eitaa logo
بیگانه.
402 دنبال‌کننده
177 عکس
15 ویدیو
3 فایل
ببین، زمان داره بهت میگه شبیه خودت شو! « https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6tbqjct&btn=r| »
مشاهده در ایتا
دانلود
Error 404
همه ی مشکلات از حرف های ناگفته نشأت میگیره.
هدایت شده از آهوهابازمی‌گَردند.
«می‌خواستم من بیگانه باشم.» من را می‌شناسد، پس تعجب نمی‌کند. لبخندی کوچک روی صورتش می‌نشیند درحالی که عکس‌ها را می‌چرخاند، «می‌خواستی؟ یعنی الان نمی‌خوایی؟» یکی از عکس‌ها را آرام می‌چرخانم و دسته‌ای از موهایم را پشت گوشم سُر می‌دهم: «معلومه که می‌خوام.» «تو بی‌گانه‌ای دیگه، گونه‌ای نداری. تَکی. یکی‌یه‌دونه‌ای.» چند لحظه به نیم‌رُخش می‌نگرم و انگشتان بلندش، که لبه‌های عکس‌ها را می‌بوسد، چشمم را می‌نوازد. رنگِ نورِ قرمز اینجا، همیشه خشمگینم می‌کند. دیتان او چرا قرمز است؟ آن انگشتان بلند و ظریف ؟ یکی از عکس‌ها را با بی‌قراری بر می‌دارم، لبخندی به صورت دارم. با آن لب‌های سرخ، رژی اناری‌رنگ. حال در این نور، چون دهانِ خون‌آشامی می‌نماید. «از تاریک‌خونه متنفرم.» «چرا؟» «چون همه‌چی تاریکه، اینجا همه بیگانه‌ان انگار. بعد یهو، یه نور قرمز میوفته رو همه‌چی. مزهٔ خون می‌ده.» «مگه دوست نداشتی بیگانه بودن رو؟» هوا را با صدا از بینی‌ام بیرون می‌دهم، روی پا جا به جا می‌شوم و عکسی را از کنار دستش بر می‌دارم. آب چون شبنم، قطره‌قطره از موهای مشکی‌و پریشان او، از صحنه‌ی سیاه‌و سفیدِ عکس، بر زمین می‌چکد. «دوست‌دارم من بیگانه باشم، نه بقیه چیزها. نمی‌خوام همه‌چی برام غریبه باشه.» «نه، تو از تاریکی می‌ترسی.» عکس را در هوا تکان می‌دهم. قلبم یک، دو بار می‌پرد اما توجهی عایدش نمی‌شود و نگاهم را به خطوط صورت او، در قابِ عکس می‌دوزم. چون چَشمانم از او می‌ترسند. او، مرا می‌بیند. نه این لبخند را و نه آن‌چه بر چهره‌ام باشد را؛ او منِ بی‌گانه را می‌بیند. «تاریکی همه‌چی رو تار می‌کنه.» آرام سه عکس دیگر را در آب رها می‌کند و آن‌ها معلق، کم‌کم، خطوطِ چهره‌ی ما را به تصویر می‌کشند: «فکر می‌کنی عکس‌ها دروغ می‌گن؟» «نه.» «پس چرا توی همه‌شون لبخند می‌زنیم؟» به لبخندم خیره می‌شوم. سرخ، رنگ خونی که از قلبم تراوش می‌شود. سرخ شرابی، همانی که او دوست دارد. مگر همین الان اناری‌رنگ نبود؟ اخم کوچکی بین ابروانم جا باز می‌کند. عکس را از بین انگشتانم بیرون می‌کشد و لبخندش پررنگ‌تر می‌شود: «چطور افتادیم حالا؟» «من رو نمی‌دونم، اما تو، مثل همیشه؛ درخشان. مهربون. خاکستری.» «خاکستری...» کلمه را در دهانش مزه‌مزه می‌کند، گویی که مزه‌ی خاکستر بدهد. عکسم را دوباره در آب می‌اندازم، عکس سیاه‌سفیدم را. پس سرخی لب‌هایم کو؟ «خاکستر. خاکسترِ ققنوس.» «از این خاکستر ققنوس بلند نمیشه، شاپرک. مگه این‌که قفنوس سرخِ من، تو باشی.» اصلا لب‌هایم سرخ نبود. این عکس‌ها خاکستری‌اند، سیاه‌و سفید، سیاه‌و سفید و سیاه‌و سفید. انگشتانم روی آب، فرم صورتم را می‌کِشد. صدایش حرکت انگشتانم را می‌شکند: «تو با سُرمه خط‌چشم می‌کشی، این فقط از تو ساخته‌ست.» «از تاریکی می‌ترسم.» لبخند می‌زند و عکسی را به طنابِ آویزان، سنجاق می‌کند. آب چک‌چک روی گونه‌هایم می‌لغزد و بر مژگانم شبنم می‌شود. طنین صدایش محو است، دور: «می‌دونم.» «میشه چراغ رو روشن کنم؟» «گاهی وقت‌ها برای اینکه واضح ببینی باید چراغ‌ها رو خاموش کنی، شاپرک.» «کی‌ خواست واضح ببینه حالا؟» به پشت به میز تکیه می‌زند و چَشم به عکسم می‌دوزد که اندک‌اندک به عمقِ آب می‌رود: «مگه دنبال نور نیستی؟» «آره، چون اون‌موقع واضح می‌بینم.» «چی رو؟» «تو رو.» انگشتانم روی عکس مکث می‌کند. لایه‌ی طلقیِ روی عکس، لمسم را محدود می‌کند. اشک، گونه‌هایم را خیس‌و سرمه‌ام را پخش کرده. من هم سیاه‌و سفید شده‌ام ؟ ماژیکی قرمز رنگ بر می‌دارم، قرمز شرابی. با آن، محکّم، لب‌هایم را رنگ می‌کنم. یک قرمز تیره‌و تُند. توی چَشم می‌زند. نگاهم بالا می‌رود. بر لبه‌ی نیمکت، نشسته، آلبومی باز بر زانوان، و نور ساختمان‌ها، ستاره‌های این آسمانِ بی‌ستاره؛ رو به رویم چشمک می‌زنند. از تاریکی نمی‌ترسیدم عزیزم، و حتی از ندیدن چیزها نیز هم. من را خوب بلد بودی و این را نه. من هنگامی می‌ترسم که چراغ، نور می‌پاچد و من دیگر نمی‌توانم آن‌چه دیده‌ام را انکار کنم. آتش، شعله‌های نارنجی‌و قرمزش را تا چشم‌هایم بالا می‌کشد و تخته‌ی سیاهِ آسْمان را می‌شکافد. به ستاره‌ها می‌نگرم و سپس، به عکس. سرانگشتم را روی لب‌های سرخم می‌کشم و رنگ پخش می‌شود و تا روی صورتِ او کشیده می‌شود. از خاکستری ققنوس بر نمی‌خیزد، حق با تو بود. امّا از این یکی، چرا. عکس‌ها را دانه به دانه در دهانِ باز و گرسنهٔ آتش می‌ریزم. او با ولع می‌بلعد، رنگ سرخ روی عکس‌هایمان کِش می‌آید. عکس‌ها خاکستر می‌شوند و در باد، ذره‌ذره، می‌رقصند و خط‌های نارنجی می‌کِشند. گفتم دوست ندارم دیگران بیگانه شوند، تو چرا بیگانه شدی ؟ «بعضی آدما وقتی می‌رن، بیگانه‌و غریبه نمی‌شن.» «پس چی می‌شن؟» «آشناهایی که دیگه نمی‌شه بهشون برگشت.»
فکر میکنی به دوران پرایم‌مون برمیگردیم؟
از لحاظ روحی نیازمند یه پارتنر ام که بریم بیرون، کل شهر و بگردیم و از کوچیک ترین چیزا عکس بگیریم.
حالم همچون گربه ای بی‌خانمانه
همیشه یک ستوده پرسن میمونم
تو ظلمت تویی مهتابم، حسین