درحالی که تنم گر گرفته و میسوزد، به سختی از جایم بلند میشوم. موهایم را بالای سرم میبندم تا توی گردنم نریزد. کولر را روشن میکنم و در تراس را به سفارش بابا میبندم. از درد در خودم میپیچم. به سمت آشپزخانه میروم و چراغی را که به تازگی زیرِ کابینتها گذاشتهایم روشن میکنم. نورش به اتاق بقیه نمیرسد که بیدارشان کند. هرچقدر میگردم تا مسکن پیدا کنم، افاقه نمیکند. هنوز در این خانهمان جای خیلی چیزها را بلد نیستم. نزدیک است گریهام بگیرد. جملاتِ فلسفی در پرسش از حکمتِ این اوضاع درهم و آزاردهنده در مغزم ردیف میشوند. با خودم میگویم «تو که بهتر از خدا نمیدونی. حتما بهترین راه همین بوده...» بالاخره ظرف پلاستیکی پنیر را که مامان ورقهای قرص را در آن میگذارد، در کابینت کنار نباتها پیدا میکنم و کپسول زردآبی را با یک لیوان آب، میبلعم. چشمهایم سنگین میشوند و باز با خودم میگویم «این خیلی بیانصافیه...»
#مسطورات / #اندراحوالات / #دفترچه / #خانمعلیا
دفتر خاطرات خانوم علیا -
قطعا و یقیناً امروز هم این بزرگوار نجاتدهندهست. به امید این که دچار اعتیادِ شیرین و دوستداشتنی به
کیومرثیوم که تو بغلش دو تا گیاه کوچولو داره و ذوقِ چشمای ریحانه و لبخند نجمه وقتی داشت کروسانی که روش شمع گذاشته بود رو میآورد سمت ما، حتی از قهوه هم نجاتدهندههای بهتر و بزرگتری بودن. با هفده روز تأخیر، تولدت مبارکمون گلدختر✨🍰
دفتر خاطرات خانوم علیا -
"- خیلی آدم خوبی بود این بندهخدا. + ما آدم خوب نداریم دیگه! آدم بدی نبوده. - اوهوم، آدم بدی نبود."
بچهها واقعا آدم خوبی نبود آقائه :)))))))))))
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
پیش از تو رسم بود پیامبران عصا اژدها کنند؛
دریا بشکافند؛ طوفان به راه اندازند؛ آتش را باغستان کنند. تاریخ میگوید شب میلاد تو اما همه پادشاهان، از خسرو ایران تا قیصر روم و امپراطور چین و دیگران لکنت گرفتند. لال شدند چندساعتی. کاهنان نیمهشب لباس پوشیدند؛ تاروت و مهره و عود برداشتند و آتش انداختند. دودها که خوابید، گفتند مولود امشب با خود کلمه آورده؛ کلمه!
آری پیش از تو در جهان کلمه نبود.
جهان سراسر سکوت بود؛ بدون هیچ حرف!
تو آمدی. میان شمشیرهای آختهٔ از نیام بیرونآمده. میان بردگان و کنیزان سیاه؛ زیر شکنجههای سنگین اشراف. میان زنهای کبودچهره از تازیانههای متعدد شوهران. میان قبرهای کوچک خالی؛ آماده برای دفن فوری دخترکان قبیله. تو آمدی. بر دامنه کوه ایستادی و کلمههایت را گفتی. رود شد. جاری شد در میان شهر. بردگان را از حضیض شکنجه بیرون کشیدی و بر مسندها نشاندی. مردان را از چشمه کلمههایت نوشاندی. شلاقها را غلاف کردند و بوسه پشیمانی بر کبودیهای زنان ریحانهسان زدند. تو آمدی. در قبرهای کوچک خالی، کلمه کاشتی. جوانه زد و درخت شد. دخترکان، بزرگ شدند و در سایهاش بازی کردند. درخت کلمههایت میوه داده محمد(ص)! شجره طیبهای شده تناور و سبز و پربرگ؛ با سایهای خنک. تیشهها بر آن اثر نمیکند. آتشها نمیسوزاندش. هیچاهیچ. و ما امت تو؛ امت بزرگ و قدرتمند تو؛ از همه رنگها و در همه لباسها؛ در خنکای سایهسار شجرهات، ایستادهایم. بیرق کوچک مخفی در شعب و کوخهای قریشات را حالا بر سر دست گرفتهایم به دنبال فتح. هیچ متوقفمان نمیکند. کلمههایت را در گوش هم زمزمه میکنیم تا به گوش عالم برسانیم؛ و تو را ندیده، همگی پذیرفتهایم که هنوز در جهان سکه به نام محمد است. کاهنان درست گفته بودند. مولود آن شب، با خود کلمه آورده بود؛ کلمه!
«مهدی مولایی»
هدایت شده از ۫ 𓏲࣪ ۫ دردِ شیرین ۫ 𓍼ִֶָ
❥•ببخشید اینجا نخل و نارنجه؟!
نامه دارید💌𓏲࣪ ۫
{ سلام دختر عمو جان'
بماند که میتوانستم بندِ دلم صدایت کنم! بماند که آرامِ دلم بودی... و هستی!
بماند ها ،ماند روی دلم و داغ شد! عین قاشق داغِ مامان روی دستم.
حالا زیر درختِ نارنجم. درختِ بزرگ خونه آقاجون. اولین بار ، زیر همین درخت دوچرخه ات پنچر شد و با سر خوردی زمین. دیدم ای دلِ غافل، تاب گریه هاتو ندارم! با یه دست تورو سرپا میکردم و با دستِ دیگه دو چرخه تو. تو عالم بچگی فقط موشک ساختن بلد بودم و آچار فرانسه واسه دستم سنگین بود.اما پنچری دوچرخه تو گرفتم،وفتی خندیدی انگار شاگرد اول مدرسه شده بودم... و ای کاش یه نارنج ،همان جا روی سرم می افتاد. و زمان در همان جا تمام میشد!
نفهمیدم چی شد که گفتم" دختر عمو دوچرخه که هیچ، من پنچری خودتم میگیرم! "
حال لاستیک زوار در رفته ات و من ،باهم پنچریم و کسی دستِ نجات مون نیست.
بزار بگم تا پاره نشده،بندِ دلم...
من به اندازه تمام بوسه هایی که به عکست در کیف پولم زدم. دوستت دارم... و تاجایی که راضی شوی رویِ یک دوچرخه بنشینیم؛ منتظرت خواهم ماند.}
❀پنچرگیر عاشق🔧♡
برای شما:
@Alnana
از طرف [درد شیرین]🌱𓏲࣪ ۫
.
دفتر خاطرات خانوم علیا -
❥•ببخشید اینجا نخل و نارنجه؟! نامه دارید💌𓏲࣪ ۫ { سلام دختر عمو جان' بماند که میتوانستم بندِ دلم صد
آخی :»
ممنونم ازت نویسندهی هنرمند✨
غم یه طوری (پلی شدنِ آهنگ توی ذهنم) میون دو تا چشمون قشنگم لونه کرده که انگار نه انگار هنوز سی و نُه دقیقه تا دوازده شب باقی مونده. و خدا رحم کنه به اینهمه دلتنگی و غصه و این لحظات که کِش میان.