eitaa logo
صندوقچه ابزار محتوا | طیب 🇮🇷
2.1هزار دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
2.3هزار فایل
سلام نوش جان😊 🧡کانال اصلی 👇🏻 @MohsenTayeb 🛍🎁🖇💎
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نه آروم میشم از گریه.mp3
زمان: حجم: 8.2M
نه آروم میشم از گریه نه حالم روبراه میشه چقدر سخته شبایی که یه آدم بی پناه میشه 🎙 ✳️ #️⃣ #️⃣ #️⃣ @Content_Toolbox
📖🕊 داستان راستان 🕊📖 🐻 دوستی خرس و مرد نادان روزی اژدهایی به خرسی حمله کرد و او را به چنگ گرفت تا بکشد و بخورد. خرس از ترس فریاد می‌زد و کمک می‌خواست. در همان هنگام، پهلوانی از آنجا گذشت. وقتی گرفتاری خرس را دید، به کمکش شتافت و او را از چنگ اژدها نجات داد. خرس که خود را مدیون پهلوان می‌دانست، از آن پس دست از او برنداشت و گفت: > «تو جان مرا نجات دادی. > از این به بعد هر جا بروی همراهت می‌آیم و از تو نگهبانی می‌کنم.» پهلوان نیز پذیرفت و آن دو با یکدیگر به راه افتادند. 🌿 کنار چشمه مدتی بعد به چشمه‌ای رسیدند. پهلوان که از راه خسته شده بود، زیر سایه‌ای نشست و تصمیم گرفت کمی استراحت کند. خرس گفت: > «تو با خیال راحت بخواب؛ > من اینجا می‌مانم و مراقبت هستم.» پهلوان دراز کشید و به خواب رفت. در همین هنگام، حکیمی از آنجا می‌گذشت. چشمش به پهلوان و خرس افتاد و با تعجب پرسید: > «این خرس با تو چه می‌کند؟» پهلوان ماجرا را برای حکیم تعریف کرد و گفت: > «من جانش را نجات داده‌ام و از آن روز با من دوست شده است. > حالا هم نگهبان من است.» حکیم با نگرانی گفت: > ⚠️ «به دوستی این خرس دل خوش نکن. > محبت و وفاداری موجود نادان ممکن است از دشمنی دشمن دانا خطرناک‌تر باشد.» پهلوان خندید و گفت: > «تو درباره دوست من بدگمانی می‌کنی. > من به او خوبی کرده‌ام و او نیز به من وفادار است.» حکیم گفت: > «مشکل همین‌جاست. > دوست نادان ممکن است از روی محبت کاری کند که دشمن از روی دشمنی هم نمی‌تواند با تو بکند. > بهتر است او را رها کنی.» اما پهلوان سخن حکیم را نپذیرفت و گفت: > «تو فقط به دوستی ما حسادت می‌کنی. > برو و مرا به حال خود بگذار.» حکیم که دید نصیحتش فایده‌ای ندارد، از آنجا دور شد. 👈 نگهبانی خرس پهلوان دوباره خوابید و خرس نیز کنار او نشست تا نگهبانی دهد. کمی بعد، مگسی روی صورت پهلوان نشست. خرس با دست آن را پراند. اما مگس دوباره برگشت و روی صورت مرد نشست. خرس باز هم آن را دور کرد. این اتفاق چند بار تکرار شد تا اینکه خرس از دست مگس به خشم آمد. اطرافش را نگاه کرد، سنگ بزرگی برداشت و منتظر ماند. مگس بار دیگر روی صورت پهلوان نشست. خرس که می‌خواست برای همیشه شرّ مگس را کم کند، سنگ بزرگ را با تمام توان بر صورت پهلوان کوبید. 💔 مگس پرواز کرد، اما پهلوان جان خود را از دست داد. خرس قصد کشتن دوستش را نداشت؛ او حتی می‌خواست از او محافظت کند، اما نادانی‌اش باعث شد کاری کند که هیچ دشمنی نمی‌توانست با پهلوان بکند. 🌱 نتیجه داستان گاهی خطرناک‌ترین آسیب‌ها را کسانی به انسان می‌زنند که دوستش دارند، اما از روی نادانی نمی‌دانند چگونه دوست بدارند. ❤️ محبت به‌تنهایی کافی نیست؛ دوست داشتن، آگاهی و عقل هم می‌خواهد. @Content_Toolbox
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا