📖🕊داستان راستان 🕊📖
📚 حکایت پیرمرد و چشمه زلال
روزی مسافری خسته در مسیر کوهستانی به پیرمردی رسید که کنار چشمهای زلال نشسته بود. مسافر کمی درنگ کرد و از پیرمرد پرسید:
«ای پیرمرد، مردمی که در شهری که پیش رو دارم زندگی میکنند، چگونهاند؟»
پیرمرد به جای پاسخ، پرسید:
«مردم شهری که از آن میآیی چگونه بودند؟»
مسافر با ناراحتی گفت:
«مردمانی بدجنس و خودخواه بودند؛ حسادت میکردند و با دیگران رفتار خوبی نداشتند.»
پیرمرد لحظهای سکوت کرد و گفت:
«مردم این شهر هم همانگونهاند.»
مدتی بعد، مسافر دیگری از راه رسید و کنار چشمه توقف کرد. او نیز درباره مردم شهر پیش رو پرسید.
پیرمرد همان سؤال را از او پرسید:
«مردم شهری که از آنجا میآیی چگونه بودند؟»
مسافر با لبخند پاسخ داد:
«مردمانی مهربان، خوشرفتار و بخشنده بودند. خاطرات خوبی از آنها دارم.»
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
«مردم این شهر نیز چنیناند؛ مهربان و بخشنده.»
شاگرد پیرمرد که شاهد هر دو گفتوگو بود، با تعجب پرسید:
«استاد، چرا به دو نفر درباره یک شهر، دو پاسخ متفاوت دادی؟»
پیرمرد جرعهای آب از چشمه نوشید و گفت:
«آدمها معمولاً دنیا را آنگونه که هست نمیبینند؛ آن را از دریچه درون خود میبینند. کسی که با بدبینی، خشم و کینه زندگی میکند، بیشتر همانها را در دیگران پیدا میکند و کسی که با محبت و حسنظن به دنیا نگاه میکند، خوبیهای بیشتری میبیند.»
🌊 پیش از آنکه درباره آدمهای اطرافت قضاوت کنی، نگاهی هم به درون خودت بینداز؛ گاهی تصویری که از جهان میبینیم، انعکاس همان چیزی است که در دل خود حمل میکنیم.
@Content_Toolbox