eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.2هزار دنبال‌کننده
65 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا . 🕊 همه رو سوار شده بودیم انقدر خندیده بودم که دلم درد گرفته بود و با خستگی به حسین گفتم: بریم دیگه. حسین: خسته شدی؟ _ آره دیشب دیر خوابیدم امروز هم کلی کار کردیم خسته شدم. حسین سری تکون داد و گفت: بزار یه بستنی هم مهمونت کنم بعدش میریم. رفتیم جلوی دکه بستنی فروشی حسین دو تا بستنی قیفی خرید و اومد پیشم. بستنی رو هم با کلی مسخره بازی‌های حسین خوردیم. سوار ماشین شدیم حسین یه آهنگ گذاشت. یه نگاه به بیرون انداختم، امشب خیلی خوب بود. حسین: دلیل لبخندمی یاسی خانوم. از طرفش ذوق کردم ولی به شوخی گفتم: نه بابا، خودت می‌خندی بعد میگی تو دلیل خندمی؟ حسین اخم کرد و گفت: دروغم چیه یاس. بعد گفت: تو اعتبار منی. وقتی اینو گفت حس کردم خوشبخت‌ترین آدم روی زمینم. دست حسین روی دنده بود لبخندی زدم و دستمو روی دستش گذاشتم و مثل خودش به جلو خیره شدم. _الان کجا میریم . +یه سر میریم مسجدبعدش میریم خونه خودمون. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت108. 🕊 همه رو سوار شده بودیم انقدر خندیده بودم
به نام خدا . 🕊 یک هفته بعد «یاس» با امروز میشه سه روز که تو کربلا هستیم. به خاطر شلوغی زیاد قرار شد عقدمون ساعت4:30 موقع نماز صبح تو صحن کربلا باشه. از صبح حسین رو ندیده بودم یعنی دخترا نذاشتن همو ببینیم. تو هتل نزدیک به حرم دوتا اتاق بزرگ اجاره کرده. بودیم. یکی برای آقایون و یکی هم برای خانم‌ها. تو این سفر خانواده نازگل و علی پسرخاله حسین و سارا هم باهامون بودند. ساعت ۱۲ شب بود و من می‌خواستم تو این چند ساعتی که به عقدمون مونده رو یکم راجع به آینده‌مون فکر کنم. با خودم فکر کردم که اگر با بهادر ازدواج می‌کردم قرار بود چی بشه. اصلاً اگه بهادر از زندان بیاد بیرون بیخیالمون میشه؟ یا اینکه سارا میره دنبال زندگی خودش؟ کلی چرا می‌ترسم از آینده‌ای که در انتظارمونه خیلی هم می‌ترسیدم. نه از عشق یا از انتخاب حسین. از اومدن بهادر اینکه گذشته به آینده بچه‌هامون صدمه بزنه می‌ترسیدم. همه خواب بودن و من داشتم به آینده و گذشته فکر می‌کردم. انقدر فکر کردم و کردم که با صدای پیامک گوشیم به خودم اومدم. گوشی رو برداشتم پیام از حسین بود نوشته بود"عروس من چطوره" "بیداری؟ " کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا 110. 🕊 در جوابش نوشتم:" اره بیداره،عروس هم خوبه اقا داماد چطوره" «حسین» همه خواب بودن دلم برای یاس تنگ شده بود گوشیمو برداشتم و بهش پیام دادم: "عروس من چطوره" "بیداری؟ " همون لحظه در جوابم پیام فرستاد: "آره بیدارم عروس هم خوبه آقا داماد چطوره" لبخندی براش نوشتم: "چون قراره چند ساعت بعد عروسشو ببینه حالش خوبه." یاس: "حسین میترسم" اخم می‌کردم و نوشتم:" چرا خوشگلم" بعد از چند لحظه نوشت: از آیندمون. با این پیامش روح از تنم جدا شد یه لحظه فکر کردم پشیمون شده. یه حدسایی راجع به ترسش می‌زدم امیدوارم درست باشه. به خاطر همین نوشتم: "ترسیدن نداره عزیزم تا اینجا واسه زندگیمون جنگیدیم از این به بعد هم برای آیندمون می‌جنگیم قربون شکلت" پیامو براش فرستادم و چشمامو بستم. بعد از چند لحظه جواب داد: " ممنونم که هستی بخواب چون چند ساعت بعد باید بیدار بشیم واسه عقد حاضر بشیم" نفس آسوده‌ای کشیدم و نوشتم: " شب بخیر گل یاسم " کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان. 🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت 110. 🕊 در جوابش نوشتم:" اره بیداره،عروس هم خوب
به نام خدا . 🕊 «حسین» ساعت ۳ شب بود که از خواب بیدار شدم. لباسامو برداشتم و جوری که کسی رو بیدار نکنم وارد حموم شدم یه دوش گرفتم بعدش کت و شلوارمو پوشیدم. عطر زدم و ساعتمو پیچیدم و بعدش کادویی که واسه یاس خریده بودم رو گذاشتم داخل جیبم. بقیه هم یکی یکی بیدار شدند و حاضر شدن. علی اومد کنارم و زد روی شونم و گفت: به به آقا داماد لبخندی زدم و دستمو گذاشتم روی شونش و گفتم: انشالله دامادی تو را هم ببینیم. علی: ایشالا اونم نزدیکه. خندیدم اون چشمکی زدم و گفتم: کیه کلک علی: ایشالا به وقتش می‌فهمی. یاسین اومد پیشمون و گفت: نه مثل اینکه جدی جدی یاس داره شوهر می‌کنه. با این حرفش همه خندیدن. خانم‌ها زودتر از ما رفته بودن حرم. ما هم بعد از اینکه همه حاضر شدند راه افتادیم سمت حرم. تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم دفترخونه کربلا، یه بار قبلش برم آقا رو زیارت کنم. صحن خیلی شلوغ بود ولی از بین جمعیت به سختی عبور کردم تا برسم به درهای بسته. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان. 🕊
به نام خدا . 🕊 دعا کردم برای خوشبختیمون، برای سلامتی، برای ظهور بابا مهدی، برای آینده فرزندامون، برای والدین، برای نیازمندان، برای همه دعا کردم، برای موفقیت یاس، اشکامو پاک کردم خواستم هیچ مانعی برای ادامه زندگیمون نباشه. سارا بره دنبال زندگی خودش بهادرم همینطور، دعا کردم همه عاشقا و زوج‌ها خوشبخت بشن. با صدای گوشیم به خودم اومدم به سختی دل کندم و از بین جمعیت بیرون اومدم. یاسین بود جواب دادم: جانم داداش یاسین: آقا داماد نمی‌خوای بیای؟ من: چرا الان میام. گوشی رو گذاشتم تو جیبم به سمت دفترخونه کربلا رفتم. وارد شدم همه اونجا بودن اما من چشمم به یه فرشته بود که داشت قرآن می‌خوند. با اون چادر سفیدش قلبم لرزید. حاج آقا: آقا داماد تشریف نمیارید. چشم از یاس گرفتم گفتم: سلام بعدش رفتم کنار یاس نشستم. از دیروز یاس رو ندیده بودم الان که کنارش نشسته بودم تازه فهمیدم چقدر نبودش تو زندگی حس میشه. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 یاس هنوز هم داشت قرآن می‌خوند. حاج آقا: آقای داماد آیا مابقی مدت زمان صیغه محرمیت را می‌بخشید.؟ حسین: بله «یاس» از الان دیگه میشه گفت نامحرم شدیم. حاج آقا: خوب شروع می‌کنیم. نازگل و باران اومدن بالا سرمون سفره رو نگه داشتن و محیا هم می‌خواست قند رو بسابه. حاج آقا: به نام و یاد خدا و اهل بیت شروع می‌کنیم.. قرآن رو روی رحیل گذاشتم و سرمون پایین گرفتم. حاج آقا بعد از خوندن سوره کوثر و دعای فرج رو به بابا گفت: آیا بنده وکالت می‌دهید عقد دختر شما دوشیزه خانم یاس خسروی را با آقای داماد حسین کاویار بخوانم؟ بعد از اجازه از بابا و بقیه بزرگترها عاقد خطبه عقد رو خوند وگفت: آیا بنده وکیلم شما خانم یاس خسروی را به عقد دائم آقای حسین کاویار به مهریه ۱۴ سکه بهار آزادی و ۳۱۳شاخه گل رز سفید و یک جلد قرآن و آینه شمعدان در بیاورم؟ نازگل، باران، محیا: عروس رفته گل بچینه. عاقد: برای بار دوم می‌پرسم آیا بنده وکیلم؟ نازگل، باران، محیا: عروس رفته زیارت آقا عاقد: برای بار سوم میپرسم آیا بنده وکیلم. نازگل باران محیا: عروس زیر لفظی میخواد. مامان حسین یه سرویس طلا داد. سرمو بالا گرفتم یه نگاه به بابا انداختم که پلکاشو با آرامش روی هم گذاشت. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊