بیگانه.
حیوانک از تنگ آبش جدا شد و کنون میهمان گرمای زمین است. از عطش، باله هایش را تکان تکان میدهد اما دیگ
دست میزنم، پا میزنم
دل رو به دریا میزنم
گاهی به پس، گاهی به پیش
گاهی هم درجا میزنم
بیگانه.
حیوانک از تنگ آبش جدا شد و کنون میهمان گرمای زمین است. از عطش، باله هایش را تکان تکان میدهد اما دیگ
ماهیا خسته ترین ان
روی لباشون آهه و آهه