هدایت شده از .Banerآیمـ꯭๋̟࣪ـاه.
#قـراردادِعـشـق 🌊🐬
در اتاق خواب نیمهباز بود...
صدای آرتین رو شنیدم که آروم گفت:
«فقط چند روز دیگه... بعد از سارا جدا میشم.»همهی بدنم یخ کرد.
صدای دختره که به شدت آشنا بوداز پشت گوشی اومد:
«قول میدی این دفعه مثل دفعه قبل پشیمون نشی؟»آرتین خندید...
«من از همون شب عروسی هم فقط به تو فکر میکردم، نازگل.»
اشکام بیاختیار سرازیر شد.
در همون لحظه، آرتین سرش رو چرخوند...
چشمش به من افتاد...
چند ثانیه فقط نگاهم کرد و بعد با خونسردی گفت:
«حالا که فهمیدی... خودت برو، مجبورم نکن بیرونت کنم.»
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
🔥دارایهیجانات زیادددد🤭
هدایت شده از .Banerآیمـ꯭๋̟࣪ـاه.
«اگه یه روز بین من و نازگل مجبور به انتخاب بشی... کیو انتخاب میکنی؟»
حتی یک ثانیه هم مکث نکرد.
«نازگل.»همین یک کلمه...
تمام آرزوهایی که برای این زندگی ساخته بودم رو نابود کرد.
اما چیزی که آرتین نمیدونست این بود که من، راز بزرگی رو پنهان کرده بودم...
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49