eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
333 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
199 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
من دلم می‌خواد همه‌جای دنیا رو بگردم. همه‌ی کشورها رو ببینم. همه آدمای دنیا. دلم می‌خواد همه جا زندگی کنم. کره‌ی زمین واقعا اونقدری بزرگ نیست که آدم نتونه همه‌جاش رو ببینه، یا بخواد خودش رو توی منطقه‌ی امن خودش و خونه‌ی خودش و شهر خودش حبس کنه. دنیا یک عالمه چیز واسه دیدن داره. یک عالمه اثر تاریخی، فرهنگ، زبان، آدم، حیوون، غذا، خیابون، رستوران، دریا، کوه، جنگل، رودخونه، درخت. من دلم می‌خواد همه‌ش رو ببینم. دلم می‌خواد از همه‌ی اینا ولاگ بگیرم و حالِ خوبش رو به کسایی که دوست دارن نشون بدم. دوست دارم یه دختری باشم که دنیا میشناستش و می‌تونه تاثیرگذار باشه! دوست دارم کسی باشم که همه‌ی دنیا رو می‌بینه، همه چی رو می‌بینه و از دیده‌هاش حرف می‌زنه. اگر نشه؟ دلم نمی‌خواد نشه. دلم نمی‌خواد یه غم عمیق رو قلبم بمونه از این نشدن. واسه خیلی از نشدن‌ها پلنِ B دارم. ولی واسه این یکی، هیچ پلن جایگزینی ندارم که بگم اشکال نداره عزیزم. من غصه می‌خورم بابتِ نشدنِ این یه رقم. با همه‌ی وجود. پس چطوری قبول کنم که مثلا جریان زندگیم به سمتی بره که نشه؟ چطوری این رو برای بقیه توضیح بدم...
برای سلامتی آقا خیلی دعا کنید بچه‌ها. بذارید اولین دعایِ هر نمازتون بعد از دعایِ فرج. از اوجب واجبه.
نخل و نارنج به دوره‌ی مطلوب خودش برگشته و راضی‌ام. گاهی فکر می‌کنم که خیلی حرف می‌زنم ولی خب...
هدایت شده از هزارمن
نمیدونی که قراره دلت برای موهای سیاه مامان تنگ بشه، نمیدونی یه روزی به جای اینکه حوله رو ببری برای عزیزانت، تنشون رو لای کفن میپیچی، نمیدونی گل‌هایی که امروز بهشون ندادی رو یه روز میذاری روی گورشون، نمیدونی لبخندهایی که امروز بهشون نزدی، یه روز تبدیل میشه به اشک‌هایی که خیره به عکسشون می‌ریزی. چقدر نمیدونی که چقدر قراره‌ دلت برای این روزهات تنگ بشه آدمیزاد.
🌹| فاموتیدین هوای مه‌آلود با نور سرخ غروب در هم آمیخته بود. بوی عطر تندی در خیابان به جای مانده بود گویا که ردپای خیس کفش‌های پاشنه‌دار روی آسفالت تاریک را دنبال کرده باشد. زن، پالتوی سیاه رنگ چرمش را تنگ‌تر دور خود پیچید و تلاش کرد دستانش را با نفسش گرم کند. بی‌فایده بود. - هنوز هم به حرفم گوش نمی‌دی عزیزم. دلش ریخت. صدای آشنا، هیجان را در رگ‌هایش به جریان وا داشت. احساس می‌کرد سرش ذق‌ذق می‌کند. به عقب برگشت. نور سرخ از پشت قامت بلند و مردانه در مردمک‌هایش دوید و چشمش را زد. چهره‌ی مبهمی در تاریک و روشن هوا به چشم می‌آمد. حتی صدای خنده‌ی آهسته و دردناک مرد، برایش آشنا بود. مرد، دست‌هایش را به سمت دست‌های یخ‌کرده‌اش دراز کرد تا آن‌ها را گرم کند. یک قدم عقب رفت. - نمی‌تونم باور کنم. - اما من اینجام. نگاهش به زخم عمیق کهنه‌ای افتاد که روی پیشانی‌اش نقش بسته بود. آن‌قدر عمیق و پررنگ بود که در تاریکی هم بتوان آن را دید. به پررنگیِ همه‌ی خاطراتِ سال‌های دور و دراز که باقی مانده بودند. - کجا بودی؟ هنوز هم وقتی غم در آن چشم‌های تیره‌ی جادویی می‌نشستند، مثل سیاهچاله‌ای بی‌انتها تمام بنیان وجودش را به لرزه می‌انداختند. هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. تنها به نظر می‌آمد همه‌چیز پخته‌تر شده باشد، عمیق‌تر و شاید پیرتر. - اینی که میبینی فقط یکیشه. حالا بیا بریم خونه. داری یخ می‌زنی عزیزم. بوی تند عطر و ردپای خیس کفش‌های پاشنه‌دار، دوباره در خیابان چهل و دوم منهتن در هم آمیختند. - ارادتمند، خانومِ علیا
🪐 | تأنی (داستان روزهای واقعی) شاید اگر از خیلی از آدم‌ها معنای رفیق را بپرسی، بگویند کسی که در سختی‌ها کنارت باشد. اما سختی، یعنی چه روزهایی؟ چه ساعت‌هایی؟ چه دقیقه‌ها و چه لحظه‌هایی؟ به گمانم همه‌ی لحظه‌ها و دقیقه‌ها و ساعت‌ها و روزهای سالِ کنکور، سخت باشد. همه‌ی روزهایی که حتی خنده‌هایمان برای چند دقیقه‌ای گریختن از فشارهای عصبی‌ست. - من دیگه کم آوردم تأنی. من دیگه نمی‌تونم. روی پله‌های پاگرد طبقه‌ی سوم - همان جای همیشگی، نشسته‌ایم. - سالاد ماکارونی‌ت رو بخور و رها کن. بسه دیگه. دوربین گوشی را باز می‌کند و شروع می‌کند به فیلم گرفتن. رها می‌کنم و مسخره‌بازی‌ها باز به دادمان می‌رسند. هربار همین‌طور است. هربار وقتی کم می‌آورم، بین دریای غصه‌ها دست و پا می‌زنم، همه‌چیز را برای بار هزار و چندم خراب می‌کنم و هر بار که قلبم تصمیم می‌گیرد بازی در بیاورد و از زندگی سیرم کند، روی پله‌های پاگرد طبقه‌ی سوم می‌نشینیم. بعضی وقت‌ها من اشک می‌ریزم و او کسی‌ست که تکیه‌گاهم می‌شود. بعضی وقت‌ها من صورت رنگ‌پریده و خسته‌اش را در آغوش می‌گیرم و تلاش می‌کنم برایش پناه باشم. گاهی اوقات او میانِ بریدن‌ها، آهنگ‌های بیخودِ خنده‌دارمان را به هم می‌بافد و نمی‌گذارد مویی که زندگی به آن بند است، پاره شود و گاهی اوقات من. نمی‌دانم من به قدر و اندازه‌ی او، نجات‌دهنده بودم یا نه. اما تأنی با چشم‌های عمیق قاب شده بین مژه‌های بلندش و آغوشِ گرم و دوست‌داشتنی‌اش، همیشه نجات دهنده بوده. - این مدرسه خاطراتمون رو یادش نمیره. - پاگرد طبقه‌ی سوم بیشتر از همه‌جا. - ارادتمند و دوست‌دارت، علیا :)