📖🕊داستان راستان 🕊📖
📚 حکایت بهلول و هارونالرشید
آوردهاند هنگامی که هارونالرشید از سفر حج بازمیگشت، بهلول در مسیر ایستاده بود و منتظر او بود.
همین که چشمش به هارون افتاد، سه بار با صدای بلند گفت:
ـ هارون! هارون! هارون!
هارون از اطرافیانش پرسید:
ـ این چه کسی است؟
گفتند:
ـ بهلول است؛ مردی که او را دیوانه میدانند.
هارون بهلول را نزد خود فراخواند. وقتی بهلول نزدیک شد، هارون از او پرسید:
ـ بهلول! بگو ببینم، من کیستم؟
بهلول بیدرنگ پاسخ داد:
ـ تو کسی هستی که اگر در دورترین نقطهٔ سرزمینت، به انسانی ضعیف ستم شود، روزی به خاطر آن از تو بازخواست خواهند کرد.
هارون با شنیدن این سخن به گریه افتاد و گفت:
ـ راست گفتی. حالا از من چیزی بخواه؛ هر حاجتی داری بگو.
بهلول گفت:
ـ حاجت من این است که گناهانم را ببخشی و مرا وارد بهشت کنی!
هارون گفت:
ـ این کار از اختیار من خارج است؛ اما میتوانم بدهیهایت را بپردازم.
بهلول گفت:
ـ بدهی با بدهی پرداخت نمیشود! تو خودت به مردم بدهکاری.
سپس افزود:
ـ اگر قدرتی داری، اموال مردم را به خودشان بازگردان. سزاوار نیست مالی را که متعلق به مردم است به من ببخشی.
هارون گفت:
ـ پس دستور میدهم برایت حقوقی تعیین کنند تا تمام عمر در آسایش زندگی کنی.
بهلول لبخندی زد و گفت:
ـ ما همه بندگان خدا هستیم و خدا روزیِ بندگانش را بر عهده گرفته است. آیا ممکن است خدا روزی تو را در نظر گرفته باشد و مرا فراموش کرده باشد؟
هارون دیگر پاسخی نداشت.
🌱 پیام حکایت:
قدرت، ثروت و مقام، انسان را از مسئولیت در برابر خدا و مردم معاف نمیکند. چهبسا کسی که بر تخت قدرت نشسته، در حقیقت در برابر هزاران حقِ مردم بدهکار باشد.
@Content_Toolbox