چراغی به دستام چراغی در برابرم
من به جنگِ سیاهی میروم
گهوارههای خستگی
از کشاکشِ رفتوآمدها
بازایستادهاند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند.
فریادهای عاصیِ آذرخش
هنگامی که تگرگ
در بطنِ بیقرارِ ابر
نطفه میبندد
و دردِ خاموشوارِ تاک
هنگامی که غورهی خُرد
در انتهای شاخسارِ طولانیِ
پیچپیچ جوانه میزند.
فریادِ من همه گریزِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگیزترینِ شبها
آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکردهام
_احمد شاملو_