خیلی جالبه که این موضوعِ درمیون گذاشتن همهچیز با دوستهای صمیمی یه چیز جهانیه.
نمیدونم چه مرگمه میشینم تروماهامو مرور میکنم و با زخمهای قلبم وَر میرم تا دوباره باز بشن و خون بچکه ازشون. تازه بعدش نمک هم میریزم روشون.
درواقع اکثر اوقات این ماییم که با قلب شکسته و خسته از دنیای بزرگسالی، به بغلِ نرم و لطیف و پاک و معصوم بچهها پناه میبریم.
وقتی خوابم میاد واقعا طفلکی و مظلوم و شکنندهم و گریه. دیشب سه ساعت بیشتر نخوابیدم، چشمم قرمز شده و میسوزه و باید هابرماس هم بخونم قبل رسیدن به دانشگاه. عالیه.