🌻 | نحیا
آفتاب از میانِ گلهای قد کشیدهی بلند، راهش را پیدا کرده بود و به خاک، جان تازهای میبخشید. از جایش بلند شد و نگاهش را در مزرعهی گلهای آفتابگردان چرخاند. تپهی آنسوی مزرعه، شبیه نگین زمرد بر انگشتر طلا، میدرخشید. کلبهی کوچکی با فاصله از روستا، خانهاش بود. هر روز صبح علی الطلوع به کار مزرعه مشغول میشد و غروب به کلبهاش باز میگشت تا خستگیاش را میانِ کلمات کتابهایش بگذارد. مردم روستا دوستش داشتند. خیرش به خیلیها رسیده بود و به دعایش باور داشتند. میگفتند از خانوادهی بزرگان است و مقرب درگاه الهی. هر روز ظهر، در وقت خالیِ میان نماز و ناهار، بچههای روستا میآمدند تا پای حرفهایش بنشینند. گویا که سخنانش چون آب زلال رود، بر قلبهایشان جاری میشد و سنگهای سخت را میشکافت. مثل هرروز، پسر تازه نوجوانِ آهنگر پس از اینکه همهی بچهها مزرعهی آفتابگردان را ترک کردند و به خانههایشان بازگشتند، بقچهی سبز رنگ را مقابل مرد جوان گذاشت. مؤدب، سرش را پایین انداخت و گفت: «استاد، خواهرم فرستادند. نوش جان.» جوان سرش را به زیر انداخت و زیر لب ذکری گفت. پاسخ داد: «خواهر گرامیتان یک سال است که هر روز دینی بر گردن من میگذارند و مرا شرمندهی خویش میکنند. به ایشان بفرمایید-» «نفرمایید استاد. تشکریست در قبال زحماتتان برای بچههای روستا.» یک سال بود که هر روز دختر آهنگر، برایش غذا میپخت و میفرستاد. ولی او، بیش از یک سال بود که دلش را باخته بود و هیچکس خبر نداشت.
- ارادتمند، خانم علیا
بعد از اربعین به صورت اتومات سیستم خوابم تغییر کرده. شبها دیر خوابم میبره مگر این که خیلی خسته باشم و صبح قبل از ساعت ۷ یا ۸ بیدار میشم. این خیلی عالیه واقعا.
دنیای بچگی خیلی قشنگه واقعا. من همیشه آرزو داشتم یه دوچرخهی صورتی داشته باشم و اسمش رو بذارم بریاتا (خواهرِ باربی که اسب شده بود توی باربی و جادوی اسب بالدار) و باهاش توی سرزمین ابرها پرواز کنم و با نیروی جادوییم که موسیقی آرامشبخش یا یخ یا گلهای جادویی یا نوره با اهریمنها بجنگم و لباسهای پرنسسیم رو برای جشن پیروزیمون با بقیه شاهزادهها بپوشم🎀
دفتر خاطرات خانوم علیا -
دنیای بچگی خیلی قشنگه واقعا. من همیشه آرزو داشتم یه دوچرخهی صورتی داشته باشم و اسمش رو بذارم بریاتا
ولی خب متاسفانه دوچرخهم رنگش طوسی بود و همیشه احساس میکردم سوار بتمن یا یه عنکبوت بزرگ شدم و توی جنگل تاریک ارواح سرگردان دنبال قاچاقچیها و تبهکارها یا دیوهای بدجنس افتادم و نیروی جادوییم تبدیل به سنگ کردنِ اون موجوداته.
فکر کنم یکی از آثار بزرگسالی علاقهمند شدن به پیازداغ تازهست. البته نه فقط تازه، حتی خشک شدهش روی آش هم خوشمزهست.