"- بیخوابیهایمان چه میشود؟
+ بعد از امتحان ملاباشی = )"
#مکالمات / این داستان، چطوری وقتی امتحان داری حرف میزنی؟
دفتر خاطرات خانوم علیا -
نجاتدهندههای امروز.
قطعا و یقیناً امروز هم این بزرگوار نجاتدهندهست.
به امید این که دچار اعتیادِ شیرین و دوستداشتنی به کافئین نشیم = ))))
۴۶ روز دیگه تولدمه.
خیلی نزدیکه برای فکر کردن بهش و ذوق کردن بابتش.
داشتم توی گوشیم بازی میکردم یه پسر بچه بغل مامانش کنارم نشست. یه خورده بازی کردم و بچه چشمم به گوشیم بود و گردن کج کرده بود که ببینه. اومدم بیرون از بازی و بعدش هرجای گوشیم رفتم بچه منتظر بود برم تو بازی. ناز😭😭😭😂
اوج بیشعوری میدونید چیه؟ این که واگن آقایون خلوت و خالی باشه و هفت هشت تا مرد عین گاو وسط واگن شلوغِ خانمها ایستاده باشن.
اگر خودت رو دوست نداشته باشی نمیتونی دیگران رو دوست داشته باشی ،نمیتونی با دیدن لذت دیگران از زندگیت لذت ببری
اگر عشق رو درونت کشف نکنی نمیتونی عشق رو به دیگری هدیه بدی
و همینطور مابقی چیزهای به ظاهر کوچک و بزرگ .....
زندگی قشنگیش به یادآوری روزهای گذشته و تصمیم برای آینده است :)
وگرنه انسان دچار تکرار میشه و در نهایت افسرده
درحالی که تنم گر گرفته و میسوزد، به سختی از جایم بلند میشوم. موهایم را بالای سرم میبندم تا توی گردنم نریزد. کولر را روشن میکنم و در تراس را به سفارش بابا میبندم. از درد در خودم میپیچم. به سمت آشپزخانه میروم و چراغی را که به تازگی زیرِ کابینتها گذاشتهایم روشن میکنم. نورش به اتاق بقیه نمیرسد که بیدارشان کند. هرچقدر میگردم تا مسکن پیدا کنم، افاقه نمیکند. هنوز در این خانهمان جای خیلی چیزها را بلد نیستم. نزدیک است گریهام بگیرد. جملاتِ فلسفی در پرسش از حکمتِ این اوضاع درهم و آزاردهنده در مغزم ردیف میشوند. با خودم میگویم «تو که بهتر از خدا نمیدونی. حتما بهترین راه همین بوده...» بالاخره ظرف پلاستیکی پنیر را که مامان ورقهای قرص را در آن میگذارد، در کابینت کنار نباتها پیدا میکنم و کپسول زردآبی را با یک لیوان آب، میبلعم. چشمهایم سنگین میشوند و باز با خودم میگویم «این خیلی بیانصافیه...»
#مسطورات / #اندراحوالات / #دفترچه / #خانمعلیا
دفتر خاطرات خانوم علیا -
قطعا و یقیناً امروز هم این بزرگوار نجاتدهندهست. به امید این که دچار اعتیادِ شیرین و دوستداشتنی به
کیومرثیوم که تو بغلش دو تا گیاه کوچولو داره و ذوقِ چشمای ریحانه و لبخند نجمه وقتی داشت کروسانی که روش شمع گذاشته بود رو میآورد سمت ما، حتی از قهوه هم نجاتدهندههای بهتر و بزرگتری بودن. با هفده روز تأخیر، تولدت مبارکمون گلدختر✨🍰
دفتر خاطرات خانوم علیا -
"- خیلی آدم خوبی بود این بندهخدا. + ما آدم خوب نداریم دیگه! آدم بدی نبوده. - اوهوم، آدم بدی نبود."
بچهها واقعا آدم خوبی نبود آقائه :)))))))))))
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
پیش از تو رسم بود پیامبران عصا اژدها کنند؛
دریا بشکافند؛ طوفان به راه اندازند؛ آتش را باغستان کنند. تاریخ میگوید شب میلاد تو اما همه پادشاهان، از خسرو ایران تا قیصر روم و امپراطور چین و دیگران لکنت گرفتند. لال شدند چندساعتی. کاهنان نیمهشب لباس پوشیدند؛ تاروت و مهره و عود برداشتند و آتش انداختند. دودها که خوابید، گفتند مولود امشب با خود کلمه آورده؛ کلمه!
آری پیش از تو در جهان کلمه نبود.
جهان سراسر سکوت بود؛ بدون هیچ حرف!
تو آمدی. میان شمشیرهای آختهٔ از نیام بیرونآمده. میان بردگان و کنیزان سیاه؛ زیر شکنجههای سنگین اشراف. میان زنهای کبودچهره از تازیانههای متعدد شوهران. میان قبرهای کوچک خالی؛ آماده برای دفن فوری دخترکان قبیله. تو آمدی. بر دامنه کوه ایستادی و کلمههایت را گفتی. رود شد. جاری شد در میان شهر. بردگان را از حضیض شکنجه بیرون کشیدی و بر مسندها نشاندی. مردان را از چشمه کلمههایت نوشاندی. شلاقها را غلاف کردند و بوسه پشیمانی بر کبودیهای زنان ریحانهسان زدند. تو آمدی. در قبرهای کوچک خالی، کلمه کاشتی. جوانه زد و درخت شد. دخترکان، بزرگ شدند و در سایهاش بازی کردند. درخت کلمههایت میوه داده محمد(ص)! شجره طیبهای شده تناور و سبز و پربرگ؛ با سایهای خنک. تیشهها بر آن اثر نمیکند. آتشها نمیسوزاندش. هیچاهیچ. و ما امت تو؛ امت بزرگ و قدرتمند تو؛ از همه رنگها و در همه لباسها؛ در خنکای سایهسار شجرهات، ایستادهایم. بیرق کوچک مخفی در شعب و کوخهای قریشات را حالا بر سر دست گرفتهایم به دنبال فتح. هیچ متوقفمان نمیکند. کلمههایت را در گوش هم زمزمه میکنیم تا به گوش عالم برسانیم؛ و تو را ندیده، همگی پذیرفتهایم که هنوز در جهان سکه به نام محمد است. کاهنان درست گفته بودند. مولود آن شب، با خود کلمه آورده بود؛ کلمه!
«مهدی مولایی»