eitaa logo
صندوقچه ابزار محتوا | طیب 🇮🇷
2.1هزار دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
2.3هزار فایل
سلام نوش جان😊 🧡کانال اصلی 👇🏻 @MohsenTayeb جهت رزرو تبلیغات ebrahimian63@ 🛍🎁🖇💎
مشاهده در ایتا
دانلود
📖🕊داستان راستان 🕊📖 سزای تکبر در روزگار جنگ جهانی دوم، در شهر نخجوان پهلوانی زندگی می‌کرد که او را «ببرخان» می‌نامیدند. ببرخان سال‌ها کشتی گرفته بود و نزدیک به بیست سال بود که هیچ‌کس نتوانسته بود او را به خاک بزند. همین پیروزی‌های پی‌درپی کم‌کم غرور و خودبزرگ‌بینی را در او بیشتر کرده بود. روزی با کشتی‌گیری روبه‌رو شد که جثه‌ای بسیار بزرگ‌تر و وزنی تقریباً دو برابر او داشت. با این حال، ببرخان او را نیز شکست داد و پشتش را به خاک رساند. این پیروزی بیش از همیشه او را مغرور کرد. سرش را بالا گرفت و با صدای بلند گفت: «خدایا! دیگر در میان بندگانت کسی نمانده که بتواند حریف من شود. کشتی گرفتن با آدم‌ها دیگر برایم لذتی ندارد. اگر کسی هم‌سنگ من هست، جبرییل را از آسمان بفرست تا با او کشتی بگیرم!» اما چندان نگذشت که روزگار روی دیگری به او نشان داد. حدود یک هفته بعد، بیماری سختی به سراغ ببرخان آمد. حالش روزبه‌روز بدتر شد و بدنش بر اثر بیماری دچار عفونت شد. بوی نامطبوعی که از بدنش برمی‌خاست، چنان شدید بود که دیگران توان ماندن در کنارش را نداشتند. سرانجام او را از خانه بیرون بردند و در خرابه‌ای رها کردند. پهلوانی که زمانی هیچ‌کس توان زمین‌زدنش را نداشت، حالا آن‌قدر ناتوان شده بود که حتی توان بلندشدن از جای خود را نداشت. نقل کرده‌اند که روزی موشی روی بدنش راه می‌رفت و ببرخان حتی قدرت آن را نداشت که موش را از خودش دور کند. آن وقت کسانی که ماجرا را دیدند، با کنایه گفتند: «جبرییل به کنار؛ اول جواب همین موش را بده!» ببرخان در آن لحظه فهمید که آدمی هرقدر هم نیرومند باشد، نباید به قدرت خود مغرور شود؛ چرا که قدرتی که امروز او را از همه بالاتر نشان می‌دهد، ممکن است فردا از او گرفته شود. تکبر، انسان را از اوج قدرت به حضیض ناتوانی می‌رساند. @Content_Toolbox
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا