یه حسی بهم میگه اسم اینجا رو هم مثل چنل تلگرام عوض کنم ولی نمیدونم کار درستیه یا نه.
مسئله اینه که استاد، به خدا نامردیه امتحان رو میذاری ۱۰ صبح. من کل فرصت درس خوندنِ صبحم رو از دست میدم درحالی که یک روز کامل هم فرجه نداشتم برای خوندن امتحانت.
میبینی اینهمه تکاپو رو؟
ولی برای من، تو تنها ماهِ زندگیمی عزیزم!
از اول امتحانام شبها چهارساعت هم نخوابیدم. بدنم اگر همینطور ادامه بدم عادت میکنه و این خیلی عالیه. اما واقعا نیاز دارم بعد از این امتحانِ غول، یک روز کامل بخوابم.
"- بیخوابیهایمان چه میشود؟
+ بعد از امتحان ملاباشی = )"
#مکالمات / این داستان، چطوری وقتی امتحان داری حرف میزنی؟
دفتر خاطرات خانوم علیا -
نجاتدهندههای امروز.
قطعا و یقیناً امروز هم این بزرگوار نجاتدهندهست.
به امید این که دچار اعتیادِ شیرین و دوستداشتنی به کافئین نشیم = ))))
۴۶ روز دیگه تولدمه.
خیلی نزدیکه برای فکر کردن بهش و ذوق کردن بابتش.
داشتم توی گوشیم بازی میکردم یه پسر بچه بغل مامانش کنارم نشست. یه خورده بازی کردم و بچه چشمم به گوشیم بود و گردن کج کرده بود که ببینه. اومدم بیرون از بازی و بعدش هرجای گوشیم رفتم بچه منتظر بود برم تو بازی. ناز😭😭😭😂
اوج بیشعوری میدونید چیه؟ این که واگن آقایون خلوت و خالی باشه و هفت هشت تا مرد عین گاو وسط واگن شلوغِ خانمها ایستاده باشن.
اگر خودت رو دوست نداشته باشی نمیتونی دیگران رو دوست داشته باشی ،نمیتونی با دیدن لذت دیگران از زندگیت لذت ببری
اگر عشق رو درونت کشف نکنی نمیتونی عشق رو به دیگری هدیه بدی
و همینطور مابقی چیزهای به ظاهر کوچک و بزرگ .....
زندگی قشنگیش به یادآوری روزهای گذشته و تصمیم برای آینده است :)
وگرنه انسان دچار تکرار میشه و در نهایت افسرده
درحالی که تنم گر گرفته و میسوزد، به سختی از جایم بلند میشوم. موهایم را بالای سرم میبندم تا توی گردنم نریزد. کولر را روشن میکنم و در تراس را به سفارش بابا میبندم. از درد در خودم میپیچم. به سمت آشپزخانه میروم و چراغی را که به تازگی زیرِ کابینتها گذاشتهایم روشن میکنم. نورش به اتاق بقیه نمیرسد که بیدارشان کند. هرچقدر میگردم تا مسکن پیدا کنم، افاقه نمیکند. هنوز در این خانهمان جای خیلی چیزها را بلد نیستم. نزدیک است گریهام بگیرد. جملاتِ فلسفی در پرسش از حکمتِ این اوضاع درهم و آزاردهنده در مغزم ردیف میشوند. با خودم میگویم «تو که بهتر از خدا نمیدونی. حتما بهترین راه همین بوده...» بالاخره ظرف پلاستیکی پنیر را که مامان ورقهای قرص را در آن میگذارد، در کابینت کنار نباتها پیدا میکنم و کپسول زردآبی را با یک لیوان آب، میبلعم. چشمهایم سنگین میشوند و باز با خودم میگویم «این خیلی بیانصافیه...»
#مسطورات / #اندراحوالات / #دفترچه / #خانمعلیا