اینقدر دروغات قشنگ بود
که هنوزم نشئهی باور کردنشونم...
چی شد ماهِ من؟
تو که قولِ درمانمو داده بودی،
پس چرا عمیقترین زخمِ قلبمو
خودت زدی؟تو مگه همونی نبودی که ادای مهربونیت گوش فلکو کر کرده بود؟همونی که میگفت:«هرچی بشه، ترکت نمیکنم...»پس چی شد؟کی انقدر راحت از «همیشه» رسیدی
به «دیگه نمیخوامت»؟خودتم میدونی من چقدر داغونم...هرکی جای من بود از نشئگیِ این درد کمکم میمرد.هنوزم هر شب دارم با نبودنت کنار میام،ولی هر صبح دوباره از اول خراب میشم.بعضی زخما خوب نمیشن...فقط آدم یاد میگیره با خونِ دلش زندگی کنه.بدترین قسمتِ قصه اینه که هنوزم هرچی از عشق میفهمم،از توئه...و هرچی از درد میکشم،
بازم از توئه. کاش فقط رفته بودی...نه اینکه تمامِ منو توی همون روزی که رفتی با خودت دفن کرده باشی. میدونی درد یعنی چی؟ یعنی هنوز دلت همون آدمو بخواد که دلیلِ تموم اشکاته.تو نرفتی...تو منو توی خودم گم کردی...
بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشه ها، ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره، بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی.اما مگه قلب حالیشه؟ وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت، انگار لای منگنه ای، چون نه مغزت قلب داره، و نه قلبت مغز.
خیلی عجیبه که حضورِ یه آدمی که کیلومترها ازت فاصله داره؛ میتونه خیلی بیشتر از اون آدمی که دقیقا رو به روت ایستاده خوشحالت کنه و عجیب تر اینکه نبودنش یه جوری حالتو بد میکنه.
هر آدمی تا یهجایی بهتون فرصت میده، ولی بالاخره خسته میشه، از حسِ اضافی بودن، از جنگیدن واسه موندن، از قهر و آشتی مکرر، از توضیحدادنِ خودش، از برطرفکردنِ سوتفاهما؛ کاسه صبرِ آدمای زندگیتونو لبریز نکنید، ممکنه برای همیشه از دستشون بدید.
من اونجایی برنده شدم که دیگه به احساساتم توجه نکردم، در عوض حواسم به این بود که لیاقتم چیه.
من یه معذرتخواهی به خودم بدهکارم، بخاطر همه وقتهایی که قدرم دونسته نشد اما همچنان ادامه دادم.
Мой мир заключен в глубине твоего взгляда;
Там, где я застыл, любуясь самой жизнью.
⇲ترجمه⇱⊹ ִ ۫ 𖥻 ִ ִֶָ ִֶָ
239.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قیافم:
ی ساعته دارم با صاحب کارم حرف میزنم