به نام خدا
#پارت19. 🕊
دست از نگاه کردنش برداشتم و پیش خانم حشمتی رفتم.
و بهش گفتم: خانم حشمتی بچهها رو بگید پذیرایی کنند.
+ باشه چشم
_دستت درد نکنه.
از آبدارخونه خارج شدم و به سمت دفتر حرکت کردم بعد از اینکه سبد جایزهها رو برداشتم از دفتر بیرون اومدم و به سمت یاس و بچهها حرکت کردم و رفتم پیششون
من: سلام
بچه ها: سلااام
من: خوبید
+بله
_خوش میگذره
+بله
خوب الان میخوام واستون جایزه بدم نفر یکی یه دونه از گیفتهایی که تهیه کرده بودیم دادم بهشون وهمنجوری که داشتم گیفتها رو پخش میکردم یه نگاه به یاس کردم که داشت شیرینی میخورد سرم رو برگردوندم ادامه گیفتها رو پخش کردم
ته سبد یه آبنبات بود.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت20. 🕊
آبنبات رو برداشتم و به سمت یاس حرکت کردم آبنبات رو به سمتش گرفتم و صداش زدم
_ خانم خسروی. سرشو بالا گرفت و به دستم نگاه کرد
_برای شماست از دستم گرفت و گفت: ممنون
«یاس»
از صبح حواسم به حرکاتش بود گاهی جدی گاهی اخمو گاهی لبخند الان هم که بهم آبنبات داد بچهها دیگه گروه آخر بود صبح یه سره داشتم توضیح میدادم دیگه خسته شده بودم ولی میارزید برا بچهها خیلی خوش گذشت الانم حسین داشت با پسرا عمو زنجیر باف بازی میکرد بچهها چقدر خوشحال بودن منم آبنبات رو داخل داخل جیب مانتوم گذاشتم و پا شدم به سمتشون رفتم دست دوتا بچه کوچیک رو گرفتم و با حسین یک صدا گفتیم
+عمو زنجیر باف
_بله
.... دیگه همه بچهها رفته بودن مسجد حسابی به هم ریخته شده بود.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت21. 🕊
یه نگاه به دور و برم کردم خانم حشمتی نبود رفتم سمت دفتر حسین داشت با تلفن صحبت میکرد همون جا جلو در وایسادم تا صحبتش تموم بشه بعد از چند دقیقه تماس را قطع کرد و رو به من گفت: بله چی شده
_ ببخشید خانم حشمتی کجاست
+ امشب مهمونی داشتن زودتر رفتن چطور؟
_ هیچی فقط مسجد خیلی به هم ریخته بود خواستم یکم جمعش کنم شما میمونید اینجا؟
+ آره الان که ساعت ۷ شبه شما دیر تون میشه میتونید برید
_ نه میخوام وایستم
+ پس با خانواده تماس میگیرم که نگران نشن
_باشه. وایسادم تا زنگ بزنه به بابا بعد از اینکه اجازهام رو گرفت گفت خودش می رسونتم خونه بعد خداحافظی کرد.
حسین: خوب ظرفا رو من میشورم و وسایل رو جابجا میکنم شما هم جاروبرقی بزن
من: باشه
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت22. 🕊
حسین وسایل داخل مسجد رو جمع کرد و رفت آبدارخونه تا ظرفای های کثیف رو بشوره منم جاروبرقی رو روشن کردم و شروع کردم به جارو زدن بعد تقریباً یک ربع جارو زدن بالاخره تمام شد جاروبرقی رو گذاشت بعد از اینکه چادرمو رو سرم درست کردم به سمت آبدارخونه حرکت کردم تا وارد شدم حسین رو دیدم که داشت ظرفا رو میشست همونجا وایستادم و زل زدم بهش چه قشنگ داشت ظرف میشست قشنگ شبیه این مامانا که ۲۰ سال سابقه دارند انگار متوجه من شد که سرش رو به طرفم چرخوند و گفت: تمام شد
_اره شما شستید ظرفارو
+اره دیگه آخراشه میشه اون ظرفا رو هم بیارید تا بشورم.
کاری که گفت رو انجام دادم و همه رو پیشش گذاشتم تا بشوره .
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از "𝓑𝓵𝓪𝓬𝓴 𝓫𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂"[rip]
به نام خدا
#پارت23. 🕊
بعد از اینکه همه کارها را انجام دادیم با هم از مسجد بیرون اومدیم بعد از اینکه حسین در مسجد رو قفل کرد به سمت ماشین حرکت کردیم حسین در سمت شاگرد رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید
من: ممنونم
حسین: خواهش میکنم
بعد از اینکه درو بست خودش هم سوار شد و حرکت کرد انقدر خسته بودم که اصلاً حوصله حرف زدن رو نداشتم خدا رو شکر حسینم چیزی نگفت بعد از ۱۰ دقیقه که رسیدیم ماشین رو جلو در خونمون نگه داشت رو به حسین یه لبخندی زدم و گفتم: ممنون
حسین: خواهش میکنم خسته نباشی
من: شما هم همچنین بعد از اینکه پیاده شدم به سمت در خونه حرکت کردم تا خواستم زنگ خونه رو بزنم در باز شد و بهادر پسر عموم از خونه بیرون اومد یه لبخند خبیث زد و گفت: خوش اومدی.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از "𝓑𝓵𝓪𝓬𝓴 𝓫𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂"[rip]
به نام خدا
#پارت 24. 🕊
و در مقابل چشمان متعجبم از جلوم رد شد و سوار ماشین شاسی بلندش شد و حرکت کرد دست از نگاه کردنش برداشتم و وارد خونه شدم. با صدای بلندی سلام دادم که مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
مامان: سلام مادر اومدی
من: آره مامان جون بابا کجاست
مامان: بابات تو اتاقشه بهادر باران رو آورده بود خونمون بعد رفت تو اتاق با بابات حرف زد الانم که رفت
من: آهان باشه مامان باران کجاست
مامان: رفت بالا تو اتاقت؛ یاس شام بکشم واست
من: نه مامان من خستم میرم اتاقم
مامان: باشه مادر برو شب بخیر
من: شب بخیر اینو گفتم و به سمت راه پله حرکت کردم وقتی به در اتاق رسیدم صدای خندههای نازگل و باران از داخل اتاق میومد لبخندی زدم و وارد اتاق شدم نازگل داشت تشک پهن میکرد برامون باران با دیدنم بلند شد به سمتم اومد و بغلم کرد.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از "𝓑𝓵𝓪𝓬𝓴 𝓫𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂"[rip]
به نام خدا
#پارت 25. 🕊
باران را از خودم جدا کردم و به طرف نازگل رفتم و بغلش کردم بهش گفتم: چرا امروز نیومدی نازگل
نازگل: داداشت نذاشت بیام
_چرا؟
+ گفت امروز شلوغه نمیذارم بری
باران: اینا رو ولش کنید پایید بازی کنیم یا فیلم ببینیم . من و نازگل هر دو موافقت کردیم که بازی کنیم نازگل رفت تا از اتاق یاسین جعبه بازی تیزبین رو بیاره منم رفتم پایین تا خوراکی بیارم چراغ آشپزخونه روشن بود وقتی وارد آشپزخونه شدم بابا رو دیدم که رو صندلی نشسته بود و تو فکر فرو رفته بود جلو رفتم و گفتم: سلام بابایی
+ سلام دخترم امروز چطور بود همونجوری که داشتم خوراکی داخل سینی میذاشتم جواب دادم: عالی بود بابا انقدر بچهها خوششون اومده بود که نگو
بابا: خوبه پس خدا را شکر که خوششون اومده
من: راستی بابا چرا اینجا نشستی بابا به صورتم یه نگاهی انداخت و گفت: هیچی بابایی اومده بودم آب بخورم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از "𝓑𝓵𝓪𝓬𝓴 𝓫𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂"[rip]
به نام خدا
#پارت26. 🕊
با گفتن شب بخیر آشپزخانه رو ترک کردم نمیدونم چی شده بود که بابا اینجوری بود تا به حال بابا رو اینجوری ندیده بودم بیخیال این چیزا شدم و وارد اتاق شدم نازگل هنوز نیومده بود من و نازگل و باران روستای صمیمی هم بودیم مخصوصاً باران که از وقتی عمو و زن عمو فوت کردن بیشتر مواقع خونه ما بود گاهی اوقات هم بهادر میومد دنبالش. با صدا زدنهای باران از فکر بیرون اومدم باران: کجایی دو ساعته دارم صدات میکنم.
من: جانم چیزی میخوای
باران: هیچی گفتم اون تیشرتهایی که سری قبل آوردمو کجا گذاشتی.
من: داخل اون کشو پایین تخت گذاشتم
+ باشه باران رفت داخل حموم تا لباساشو عوض کنه منم یکم اتاقمو مرتب کردم وقتی باران از حموم اومد بیرون یه کبودی بزرگ روی ساعد دستش بود به سمتش رفتم و دستشو گرفتم و گفتم: باران اینجای دستت چی شده.
کپی حرام است.
به قلم:. ستاره درخشان🕊
هدایت شده از "𝓑𝓵𝓪𝓬𝓴 𝓫𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂"[rip]
به نام خدا
#پارت27. 🕊
هیچی با بهادر دعوام شد اونم منو زد دست آخرم به خاطر اینکه منو از سرش باز کنه آوردتم اینجا یاس دیگه خسته شدم از دستش هر شب نزدیکای صبح میاد همش دعوا حتی کارش به جایی رسیده که اون شب دختر آورده بود خونه الانم به خاطر همون منو زد ینا رو داشت با گریه میگفت اشکاشو پاک کردم که گفت: اینا رو بنداز گل نگو نمیخوام بدون این کبودی دستم رو هم میگم به اپن خورده من: باشه هیچی نمیگم تو هم دیگه گریه نکن باشه؟
+باشه اینو گفت که در اتاق باز شد و نازگل داخل اومد
_ چرا دیر اومدی
+ هیچی یاسین یادش رفته بود جعبه رو کجا گذاشته بود گشتم تا پیدا کنم
_ اشکال نداره شروع کردیم به بازی بعد از بازی فیلم دیدیم تا ساعت ۳ شب بیدار بودیم که دیگه نفهمیدیم کی خوابمون برد صبح با صدای بابا بیدار شدم گیج بهش نگاه کردم.
کپی حرام است .
به قلم: ستاره درخشان.🕊