هدایت شده از Komiter
سلام
ما داریم یه مجموعه کار میسازیم برای روز تشییع آقا که قراره از شبکهافق پخش بشه برای ساختنش قراره از صدای شما عزیزان استفاده کنیم.
برید تو نرمافزار رکوردر(ضبطکنندهی صدا)دکمهی ضبط رو بزنید و هرچی تو دلتونه به آقای شهید بگید، درد دل کنید، حرفاتونو بگید و صوتتون رو برام بفرستید.
(اگه مقدور بود اسم و فامیل و شغلتون هم بگید ممنون میشم)
پ.ن: اگه تونستید این صوت رو از اعضای خانوادهتون و دوستانتون هم بگیرید ممنون میشم، هرچی بیشتر صدا باشه بهتره.❤️
پ.ن۲: محدودیت خاصی نداره، بچه، جوان، پیر، زن، مرد، از ۱۰ ثانیه تا ۱۰ دقیقه.
پ.ن۳: تا شب جمعه بفرستید لطفا.
@Komiiter
دفتر خاطرات خانوم علیا -
روز سی و هفتم چهلهی زیارت عاشورا✨
روز سی و نهم چهله زیارت عاشورا🩸
اول برای قلب آقا امام زمان دعا کنید و صدقه بدید،
بعدش منم بین دعاهاتون یه کوچولو یاد کنید :)
پدر برگشت، اما تنها و با دو اسب. با ذوالجناح و اسبِ عمو که یالها و تنش خونین بودند. دلشوره به جان سکینه افتاده بود و مقابل خیام، آفتاب تند صحرا را به جان خریده بود به انتظار عمو. عمه را صدا زد.
«پس عمو کجاست؟ چرا پدر و اسبِ عمو تنهایند؟»
اشک و اضطرار در چشمان زینب حلقه زدند. حسین دیگر حسینِ قبل از رفتن نبود. قامتش خم شده بود و چشمهایش سرخِ اشک بودند. به استقبال برادر شتافت و بر سر زنان در آغوش برادر گریست. رقیه هنوز در خیمه همراه بچهها بر خاک نمدار خوابیده بود. اصغر هنوز بیقرار میانِ مخدرات دست به دست میشد و آرام نمیگرفت. تن نحیفش در تب میسوخت و مدام از حال میرفت و باز گریه از سر میگرفت. رباب دیگر طاقت از دست داده بود و چشم انتظارِ عباس از این خیمه به آن خیمه، علی را در آغوشش تاب میداد. ولولهای به جان همه اهل حرم افتاده بود.
«عمو دیر کرده...»
«دلم دارد عین سر و سرکه میجوشد. پس ابوفاضل کجاست؟»
«کمی درگیر طاقت بیاور دخترکم. عمو در راه است. با مشک آب در راه است.»
دیگر توانی برای حسین نمانده بود. به سوی خیمهی عباس رفت و عمود خیمه را پایین کشید. شیون مخدرات بلند شد و پس از ۹ روز هراس به دل کودکان افتاد.
«زینب جان، مخدرات و کودکان را بگو خلخالها را از خود جدا کنند و معجرها را محکم. عباس، بر نخواهد گشت...»
#روایتپیراهنعزا | #مسطورات | #دفترچه
ولی خدایا، تکلیف اون لحظههایی که وسط روضه از بُهت قالب تهی میکنیم چیه؟
توروخدا برای من روضهی مکشوف نخونید. من با روضههای سربسته هم آتیش میگیرم و میسوزم و جون به لب میشم. برای من روضهی مکشوف نخونید...
خدایا به هر کسی از اول عمرم تا به حالا به هرنحوی و هرشکلی سبب شده یک قطره اشک برای حسینِ تو بریزم خیر بده.
بالاخره به خانه رسیدم. به خانهی کوچک و نقلی خودم در محلهای قدیمی با هیئتهایی در قدم به قدمِ کوچهها و خیابانها. راستش دلم برای خانهام تنگ شده بود و زندگی کردن فراموشم. هنوز که فکر میکنم یادم نمیآید چطور هرروز آشپزی و جمع و جور کردنِ خانه و گردگیری و ظرف شستن و هزار تا کارِ دیگر؟ زندگیِ مجردی چقدر آسان و عجیب است و چقدر مجردها در حق فراغ بالشان جفا میکنند!
دلم میخواست تمامِ محرم را در خانهی خودم باشم و هربار که از خانه بیرون میروم، تصویر ایستگاههای صلواتی و موکبها و هیئتها و کتیبهها در کوچه پس کوچههای محلهمان از اولین محرمِ زندگی مشترکمان در خاطرم بماند. اما نشد. حتی اگر میشد، کولرِ خانه در اولین روز محرم غافلگیرمان کرد و سوخت و فرصت تعمیرش را نداشتیم. شبیه پناهندهها به خانهی پدر و مادرهایمان برگشتیم.
همین یک ساعت پیش به خانه برگشتم و کلید در قفل در انداختم. در خانه که باز شد، حرارت آفتابی که روزها به خانه تابیده بود و فرصتِ خُنک شدن نداشت در صورتم پاشید. خانه شبیه یک کورهی تازه خاموششده گرم بود. پنجرهها را باز کردم. در پارچ شربت را با آب و یخ حل کردم و در یخچال گذاشتم و آشپزخانه را گردگیری مختصری کردم. فقط جمع کردنِ لباسهای روی بند مانده و هر چند دقیقه صدای دستهی عزایی در خانه میپیچد. شمعِ دلم را روشن کردهام و به هوای روضهی شامِ غریبان، میسوزم.
به گمانم یادم رفته بود چقدر خانهی کوچک و نقلیام را دوست دارم...
#روایتپیراهنعزا | #دفترچه | #مسطورات