
_سلام آقای خوشتیپ!!
درجا نوشت: شما؟!
نوشتم:
_دیدمت از دور..دلم رفت! اجازه میدید عکستون رو داشته باشم؟
با حالت غضبناکی نوشت:
_خیر خانوم، بنده یه نامزد دارم که مشکل روانی داره!! بفهمه کسی مزاحمم شده متاسفانه عکس هردومون میتونه روی سنگ قبر بشینه...😭❌❌🤣🤣
https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
رمان #گوسفند_منه با 40پارت؛ از خنده روده بر شووو...😭🙌🤣🤣
https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c