تا وقتی نمیتونم از رو صندلیم توی دانشگاه کلیک کنم و در صدم ثانیه به اتاقم منتقل بشم، از پیشرفت علم برام حرف نزن.
اولین شبیه که اتاقم (و بقیه اتاقها و یکم از نشیمن) فرش داره، روی زمین سفت نمیخوابم، یه شام مطلوب خوردم و میتونم با آرامش و خیال راحت روی زمین دراز بکشم و پاهام رو دراز کنم و به رنگ دیوارهای اتاقم فکر کنم.
نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم صبح زودتر با مامانم بیام حوزهش و بعد برم دانشگاه. اما اتفاقی که افتاد این بود که آدم، اصلِ خودش رو فراموش نمیکنه. فقط چند ثانیه شنیدن از درسهاشون برام کافی بود تا دلم بلرزه، همهی خاطرات و همهی رویاهام از جلوی چشمام عبور کنه و دلتنگی بالاخره بعد از یکسال گریبانم رو گوشهی این کلاس بگیره. شاید فراموش کرده بودم کجا قد کشیدم و لالاییم چه واژههایی بوده...مأمن و نقطهی امن آرامشم کجا بوده... نهایتا من متعلق به چی و کجام؟