هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
درسته خیلی وقتا آرزو کردم کاش تو نجف زندگی میکردم، کاش به کربلا نزدیک بودم، کاش تو سوریه میتونستم هر هفته برم حرم حضرت زینب، و خیلی کاشهای دیگه... ولی در نهایت، فهمیدم وقتی استادم میگه مشهد یه چیز دیگهست یعنی چی :)))))) در نهایت منم و تمنای تقدیر که اجازه بده تو مشهد بمونم و تو مشهد بمیرم ... پیش امام رضا که تنها پناه منه . اولین و آخرین پناهِ من .
بچههای عزیزم، میخوام با یکی از اساتید خیلی خفنمون آشناتون کنم و خییلییی خرسند و خوشحالم که این موقعیت پیش اومده :›
عینک نزدم کسی رو نمیشناسم تو هیئت بقیه نکنه فکر کنن بهشون بیمحلی میکنم =)
زیارت عاشورا آغاز میشود. هر کسی بلند میشود تا گوشهای از سیاهیها را جمع کند. غصه، قلبم را پُر میکند و اشک، چشمم را. ما به این سیاهیها خو کرده بودیم. هیئت خانهی ما بود در این دو ماه... هروقت دلمان میگرفت، به خودمان دلداری میدادیم که تا شب صبر کن، یکجایی از این شهر یک هیئت پیدا میکنی و گوشهای مینشینی و به ارباب پناه میبری نوکرِ خسته. ما قلبمان برای این که هر روز و هر روز پیراهن سیاه نوکریمان را تن کنیم، میتپید. حالا که سیاهیها جمع میشود، حالا که بساط مجلس عزا جمع میشود، چطور روزهایمان را شب کنیم و شبهایمان را روز؟ تا محرم سال بعد... تا محرم سال بعد، چه کسی میماند تا دوباره برای حسین نفس بزند؟ چه کسی میداند؟ دیوارها که لخت و عریان میشوند، دلم میریزد و بغضم میترکد. من از همین حالا دلتنگ هیئتهای محرمم ارباب. دلتنگ هر شب و هر روز روضه شنیدن و هر شب و هر روز اشک ریختن برای عزای تو. کاش با جدا شدن سیاهیها از در و دیوار شهر، نگذاری خودم هم از تو جدا شوم. اینجا بدون تو، نمیشود نفس کشید.
#مسطورات / #دفترچه / #خانمعلیا
به وقت شامِ شهادت علی بن موسی الرضا (علیه السلام)
آخرین سالی بود که محرم و صفر، گریهکنِ هیئت عشاق المهدی بودم. خدایا، کم بودم، خیلی کم بودم، اما ازم قبول کن...