🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت 110. 🕊 در جوابش نوشتم:" اره بیداره،عروس هم خوب
به نام خدا
#پارت111. 🕊
«حسین»
ساعت ۳ شب بود که از خواب بیدار شدم.
لباسامو برداشتم و جوری که کسی رو بیدار نکنم وارد حموم شدم یه دوش گرفتم بعدش کت و شلوارمو پوشیدم.
عطر زدم و ساعتمو پیچیدم و بعدش کادویی که واسه یاس خریده بودم رو گذاشتم داخل جیبم.
بقیه هم یکی یکی بیدار شدند و حاضر شدن.
علی اومد کنارم و زد روی شونم و گفت: به به آقا داماد
لبخندی زدم و دستمو گذاشتم روی شونش و گفتم: انشالله دامادی تو را هم ببینیم.
علی: ایشالا اونم نزدیکه.
خندیدم اون چشمکی زدم و گفتم: کیه کلک
علی: ایشالا به وقتش میفهمی.
یاسین اومد پیشمون و گفت: نه مثل اینکه جدی جدی یاس داره شوهر میکنه.
با این حرفش همه خندیدن.
خانمها زودتر از ما رفته بودن حرم.
ما هم بعد از اینکه همه حاضر شدند راه افتادیم سمت حرم.
تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم دفترخونه کربلا، یه بار قبلش برم آقا رو زیارت کنم.
صحن خیلی شلوغ بود ولی از بین جمعیت به سختی عبور کردم تا برسم به درهای بسته.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان. 🕊
به نام خدا
#پارت112. 🕊
دعا کردم برای خوشبختیمون، برای سلامتی، برای ظهور بابا مهدی، برای آینده فرزندامون، برای والدین، برای نیازمندان، برای همه دعا کردم، برای موفقیت یاس، اشکامو پاک کردم خواستم هیچ مانعی برای ادامه زندگیمون نباشه.
سارا بره دنبال زندگی خودش بهادرم همینطور،
دعا کردم همه عاشقا و زوجها خوشبخت بشن.
با صدای گوشیم به خودم اومدم به سختی دل کندم و از بین جمعیت بیرون اومدم.
یاسین بود جواب دادم: جانم داداش
یاسین: آقا داماد نمیخوای بیای؟
من: چرا الان میام.
گوشی رو گذاشتم تو جیبم به سمت دفترخونه کربلا رفتم.
وارد شدم همه اونجا بودن اما من چشمم به یه فرشته بود که داشت قرآن میخوند.
با اون چادر سفیدش قلبم لرزید.
حاج آقا: آقا داماد تشریف نمیارید.
چشم از یاس گرفتم گفتم: سلام
بعدش رفتم کنار یاس نشستم.
از دیروز یاس رو ندیده بودم الان که کنارش نشسته بودم تازه فهمیدم چقدر نبودش تو زندگی حس میشه.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت113. 🕊
یاس هنوز هم داشت قرآن میخوند.
حاج آقا: آقای داماد آیا مابقی مدت زمان صیغه محرمیت را میبخشید.؟
حسین: بله
«یاس»
از الان دیگه میشه گفت نامحرم شدیم.
حاج آقا: خوب شروع میکنیم.
نازگل و باران اومدن بالا سرمون سفره رو نگه داشتن و محیا هم میخواست قند رو بسابه.
حاج آقا: به نام و یاد خدا و اهل بیت شروع میکنیم..
قرآن رو روی رحیل گذاشتم و سرمون پایین گرفتم.
حاج آقا بعد از خوندن سوره کوثر و دعای فرج رو به بابا گفت: آیا بنده وکالت میدهید عقد دختر شما دوشیزه خانم یاس خسروی را با آقای داماد حسین کاویار بخوانم؟
بعد از اجازه از بابا و بقیه بزرگترها عاقد خطبه عقد رو خوند وگفت: آیا بنده وکیلم شما خانم یاس خسروی را به عقد دائم آقای حسین کاویار به مهریه ۱۴ سکه بهار آزادی و ۳۱۳شاخه گل رز سفید و یک جلد قرآن و آینه شمعدان در بیاورم؟
نازگل، باران، محیا: عروس رفته گل بچینه.
عاقد: برای بار دوم میپرسم آیا بنده وکیلم؟
نازگل، باران، محیا: عروس رفته زیارت آقا
عاقد: برای بار سوم میپرسم آیا بنده وکیلم.
نازگل باران محیا: عروس زیر لفظی میخواد.
مامان حسین یه سرویس طلا داد.
سرمو بالا گرفتم یه نگاه به بابا انداختم که پلکاشو با آرامش روی هم گذاشت.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت114. 🕊
آب دهنم قورت دادم گفتم: به نام خدا با تصمیم عقل و امضای قلب با اجازه پدر و برادر بزرگترم و بزرگترای مجلس برای همیشه بله.
حاج آقا: صلوات
بعد از صلوات حاج آقا از حسین پرسید.
حسین: برای خوشبختی ابدی کنار هم بله.
حاج آقا: صلوات.
حلقههامونو توی دستای هم دیگه انداختیم.
الان دیگه ما تا ابد مال هم بودیم بدون هیچ مانعی.
بعد از نماز صبح کنار حسین روبروی حرم نشستیم سرم را گذاشتم روی شونه حسین و گفتم: تا ابد مال همیم مگه نه؟
«حسین»
حسین: تاهمیشه بدون هیچ مانعی به خاطر خوشبختیمون با همه میجنگیم.
یاس من به راحتی تو رو به دست نیاوردم که بخوام راحت از دستت بدم.
یاس تو آرامش منی
یاس قلبمو به نامت زدم
شدی شاه نشین قلبم.
کادویی که واسش گرفته بودم رو گرفتم سمتش.
یاس جعبه را ازم گرفت و درشو باز کرد.
داخلش انگشتر بود با نگین فیروزه که روش با قلم حکاکی شده بود.(حسین)
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا 🕊
#پارت115(پارت پایانی)
انگشتر رو توی دستش انداختم.
الان رسماً یه فرشته کنارم بود با اون لباس سفیدش با اون چادری که کنارههاش با مروارید دوخته شده بود خیلی بهش میومد.
«یاس»
با خجالت سرمو پایین انداختم میگفتم: قلبمو به دست آوردی مراقبش باش.
اون خیلی شکننده است نذار هیچ وقت سرد ببینه چون دیگه گرم نمیشه.
نذار بشکنه چون ترمیم نمیشه.
پس خیلی خوب از داشتههات مراقبت کن.
حسین: همچنین.
توی چشمای هم نگاه کردیم و خیره به هم همزمان گفتیم: فتح قلب
من آن توام🕊
مرا به من باز نده🕊
فتح قلب. 🕊
پایان فصل ۱ رمان فتح قلب ممنون که تا این لحظه کنار ما بودید منتظر فصل ۲ باشید در همین کانال. 🕊
نویسنده: ثریا ༺ستاره درخشان ༻🕊