هدایت شده از .Banerآیمـ꯭๋̟࣪ـاه.
#قـراردادِعـشـق ❤️🔥❤️🩹
گوشی آرتین روی مبل جا مونده بود...
قسم خورده بودم هیچوقت به حریم خصوصیش وارد نشم، اما وقتی صفحه روشن شد، فقط یک پیام کافی بود تا همه چیز فرو بریزه.
نازگل: «به مامانت نگو دیشب پیش من بودی...»
دستام یخ کرد.همون لحظه صدای کلید اومد.
آرتین وارد خونه شد، گوشی رو توی دستم دید و فهمید همه چیزو خوندم.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد...بعد با خونسردی گفت:
«حالا که فهمیدی... دیگه لازم نیست نقش زنم رو بازی کنی.»
هنوز از شوک اون حرف بیرون نیومده بودم که جمله بعدیش، نفسمو برید...
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc4
#هیجانیترینرمانسال...🥶🤭
هدایت شده از .Banerآیمـ꯭๋̟࣪ـاه.
.حلقه ازدواجم رو روی میز گذاشتم و آروم گفتم:
«اگه انقدر از بودن کنارم ناراحتی... طلاقم بده.»آرتین بدون اینکه حتی فکر کنه جواب داد:
«همین کارو میکنم... فقط یه کم صبر کن.»
با ناباوری نگاهش کردم.اخمهاش توی هم رفت و گفت:
«من هنوز نتونستم نازگل رو فراموش کنم...»
اون جمله کافی بود تا بفهمم تمام این مدت، فقط همخونه مردی بودم که قلبش جای دیگه بود...
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49