دوستم در راه حج عمرهست و من واقعا قلبم رو دادم دستش و اینجا نیستم :)))))))))))))
آره داشتم از حساسیت میگفتم.
هیچی دیگه، رفتم دو قاشق دیگه سالاد ماکارونی بگیرم از سلف چون خیلی کم برام ریخته بود دفعه اول، آقائه فکر کرد چند نفری داریم با یه کُد غذا میخوریم و باهام دعوا کرد. البته غذا هم ریخت برام ولی خب دعوا هم کرد و من برگشتم سر میزم و بشقابم رو گذاشتم جلوم و زدم زیر گریه.
از تهران و ترافیکاش متنفرم.
یه روز میرم یه شهر خلوت نزدیک دریا زندگی میکنم.
مردم ماشین نمیرونن که، خر میرونن. یعنی یه سری حیوان که دارن یه خر زیر پاشون هدایت میکنن. (عصبانیام)
تو این وانفسای زندگی که برا خیلیا فقط بودنِ پول مهمه نه چجوری در آوردنش، من بهت افتخار میکنم وقتی حلال و حرومِ پولی که در میاری هم برات مهمه عزیز دلم :)
ماهِ تولدم امروز تموم میشه
ولی خب از اول پاییز تا آخرش
متعلق به منه✨