📖🕊داستان راستان 🕊📖
🐪📖 شتر گمشده و پسر باهوش
روزی مردی در بیابان به دنبال شتر گمشدهاش میگشت. خسته و نگران، در راه به پسربچهای باهوش برخورد.
مرد از او پرسید:
— پسر جان، شتری در این اطراف ندیدی؟
پسر کمی فکر کرد و گفت:
— شترت یک چشمش کور بود؟
مرد با تعجب گفت:
— بله! درست گفتی.
پسر دوباره پرسید:
— یک طرف بارش شیرین بود و طرف دیگرش ترش؟
مرد با هیجان گفت:
— بله، بله! حالا بگو شترم کجاست؟
پسر آرام جواب داد:
— راستش، من اصلاً شترت را ندیدهام.
مرد که عصبانی شده بود، با خودش گفت: «پس این پسر حتماً چیزی درباره شتر من میداند!»
او پسر را نزد قاضی برد و ماجرا را برایش تعریف کرد.
قاضی رو به پسر کرد و گفت:
— اگر شتر را ندیدهای، پس چگونه توانستی اینهمه مشخصاتش را درست بگویی؟
پسر پاسخ داد:
— در مسیر، رد پای شتری را روی خاک دیدم. متوجه شدم که علفهای یک طرف مسیر خورده شده، اما طرف دیگر دستنخورده مانده است. با خودم گفتم شاید شتر یک چشمش نابینا بوده و فقط از یک طرف میتوانسته علف بخورد.
قاضی با دقت گوش میداد.
پسر ادامه داد:
— کمی جلوتر دیدم در یک سمت مسیر، مگسهای بیشتری جمع شدهاند و در سمت دیگر، پشهها بیشترند. از اینجا حدس زدم که شاید یک طرف بار شتر مادهای شیرین و طرف دیگر مادهای ترش داشته؛ چون مگسها بیشتر جذب شیرینی میشوند و پشهها نیز در آن سوی مسیر جمع شده بودند.
قاضی از دقت و هوش پسر شگفتزده شد و گفت:
— تو واقعاً باهوشی. درست است که بیگناهی و شتر را ندیدهای، اما یک چیز را خوب به خاطر بسپار:
گاهی حتی وقتی حقیقت را میگویی، اگر دیگران از حرفت برداشت دیگری کنند، ممکن است گرفتار دردسر شوی.
🌱 هوش، انسان را از بسیاری از خطرها نجات میدهد؛ اما در کنار هوش، باید در گفتار هم سنجیده و محتاط بود.
@Content_Toolbox