eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
327 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
199 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹| فاموتیدین هوای مه‌آلود با نور سرخ غروب در هم آمیخته بود. بوی عطر تندی در خیابان به جای مانده بود گویا که ردپای خیس کفش‌های پاشنه‌دار روی آسفالت تاریک را دنبال کرده باشد. زن، پالتوی سیاه رنگ چرمش را تنگ‌تر دور خود پیچید و تلاش کرد دستانش را با نفسش گرم کند. بی‌فایده بود. - هنوز هم به حرفم گوش نمی‌دی عزیزم. دلش ریخت. صدای آشنا، هیجان را در رگ‌هایش به جریان وا داشت. احساس می‌کرد سرش ذق‌ذق می‌کند. به عقب برگشت. نور سرخ از پشت قامت بلند و مردانه در مردمک‌هایش دوید و چشمش را زد. چهره‌ی مبهمی در تاریک و روشن هوا به چشم می‌آمد. حتی صدای خنده‌ی آهسته و دردناک مرد، برایش آشنا بود. مرد، دست‌هایش را به سمت دست‌های یخ‌کرده‌اش دراز کرد تا آن‌ها را گرم کند. یک قدم عقب رفت. - نمی‌تونم باور کنم. - اما من اینجام. نگاهش به زخم عمیق کهنه‌ای افتاد که روی پیشانی‌اش نقش بسته بود. آن‌قدر عمیق و پررنگ بود که در تاریکی هم بتوان آن را دید. به پررنگیِ همه‌ی خاطراتِ سال‌های دور و دراز که باقی مانده بودند. - کجا بودی؟ هنوز هم وقتی غم در آن چشم‌های تیره‌ی جادویی می‌نشستند، مثل سیاهچاله‌ای بی‌انتها تمام بنیان وجودش را به لرزه می‌انداختند. هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. تنها به نظر می‌آمد همه‌چیز پخته‌تر شده باشد، عمیق‌تر و شاید پیرتر. - اینی که میبینی فقط یکیشه. حالا بیا بریم خونه. داری یخ می‌زنی عزیزم. بوی تند عطر و ردپای خیس کفش‌های پاشنه‌دار، دوباره در خیابان چهل و دوم منهتن در هم آمیختند. - ارادتمند، خانومِ علیا
🪐 | تأنی (داستان روزهای واقعی) شاید اگر از خیلی از آدم‌ها معنای رفیق را بپرسی، بگویند کسی که در سختی‌ها کنارت باشد. اما سختی، یعنی چه روزهایی؟ چه ساعت‌هایی؟ چه دقیقه‌ها و چه لحظه‌هایی؟ به گمانم همه‌ی لحظه‌ها و دقیقه‌ها و ساعت‌ها و روزهای سالِ کنکور، سخت باشد. همه‌ی روزهایی که حتی خنده‌هایمان برای چند دقیقه‌ای گریختن از فشارهای عصبی‌ست. - من دیگه کم آوردم تأنی. من دیگه نمی‌تونم. روی پله‌های پاگرد طبقه‌ی سوم - همان جای همیشگی، نشسته‌ایم. - سالاد ماکارونی‌ت رو بخور و رها کن. بسه دیگه. دوربین گوشی را باز می‌کند و شروع می‌کند به فیلم گرفتن. رها می‌کنم و مسخره‌بازی‌ها باز به دادمان می‌رسند. هربار همین‌طور است. هربار وقتی کم می‌آورم، بین دریای غصه‌ها دست و پا می‌زنم، همه‌چیز را برای بار هزار و چندم خراب می‌کنم و هر بار که قلبم تصمیم می‌گیرد بازی در بیاورد و از زندگی سیرم کند، روی پله‌های پاگرد طبقه‌ی سوم می‌نشینیم. بعضی وقت‌ها من اشک می‌ریزم و او کسی‌ست که تکیه‌گاهم می‌شود. بعضی وقت‌ها من صورت رنگ‌پریده و خسته‌اش را در آغوش می‌گیرم و تلاش می‌کنم برایش پناه باشم. گاهی اوقات او میانِ بریدن‌ها، آهنگ‌های بیخودِ خنده‌دارمان را به هم می‌بافد و نمی‌گذارد مویی که زندگی به آن بند است، پاره شود و گاهی اوقات من. نمی‌دانم من به قدر و اندازه‌ی او، نجات‌دهنده بودم یا نه. اما تأنی با چشم‌های عمیق قاب شده بین مژه‌های بلندش و آغوشِ گرم و دوست‌داشتنی‌اش، همیشه نجات دهنده بوده. - این مدرسه خاطراتمون رو یادش نمیره. - پاگرد طبقه‌ی سوم بیشتر از همه‌جا. - ارادتمند و دوست‌دارت، علیا :)
🌻 | نحیا آفتاب از میانِ گل‌های قد کشیده‌ی بلند، راهش را پیدا کرده بود و به خاک، جان تازه‌ای می‌بخشید. از جایش بلند شد و نگاهش را در مزرعه‌ی گل‌های آفتاب‌گردان چرخاند. تپه‌ی آن‌سوی مزرعه، شبیه نگین زمرد بر انگشتر طلا، می‌درخشید. کلبه‌ی کوچکی با فاصله از روستا، خانه‌اش بود. هر روز صبح علی الطلوع به کار مزرعه مشغول می‌شد و غروب به کلبه‌اش باز می‌گشت تا خستگی‌اش را میانِ کلمات کتاب‌هایش بگذارد. مردم روستا دوستش داشتند. خیرش به خیلی‌ها رسیده بود و به دعایش باور داشتند. می‌گفتند از خانواده‌ی بزرگان است و مقرب درگاه الهی. هر روز ظهر، در وقت خالیِ میان نماز و ناهار، بچه‌های روستا می‌آمدند تا پای حرف‌هایش بنشینند. گویا که سخنانش چون آب زلال رود، بر قلب‌هایشان جاری می‌شد و سنگ‌های سخت را می‌شکافت. مثل هرروز، پسر تازه نوجوانِ آهنگر پس از این‌که همه‌ی بچه‌ها مزرعه‌ی آفتاب‌گردان را ترک کردند و به خانه‌هایشان بازگشتند، بقچه‌ی سبز رنگ را مقابل مرد جوان گذاشت. مؤدب، سرش را پایین انداخت و گفت: «استاد، خواهرم فرستادند. نوش جان.» جوان سرش را به زیر انداخت و زیر لب ذکری گفت. پاسخ داد: «خواهر گرامی‌تان یک سال است که هر روز دینی بر گردن من می‌گذارند و مرا شرمنده‌ی خویش می‌کنند. به ایشان بفرمایید-» «نفرمایید استاد. تشکری‌ست در قبال زحماتتان برای بچه‌های روستا.» یک سال بود که هر روز دختر آهنگر، برایش غذا می‌پخت و می‌فرستاد. ولی او، بیش از یک سال بود که دلش را باخته بود و هیچ‌کس خبر نداشت. - ارادتمند، خانم علیا
من بنده‌ی موهای نم‌دار بعد از حموم هستم🛐