دفتر خاطرات خانوم علیا -
این عجیبترین احساسی بود که امروز میتونستم درک کنم. خودم؟ با ماشین؟ تنها؟ تا دانشگاه؟ جل الخالق! تو
اون لحظهای که از ورودی دانشکده داخل شدم محشر بود💘💘💘💘💘💘💘💘
زندگی واقعا بعضی وقتها خیلی بامزه و هیجانانگیز میشه. مثلا دیروز تصمیم گرفتیم بریم برنامهی پردیس مرکزی و من از دانشکده تا پردیس رانندگی کردم! و بعدش نجمه رو با خودم بردم خونهمون و بیشتر از یک ساعت باهم تو خیابون انقلاب سوار ماشین و در ترافیک بودیم. بعد شب با ریحانه و نجمه کارتبازی کردیم و خوراکی خوردیم و به نجمه ترکی یاد دادیم. بعدش صبح تو راه دانشگاه برای ثبتنام یه چیزی تصمیم گرفتیم سیمکارت به اسم خودمون بخریم و ایستگاه امام حسین پیاده شدیم و پیاده رفتیم تا پیشخوان خدمات. مثلا من واقعا فکر نمیکردم ۹ صبح تو کوچهپسکوچههای اطراف میدون امام حسین و خیابون هفده شهریور پرسه بزنم و با دوستم خیالپردازی کنیم. بعدشم خیلی رندوم سر راه یکی از کارهای اداریم رو از یک کافینت رندومتر پیگیری کردم و انجام دادم و تازه قیمتِ چاپ عکسهام رو هم پرسیدم و شمارهی آقائه رو گرفتم که اگر شد عکسهام رو چاپ کنه و بفرسته دم خونهمون. (وا خودمم باورم نمیشه!) بعد از همه اینا هم تصمیم گرفتم اگر اجازه اخذ شد امشب برم خوابگاه (چون اتاق یکی از بچهها خالیه) تا فردا از هم گسسته نشم برای رسیدن به کلاس آمار ۸ صبح. زندگی واقعا جالب و بامزه شده.
راستش من خیلی تلاش میکنم از هم نپاشم. و این تلاش بخش زیادیش خلاصه میشه در همهی وقتهایی که میگم «چیزی نشده که، سخت نگیر، خدا بزرگه، درست میشه، اشکال نداره بابا فدا سرت، نه هیچی نیست، اینم میگذره، و...» ولی یه وقتهایی بدون این که خودم حتی بدونم مشکل چیه، از هم میپاشم و همهی اون تلاشها و غصههای تلنبار شده میشن یه گریهی بیموقع، بیدلیل و بیجا.
امشب؛
خوابگاه، رفقا، دوستهای جدید، محوطه، سرما، نون و پنیر و خیار و گوجه، کیک توتفرنگی.
بعضی وقتها از چیزهایی که میدونم، و میدونم اشتباهن، و فکر میکنم درستشون باید چه شکلی باشه، و این که کاری برای درست کردنشون ازم بر نمیاد و هیچکس دیگهای هم کاری نمیکنه، خشمگین و عصبی میشم.