📖🕊داستان راستان 🕊📖
بهلول و خرقه و نان جو و سرکه
آوردهاند که بهلول بیشتر اوقات خود را در قبرستان میگذراند. روزی برای عبادت به آنجا رفته بود که هارونالرشید از آن حوالی میگذشت. چون چشمش به بهلول افتاد، پرسید:
— بهلول! اینجا چه میکنی؟
بهلول پاسخ داد:
— به دیدار کسانی آمدهام که نه غیبت کسی را میکنند، نه از من توقعی دارند و نه آزاری به من میرسانند!
هارون گفت:
— آیا میتوانی مرا از حسابوکتاب قیامت و پرسشهای آن روز آگاه کنی؟
بهلول گفت:
— دستور بده در همینجا آتشی روشن کنند و تابهای روی آن بگذارند تا کاملاً داغ شود.
هارون فرمان داد و خادمانش آتش افروختند و تابه را روی آن گذاشتند تا سرخ و سوزان شد.
آنگاه بهلول گفت:
— ای هارون! من با پای برهنه روی این تابه میایستم و نام خود را میگویم و توضیح میدهم چه خوردهام و چه پوشیدهام. سپس نوبت توست که همین کار را انجام دهی.
هارون پذیرفت.
بهلول بیدرنگ پا روی تابهٔ داغ گذاشت و گفت:
— بهلول، خرقه، نان جو و سرکه!
سپس بهسرعت پایین آمد.
وقتی نوبت هارون رسید، خواست روی تابه برود و خود را معرفی کند؛ اما هنوز نتوانسته بود پاسخگوی آنچه خورده و پوشیده بود باشد که پایش سوخت و از تابه پایین افتاد.
بهلول رو به او کرد و گفت:
— ای هارون! حسابوکتاب قیامت نیز چنین است؛ هرکس باید دربارهٔ آنچه به دست آورده، مصرف کرده و در زندگی اندوخته است، پاسخگو باشد. هرچه تعلقات و مسئولیتهای انسان بیشتر باشد، حسابش نیز میتواند دشوارتر شود.
🌱 پیام حکایت: زندگی را در تجملات و انباشتن دارایی خلاصه نکنیم؛ زیرا ارزش انسان به ثروت و لباسش نیست، بلکه به کردار اوست. هرچه سادهتر و مسئولانهتر زندگی کنیم و حقوق دیگران را بیشتر رعایت کنیم، سبکبارتر خواهیم بود.
@Content_Toolbox
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊نسیم انتظار⏳
🌿با امام زمان حرف بزن...🌿
@Content_Toolbox