آسمانِ شب از فغان می غرد. ابرها طاقتشان طاق شده. باد بر شاخه های درختان می وزد که از لختی فریاد میکشند. زمین، از ملولیتِ سنگینِ تلنبار شده ی رویش، فریاد میکشد. آدم، همان خاک بی ارزشی که خداوند به او روح بخشید، با قلبی دردمند اما با ایمان به وجود و هستیِ خدا، فریاد میکشد. چهارپایان از برای درک نکردن تقدیر
شان فریاد میکشند. شکوفه های بهاری از بی باری فریاد میکشند. باران بر پنجره سیلی میزند و پنجره از درد فریاد میکشد. دریاها که روزی آبی بودند، از آلودگیِ بسیار فریاد می کشد. دشت از دلتنگیِ چرای گوسفندان فریاد میکشد.
وطن
مفریاد می کشد! در نظرم گر بخواهی از بالا به «ایران» بنگری، این سه کلمه به چشمت می آید: درد و صبر و دوام. نقوشِ زخم های قدیمی که بر تن ایران کشیده شده، کنون برای همگی مان تجربه است. تجربه. البته بهتر است بگویم که «ایران» خود، تجربه است. ما می چشیم، چه رنج هارا، چه تلخیها و چه شیرینی هارا، چه از دست دادن عزیزانمان را، چه فقدان عقل ادمهای پیرامون مان را، چه رنجش طبیعت را. ما می چشیم و سپس صبر پیشه میکنیم و در نهایت به "دوام" می رسیم. همان سه کلمه ی: « درد، صبر، دوام » میدانید، ما همیشه کوله باری از رنج هارا با خود حمل میکنیم. این کوله تکه خرده های به جا مانده از گذشته ی همگی مان را در بر دارد. هرگاه که این تکه هارا از کوله ی خویش بیرون بکشیم و زیر و رویش کنیم، با لحظات و احساساتی مواجه میشویم، که با جان لمس شده اند. فقط، لبخندی تلخ بر لب می آراییم و درنهایت فقط می گوییم: گذشت.