eitaa logo
خانوم علیا‌ ؛
367 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
215 ویدیو
6 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://daigo.ir/secret/mrsaliaa
مشاهده در ایتا
دانلود
/ پ.ن: الان چه وقت روشن خاموش شدنه چراغِ راه‌پله‌ی عزیز؟ :)))))))))
امروز با تمام آن‌که احساس می‌کردم باتری‌ام خالیِ خالی‌ست، در سکوت و میانِ تک و توک و به زحمت درس خواندنم ذوق و لذت بچه‌ها را تماشا کردم. دلم برایشان قنج رفت و لبخند روی لب‌هایم نشست از داشتنشان. هزار بار خدا را شکر کردم بابت وجود هردویشان. خستگی‌ام را سپردم به صدای خنده‌هایشان و حرف مامان یادم آمد که می‌گفت هیچی مثل خواهر داشتن نمی‌شود. هرچه بزرگ‌تر شوی بیشتر می‌فهمی! وقتی داشتم سفره‌ی ناهار را می‌انداختم و مثل فرفره‌ی چوبی این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم، همسرم پرسید مامان بودن سخت است؟ جواب دادم خیلی. در واقع درس خواندن و مامان بودنِ همزمان است که خیلی سخت است و از آدم انرژی می‌گیرد. عصر، بعد از بارگذاری تکلیفم روی سایت، فرنی شکلاتی درست کردم و چای دارچینی خوردیم. بعد تا وقتی که تصمیم بگیریم برای شام کجا برویم، با هزار داستان و سوتی تی‌شرت سفارشی ریحانه را از پیک تحویل گرفتیم. آن‌قدر خندیدیم تا سرخ شدیم و دلمان درد گرفت. بعد لباس پوشیدیم و از خانه بیرون زدیم و تا تصمیم بگیریم که برای شام کجا برویم سه چهار دوری محل را چرخیدیم. بعد شام را خوردیم و به مقصد مقبره‌ی شهدایی که نمای شهر را داشت به دل اتوبان زدیم. بعد از زیارت کوتاهی، به خانه برگشتیم تا همسرم ما را برساند و بعد همراه خواهرش به خانه‌شان برود. حالا که ساعت از دوازده نیمه شب گذشته است، لباس‌های مدرسه‌ی ریحانه را اتو زده‌ام، ظرف‌ها را شسته‌ام و در حالی که آهنگ Eldest Daughter از Taylor Swift پلی شده، روی مبل نشسته‌ام. دلم برای بابا و مامان تنگ شده، بدنم درد می‌کند و فیلمِ ترسناکِ دیشب (که به نظر بچه‌ها زیاد هم ترسناک نبود) نمی‌گذارد به خاموش کردنِ چراغ‌ها و خوابیدن فکر کنم. دلم می‌خواهد کسی می‌بود تا امشب، تا وقتی حسابی خوابم عمیق شود موهایم را نوازش کند و برایم لالایی‌های بچگی‌هایم را بخواند. امشب یک پناه می‌خواهم که سرم را به شانه‌هاش تکیه دهم. حضرت ابوفاضل یادم می‌آید و بغض شبیه طناب دار گلویم را چنگ می‌زند. به گمانم توی رخت‌خواب سر به عمود خیمه‌ی قمرالعشیره تکیه می‌دهم و اشک‌های خستگی‌ام را پیش پای او می‌ریزم.
دو خط از دو اپیزود از امروز / هیفده مهر
امروز یکی از دوست‌های قدیمیمو دیدم. شایدم قدیمی‌ترین دوستی که دارم(؟) بعد از چند سال حرف نزدن و بی‌خبری. تقریبا سه چهار سیزن از زندگی هم بی‌خبر بودیم. و بزرگ شدن رسما برامون بی‌معنی بود چون همه چیز درست مثل همون ۱۳ ، ۱۴ سالگی بود. گفت کتاب‌های آنشرلی‌ش رو نخونده ولی چون باهاشون یاد من میوفتاده نگهشون داشته. راستش قلبم داره کار نمی‌کنه دیگه بچه‌ها :))))))
خانوم علیا‌ ؛
امروز یکی از دوست‌های قدیمیمو دیدم. شایدم قدیمی‌ترین دوستی که دارم(؟) بعد از چند سال حرف نزدن و بی‌خ
چند وقتی هست به این نتیجه رسیدم که تا وقتی آدم‌ها به اعتماد و شخصیت و ارتباطتون خیانت نکردن، دوستی‌های قدیمی ارزشِ باقی موندن دارن. تو این روزا که کسی حوصله نداره خودشو از اول به کس دیگه‌ای توضیح بده این که دوستی باشه که بشناستت، یا دست کم لازم نباشه تمام گذشته رو براش بگی، شبیه یه نعمت می‌مونه.
خانوم علیا‌ ؛
امروز یکی از دوست‌های قدیمیمو دیدم. شایدم قدیمی‌ترین دوستی که دارم(؟) بعد از چند سال حرف نزدن و بی‌خ
جدی جدی از سال ۹۳ ئه که دوستیم! خیلی هم پیش اومده که مثلا یک سال، دو سال، سه سال اون وسطا کامل قهر بودیم یا قطع ارتباط بودیم یا حرف نزدیم باهم، ولی نهایتا هنوز دوستیم. میدونید چی میگم؟ یعنی وقتی باهاش حرف می‌زدم معذب نبودم و سختم نبود و انگار ۱۴ سالمه و توی حیاط مدرسه کنارش نشستم روی نیمکت همیشگی و داریم دراماهامونو تعریف می‌کنیم. وا.
خیلی جالبه که این موضوعِ درمیون گذاشتن همه‌چیز با دوست‌های صمیمی یه چیز جهانیه.