هدایت شده از بیگانه.
و مهرگان آمد. نسیم میان درختان
ولیعصر میچرخید و برگهای رنگارنگ روی
شاخه های خشکیدهشان را نوازش میکرد.
خاکی که از باران صبحگاه، نم گرفته بود
را به هوا میپراند و شعر میخواند . از کنار آدمها رد میشد و به آنها سلام میکرد. گاه به آسمان میرفت و از لابه لای ابرها میگریخت و موجب قلقلکشان میشد. اما نسیم هیچوقت به چشم دیده نشد. کسی از آن سراغی نمیگرفت؛ با اینکه همیشه نوازش کننده بوده و همراه. نسیم با تمام آن خیابان ها دوست بود، تمام آن ادم های رنگ وارنگ، درختان کاج و بید و سرو و صنوبر، حتی کلاغ ها و گنجشک ها، که میهمان آنها بودند. قدرت نسیم در نرمی بود. و چه مظلوم بود، این همرهِ نامرئیِ آدمیان، در مهرگان، و آن خیابان های بی آلایش شهر.