پدر برگشت، اما تنها و با دو اسب. با ذوالجناح و اسبِ عمو که یالها و تنش خونین بودند. دلشوره به جان سکینه افتاده بود و مقابل خیام، آفتاب تند صحرا را به جان خریده بود به انتظار عمو. عمه را صدا زد.
«پس عمو کجاست؟ چرا پدر و اسبِ عمو تنهایند؟»
اشک و اضطرار در چشمان زینب حلقه زدند. حسین دیگر حسینِ قبل از رفتن نبود. قامتش خم شده بود و چشمهایش سرخِ اشک بودند. به استقبال برادر شتافت و بر سر زنان در آغوش برادر گریست. رقیه هنوز در خیمه همراه بچهها بر خاک نمدار خوابیده بود. اصغر هنوز بیقرار میانِ مخدرات دست به دست میشد و آرام نمیگرفت. تن نحیفش در تب میسوخت و مدام از حال میرفت و باز گریه از سر میگرفت. رباب دیگر طاقت از دست داده بود و چشم انتظارِ عباس از این خیمه به آن خیمه، علی را در آغوشش تاب میداد. ولولهای به جان همه اهل حرم افتاده بود.
«عمو دیر کرده...»
«دلم دارد عین سر و سرکه میجوشد. پس ابوفاضل کجاست؟»
«کمی درگیر طاقت بیاور دخترکم. عمو در راه است. با مشک آب در راه است.»
دیگر توانی برای حسین نمانده بود. به سوی خیمهی عباس رفت و عمود خیمه را پایین کشید. شیون مخدرات بلند شد و پس از ۹ روز هراس به دل کودکان افتاد.
«زینب جان، مخدرات و کودکان را بگو خلخالها را از خود جدا کنند و معجرها را محکم. عباس، بر نخواهد گشت...»
#روایتپیراهنعزا | #مسطورات | #دفترچه
ولی خدایا، تکلیف اون لحظههایی که وسط روضه از بُهت قالب تهی میکنیم چیه؟
توروخدا برای من روضهی مکشوف نخونید. من با روضههای سربسته هم آتیش میگیرم و میسوزم و جون به لب میشم. برای من روضهی مکشوف نخونید...
خدایا به هر کسی از اول عمرم تا به حالا به هرنحوی و هرشکلی سبب شده یک قطره اشک برای حسینِ تو بریزم خیر بده.
بالاخره به خانه رسیدم. به خانهی کوچک و نقلی خودم در محلهای قدیمی با هیئتهایی در قدم به قدمِ کوچهها و خیابانها. راستش دلم برای خانهام تنگ شده بود و زندگی کردن فراموشم. هنوز که فکر میکنم یادم نمیآید چطور هرروز آشپزی و جمع و جور کردنِ خانه و گردگیری و ظرف شستن و هزار تا کارِ دیگر؟ زندگیِ مجردی چقدر آسان و عجیب است و چقدر مجردها در حق فراغ بالشان جفا میکنند!
دلم میخواست تمامِ محرم را در خانهی خودم باشم و هربار که از خانه بیرون میروم، تصویر ایستگاههای صلواتی و موکبها و هیئتها و کتیبهها در کوچه پس کوچههای محلهمان از اولین محرمِ زندگی مشترکمان در خاطرم بماند. اما نشد. حتی اگر میشد، کولرِ خانه در اولین روز محرم غافلگیرمان کرد و سوخت و فرصت تعمیرش را نداشتیم. شبیه پناهندهها به خانهی پدر و مادرهایمان برگشتیم.
همین یک ساعت پیش به خانه برگشتم و کلید در قفل در انداختم. در خانه که باز شد، حرارت آفتابی که روزها به خانه تابیده بود و فرصتِ خُنک شدن نداشت در صورتم پاشید. خانه شبیه یک کورهی تازه خاموششده گرم بود. پنجرهها را باز کردم. در پارچ شربت را با آب و یخ حل کردم و در یخچال گذاشتم و آشپزخانه را گردگیری مختصری کردم. فقط جمع کردنِ لباسهای روی بند مانده و هر چند دقیقه صدای دستهی عزایی در خانه میپیچد. شمعِ دلم را روشن کردهام و به هوای روضهی شامِ غریبان، میسوزم.
به گمانم یادم رفته بود چقدر خانهی کوچک و نقلیام را دوست دارم...
#روایتپیراهنعزا | #دفترچه | #مسطورات
دفتر خاطرات خانوم علیا -
آقای حاجیزاده، امشب بعد از آن که برای دختران حسین گریستم، باز خواهم گریست. برای غربتی که پس از تو ب
آقای حاجیزاده، صدایم را هنوز داری؟
این شبها، پس از آنکه برای حسین و فرزندان و یارانش شیون و ناله و دریا دریا اشک راهی آسمان کردیم، بازهم گریستیم. برای غربتی که پس از نهمین روزِ اسفند هزاروچهارصدوچهار بر جانمان افتاد. برای خودمان و هلهلههایی که ولوله در جانمان بهپا کردند و روضهها را به خونِ در رگهایمان ریختند. آقای حاجیزاده، چه خوب شد که نماندی این روزهایمان را ببینی. نماندی ببینی چطور دوازده روزی که شما را از ما گرفت، در این رمضان به درازا کشید. نبودی ببینی لاشخورها چطور روی سرمان لاشهی بمب و موشک انداختند و بعد اربابهایشان به پاسخ سرخیِ خونِ شهیدانمان هلهله سر دادند. آقای حاجیزاده، همهی ما این محرم را به انتظار کشیدیم تا صد و دَه شب بغض و دلتنگی و غریبی و خشم و اندوه را در روضهی اربابمان به رسم «فابك للحسین» بدل به اشک کنیم. کوهی از غم را به دوش کشیدیم تا این شبها. تو که غریبه نیستی، ما هنوز باورمان نمیشود. همهمان شب عاشورا را تا صبح چشم به درهای حسینیهی امام خمینی... [ کدام حسینیه؟ آخ. کدام حسینیه... ] چشممان را دوختیم به درهای زینبیه که به رسم هرسال اینبار آنجا روضهی بیت برپا شد، تا بلکه آقا با قامت سرو و رخِ ماهگونش، دوباره قدمهای به استواری دماوندش را چون رود زلال روی زیلوهای آبیرنگ جاری کند؛ آن دستِ سالمش را - که کاش جانِ من فدایش میشد، برای سلام و قوت قلبِ ما بلند کند. همهی ما انتظار کشیدیم و شمعِ امیدِ دلمان سوخت و ذره ذره آب شد و آقایمان نیامد. و کاش خدا اگر نمیخواست معجزهای به پاسِ بعثتِ امت هدیهمان کند، لطفی به قلبهای آتشگرفتهمان میکرد و رهبر جوانمان - آقاسیدمجتبی که تجلی روحالله کبیر و سیدعلی عزیز ماست - قدم بر دریای چشمهای خستهمان میگذاشت. آه آقای حاجیزاده. آه... آنچه نباید میشد، شد و آنکه تنها دلآشوبهی ما در جنگ ۱۲ روزه بود، رفت. رفت و امسال قرارِ دیدارمان در بیت، یار نداشت... تنها اجتماع مردمِ دلسوختهای بود که روضهها را به جان چشیده بودند و آمده بودند تا به جای آقایمان هم در عزای سیدالشهدا جان بدهند. آقای حاجیزاده، صدایم را هنوز داری؟ حسینِ زمانمان فدای ما شد، در آن حال که ما باید جان نثار او میکردیم. اما هنوز زندهایم به رسم مقاومت و علیالاصول که پای امامِ دیگری بمانیم. پای رهبری که خدا در شبهای بیقراری و بیتابی با بارانِ رحمتش به ما بخشید. ما هنوز زندهایم تا پای اصول بمانیم و هنوز خیابانهایمان وعدهی قرار مردمِ مبعوثند و هنوز پرچمِ مقدس جمهوری اسلامی ایران، پرچم یا لثارات الحسین و یا لثارات الخامنهای علم شدهاند در این خاک. آقای حاجیزاده، ما کوهِ دردیم و دریای اشک و دنیایی دلتنگی. اما هنوز زندهایم تا اگر روی مزارمان ننوشتند فرزند گمنامِ سیدعلی، قلم بزنند «سرباز کوچکِ سیدمجتبی». و چقدر جای تو خالیست... تو که بغضِ همیشه تازهی قلب منی و تصویرت در کنار حاجقاسم سلیمانی و آقای رئیسی و سیدحسن و رهبر شهیدمان، داغِ تا ابد داغِ دلم...
زمستون که میشه وقتی به تابستون فکر میکنم واقعا متعجب میشم که چطور زنده موندم؟ واقعا هنوز پنج روز از تابستون گذشته و دارم به مهاجرت به سیبری فکر میکنم.
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
وقتی هوا گرمه به هیچ چیز دیگهای نمیشه توی دنیا توجه کرد. چجوری توی تابستون قشنگی میبینید؟ تازه حشره هم داره.