به نام خدا
#پارت114. 🕊
آب دهنم قورت دادم گفتم: به نام خدا با تصمیم عقل و امضای قلب با اجازه پدر و برادر بزرگترم و بزرگترای مجلس برای همیشه بله.
حاج آقا: صلوات
بعد از صلوات حاج آقا از حسین پرسید.
حسین: برای خوشبختی ابدی کنار هم بله.
حاج آقا: صلوات.
حلقههامونو توی دستای هم دیگه انداختیم.
الان دیگه ما تا ابد مال هم بودیم بدون هیچ مانعی.
بعد از نماز صبح کنار حسین روبروی حرم نشستیم سرم را گذاشتم روی شونه حسین و گفتم: تا ابد مال همیم مگه نه؟
«حسین»
حسین: تاهمیشه بدون هیچ مانعی به خاطر خوشبختیمون با همه میجنگیم.
یاس من به راحتی تو رو به دست نیاوردم که بخوام راحت از دستت بدم.
یاس تو آرامش منی
یاس قلبمو به نامت زدم
شدی شاه نشین قلبم.
کادویی که واسش گرفته بودم رو گرفتم سمتش.
یاس جعبه را ازم گرفت و درشو باز کرد.
داخلش انگشتر بود با نگین فیروزه که روش با قلم حکاکی شده بود.(حسین)
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا 🕊
#پارت115(پارت پایانی)
انگشتر رو توی دستش انداختم.
الان رسماً یه فرشته کنارم بود با اون لباس سفیدش با اون چادری که کنارههاش با مروارید دوخته شده بود خیلی بهش میومد.
«یاس»
با خجالت سرمو پایین انداختم میگفتم: قلبمو به دست آوردی مراقبش باش.
اون خیلی شکننده است نذار هیچ وقت سرد ببینه چون دیگه گرم نمیشه.
نذار بشکنه چون ترمیم نمیشه.
پس خیلی خوب از داشتههات مراقبت کن.
حسین: همچنین.
توی چشمای هم نگاه کردیم و خیره به هم همزمان گفتیم: فتح قلب
من آن توام🕊
مرا به من باز نده🕊
فتح قلب. 🕊
پایان فصل ۱ رمان فتح قلب ممنون که تا این لحظه کنار ما بودید منتظر فصل ۲ باشید در همین کانال. 🕊
نویسنده: ثریا ༺ستاره درخشان ༻🕊