نخل و نارنج ؛
روضه بالا گرفت. روضهی گودال بود. روضه سنگین بود. شیون زنان و فریاد مردان بود که به گوش میرسید. حسی
دخترک سه چهار ساله، کنار مادرش و برادر کوچکش نشسته. چادر عربی به سر کرده و روسریاش را گیره زده. به زنانِ عزادار نگاه میکند که سینه میزنند. به زنی که کنارم نشسته که نگاه میکند، سعی میکند شبیه او با دو دست سینه بزند. بعد به من نگاه میکند که با یک دست سینه میزنم. شبیه من با یک دست سینه میزند. به مادرش نگاه میکند.
- مامان باید با یدونه دست سینه بزنیم یا با دوتا؟
- هرجوری که خودت دوست داری عزیز دلم.
و بعد دخترک سبک خودش را در سینه زدن برای تو بر میگزیند حسین. به زبانِ کودکانهی خودش...
ابر و باد و ماه و خورشید و فلک سینهزنند
خوش به حال هرکسی در این سیاهیلشکر است
آقای حاجیزاده، امشب بعد از آن که برای دختران حسین گریستم، باز خواهم گریست. برای غربتی که پس از تو بر جانمان افتاد. برای خودمان و احساس ناامنی پس از تو. ما بعد از حاج قاسم، خیلی شهید دادیم. اما راستش را بخواهی، تو عمو عباسِ خیمهی ایران بودی. دلِ قرص ما، خیالِ راحت ما. امشب، برای تو و مای پس از تو خواهم گریست. پس از ۲۳ روز که بغضم را فرو خوردم، اشکهایم را نگه داشتم و با خودم گفتم وقت جنگ است، نه عزاداری. امروز اما خواهم گریست. برای دخترانِ حسین که یتیم شدهاند و برای خودمان که این همه علمدار دادیم... صدایم را داری؟ ما هنوز زندهایم، پای ایران هستیم، پای آقایمان هستیم. ما هنوز بند پوتینهایمان محکم است و پدافندهایمان بیدارند و موشکهایمان استوار ایستادهاند، منتظر فرمان. آقای حاجیزاده، ما هنوز ایستادهایم در حالی که برای شما دلتنگیم، در حالی که هنوز هر بار یاد شما میافتیم، اشک در چشمانمان جمع میشود و آه میکشیم «نباید حاجیزاده رو میزدن...» دیالوگ معروف این ۲۳ روز ماست. امشب، خواهم گریست.
نخل و نارنج ؛
آقای حاجیزاده، امشب بعد از آن که برای دختران حسین گریستم، باز خواهم گریست. برای غربتی که پس از تو ب
اما بمیرم برای دل دخترای حسین...
لا یوم کیومک یا اباعبدالله
ما به ناموسمون تعرض نشده
ما خیمههامون غارت نشده
ما هنوز خیلی علمدار داریم
هنوز خیلی علی اکبر و قاسم داریم
ما هنوز آقا داریم...
بمیرم برا دل دخترای حسین
بمیرم برای دلت یا زینب.
سپردمت به خدا و به ریگهای بیابان
سپردمت به غبار و به خارهای مغیلان
سپردمت به وحوش و شیرهای درنده
به مردمان دهاتی به آهوان پریشان
سپردی ام به که رفتی به دلقکان حرامی
سپردی ام به که رفتی به شامیان حرامی
به مردمان یهود و به ناکسان عدوان
جمعیت، دور تا دور محوطهی گلزار شهدا نشستهاند. نوای حسین از بلندگوها پخش میشود. طبل و سنج میزنند. دلم میریزد. کاش ما روز عاشورا بودیم. مردانمان فدای حسین و زنانمان همراه زینب میبودند. کاش، کاروانِ حسین میانِ ما بود. کاش دخترکان یتیم حسین را در آغوش میگرفتیم. تسلی دل زنان میبودیم و قلب رباب را آرام میکردیم. کاش کاری سوای اشک بر مصیبت حسین هم از ما بر میآمد...
نخل و نارنج ؛
دخترک سه چهار ساله، کنار مادرش و برادر کوچکش نشسته. چادر عربی به سر کرده و روسریاش را گیره زده. به
دخترک سه سال بیشتر ندارد.
آخر هیئتِ شبِ آخر است. چراغها روشن شدهاند. مردم برخاستهاند که به سختی، آهسته از سیاهیها و یازده شب انس با روضه دل بکنند و به خانههایشان برگردند. صدای دعای فرج در محوطهی حسینیه پیچیده. نوای الغوث الغوث که در گوشم میپیچد، دخترک را میبینم که میان بازیهایش، ما را میبیند، دست روی سرمان گذاشتهایم و صاحب الزمان را صدا میکنیم. همانطور که سه دنگ حواسش به بازی و بچههاست و سه دنگ دیگرش با دعا، بلند میشود، دست روی سرش میگذارد و زیر لب، مثل ما، دعا را زمزمه میکند. چند ثانیه یکبار چشمانش را هم میبندد و در دنیای کودکیاش، با امام زمانش انس میگیرد. دنیای کودکان، عجیب است، عزیز دلم. انگار که آنها وقتی به زبان خودشان با تو حرف میزنند، همهی وجودشان وقف توست.