eitaa logo
نخل و نارنج ؛
358 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی یکی عاشق می‌شه، نه تنها خودش پدرش در میاد، بلکه هر روز هزار بار اطرافیان‌ش رو هم سرویس می‌کنه دوستان. حالا بازم "خواهرا برادرا عاشق شوید"؟
میدونی، امروز کلا با بچه‌ها درباره استاد طوق‌کش حرف زدیم. اون‌قدر دلتنگ‌ش بودیم که انگار قلب‌هامون داشت مچاله می‌شد. و حالا؟ آره ما طبقه سوم مدرسه داریم درس می‌خونیم و صدای مولودی خوندن‌ش از طبقه اول همه‌مونُ سوپرایز کرد :)))))))))
حاوی مقدار بسیاری صوت و دلتنگی .
فکر می‌کردیم استاد بره. ولی نی‌نی رو که از اتاق برداشت، ما دورشُ گرفتیم. نی‌نی رو بوسیدیم و قربون صدقه‌ش رفتیم. و استاد گفت بشینید بچه‌ها. گفت چرا حال‌تون گرفته‌ست؟ چرا حال‌تون بَده؟ ما هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. سراسر دلتنگی بودیم و اشک. غصه تو دل‌هامون تلنبار شده بود. فقط سکوت کردیم و گفتیم مالِ دلتنگیه. شروع کرد حرف زدن برامون. ما از مشکل حرفی نزدیم. ولی انگار استاد می‌دونست چی باید بگه. می‌دونست چقدر نیاز داریم بعد شش ماه دوباره برامون حرف بزنه. این بار انگار گلچین‌شده بودیم، حرفای استاد هم گلچین شده بودن. همین که نشستیم و از حال‌مون پرسید خودش شروع کرد حرف زدن. از اون حرف‌هایی که، تو یه وقتی می‌دونی کُلی مشکل داری، ولی نمی‌دونی اون مشکل‌ها چی‌َن، حرف‌های امروز استاد از اون حرف‌هایی بود که هم مشکلُ نشون‌ت می‌داد، هم راه حل‌شُ. انگار عمقِ وجودتُ لمس می‌کرد. شاید تو ظاهر خیلی تغییری نکرد احوال‌مون، ولی حالِ دل‌مون قشنگ عوض شد. هر چی بگم از این که چطوری این دیدار در عینِ کوتاه و یهویی بودن، دل‌چسب و عزیز و بوسیدنی بود، کم گفتم. و وای از اون بغلِ آخر، وای از اون بغلِ آخر، وای از اون بغلِ آخر :)))))))))) و من هنوز دلتنگیَ‌م... هنوز دلتنگیَ‌م و اشک و فکرِ این که کاش زمان تو اون لحظات می‌ایستاد، بیشتر استادُ می‌دیدم، صداشُ بیشتر با جون و دل گوش می‌دادم و بیشتر بغلش می‌کردم. من الان سراسر دلتنگیَ‌م. دلتنگ‌م برای همون وابستگی‌هایی که استاد گفت باید رها کنید :) وابستگی، وابستگی، وابستگی. چه خوب بلدی ما رو استاد. چه خوب بلدی... | |‌ | ۲۸ آبانِ ۱۴۰۲ .
وابستگی‌ها رو رها کن.
کاش لحظات همون موقع که نشسته بودیم جلوی در آسانسور توی تاریک و روشنی، تو سر و صدا، یه حلقه‌ی کوچیک درست کرده بودیم و استاد برامون حرف می‌زد می‌ایستاد. اون چشم‌ها، اون نگاه‌ها، اون لبخندها، اون صدا، اون چشم‌ها، اون نگاه‌ها...
نخل و نارنج ؛
وابستگی‌ها رو رها کن.
دارم با این یه جمله جون می‌دم :) ولی چه خوب می‌شه اگر آدم وابسته نباشه به هیچ‌کس.
ما الان یه سری امیدوارِ دلتنگیم ..
بعد از هر رنجی، یه شکوفایی و رُشد شگفت‌انگیز هست ، به شرط مغتنم شمردن شرایط و فرصت . شِکوه نکن عزیزِ دلِ من :)
امروز از اون روزهایی بود که، درسته از صبح باتری‌م خالی شد، ولی قشنگ بود. خیلی قشنگ و شگفت‌انگیز بود. صبح آسمون به حدی زیبا بود که خیلی بیشتر از ظرفیتِ وجود من بود و برای چند لحظه از زیبایی‌ش نفسم بند اومد. وقتی استاد به ماه‌پیشونی اون حرفُ زد و اون تا ظهر وقتی بهش فکر می‌کرد ذوق می‌کرد من احساس می‌کردم قلبم رنگین‌کمونی و پُر از اکلیل شده. (از زنگ جامعه شناسی می‌گذریم حالا) و زنگ آخر، کلا من اصلا قلبم وقتی با استاد کلاس داریم این‌طوریه (💖). بعدم که از کلاس زبان برای بچه‌ها حرف زدن و من خوشحال بودم نمی‌دونم چرا! و امّا بخش اصلی ماجرا از این به بعده. چرا؟ میگم بهتون. تو همون خیابونِ مدرسه تا چهارراه و دانشگاه، چند تا ماشینِ خیلی جذاب رنگی دیدم. کمری سبز (در جریانید قلبم موقع دیدنش چطوری شده دیگه✨) ، یه ماشین قدیمیِ قهوه‌ای (می‌ستایم این رنگ رو) ، ماشین سورمه‌ای، ماشینِ بنفش با شیشه‌های هلوگرامی، ماشین‌هایی که رنگ‌هاشون پاییزی بود! و یه بنز جیگر. یه جیپ سبز و یه ماشینِ زرد انبه‌ای هم دیدیم. و این‌طوری بودم که، چه خبره امروز تو خیابون؟ مسابقه‌ای، شویی چیزیه؟ بعد، اون بلوارِ جلوی دانشگاه و درخت‌های پاییزی‌ش، تا ابد منظره‌ای که امروز ازشون دیدم تو ذهنم می‌مونه. بعدم که لوازم تحریری و وای وای وای که من میرم تو لوازم تحریری یه جون به جون‌هام اضافه می‌شه میام بیرون. چندتا خودکار و یه دفترچه خریدم و الان شارژِ شارژم. خصوصا که خودکارهام دارن تموم می‌شن و استرس گرفتم و دچار بحران شدم. بعدم از یه مسیر جدید احتمالی برگشتم خونه و آره خیلی راحت‌تر از اون سربالایی مسخره بود. و در نهایت؟ با نمِ بارون و حالا؟ بارونِ دوست داشتنی‌ای که خیلی وقت بود منتظرش بودم، این روزِ زیبا به پایان رسید. با یه یا ابالفضل می‌ریم سراغِ بدبختی‌های آماده شدن برای مسافرتی که هنوز باور نکردمش :) | | | ۲۹ آبانِ ۱۴۰۲ پ.ن: جدی جدی آخرین روزهای آبانه؟
اوکی، من استرس دارم.