هدایت شده از بیگانه.
و مهرگان آمد. نسیم میان درختان
ولیعصر میچرخید و برگهای رنگارنگ روی
شاخه های خشکیدهشان را نوازش میکرد.
خاکی که از باران صبحگاه، نم گرفته بود
را به هوا میپراند و شعر میخواند . از کنار آدمها رد میشد و به آنها سلام میکرد. گاه به آسمان میرفت و از لابه لای ابرها میگریخت و موجب قلقلکشان میشد. اما نسیم هیچوقت به چشم دیده نشد. کسی از آن سراغی نمیگرفت؛ با اینکه همیشه نوازش کننده بوده و همراه. نسیم با تمام آن خیابان ها دوست بود، تمام آن ادم های رنگ وارنگ، درختان کاج و بید و سرو و صنوبر، حتی کلاغ ها و گنجشک ها، که میهمان آنها بودند. قدرت نسیم در نرمی بود. و چه مظلوم بود، این همرهِ نامرئیِ آدمیان، در مهرگان، و آن خیابان های بی آلایش شهر.
چراغی به دستام چراغی در برابرم
من به جنگِ سیاهی میروم
گهوارههای خستگی
از کشاکشِ رفتوآمدها
بازایستادهاند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند.
فریادهای عاصیِ آذرخش
هنگامی که تگرگ
در بطنِ بیقرارِ ابر
نطفه میبندد
و دردِ خاموشوارِ تاک
هنگامی که غورهی خُرد
در انتهای شاخسارِ طولانیِ
پیچپیچ جوانه میزند.
فریادِ من همه گریزِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگیزترینِ شبها
آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکردهام
_احمد شاملو_