دفتر خاطرات خانوم علیا -
ماهِ تولدم امروز تموم میشه ولی خب از اول پاییز تا آخرش متعلق به منه✨
امروز هدیهی تولد گرفتم از دوستِ نانازم💘
روحم خستهست. دلم نمیخواد آدمها رو ببینم. دلم نمیخواد هیچکس باهام حرف بزنه. دلم نمیخواد تلاش کنم با آدمها ارتباط بگیرم. وقتی سعی میکنم با آدمها حرف بزنم و ارتباط بگیرم اصلا خودم نیستم. اصلا انگار یه نقاب ضخیم و بزرگ گذاشتم رو صورتم که هیچی از خودم معلوم نیست. تلاش برای ارتباطات انسانی باعث میشه همهی انرژی روحم تموم شه. واقعا بسه دیگه.
وقتی که آسمان
داستانِ سومین روز
جمادی الثانی را روایت میکند...
📎 کشتی پهلوگرفته | سید مهدی شجاعی
روزهای آخریه که مهمونِ خونهی آبیِ مامان بابام. اتاقم پر از وسایل جهیزیه شده و فقط اندازهی خوابیدنِ دونفر کنار هم جای خالی داره. دست و دلم به تمیز کردن و مرتب کردنش نمیره راستش اونقدر که شلوغه. شبها توی اتاق ریحانه میخوابم و اکثر اوقات به این فکر میکنم که دلشون برام تنگ میشه بعد رفتن؟ با یه چیزایی جدی جدی باید خداحافظی کنم. دیگه خانوادهی کوچولوی خودم رو دارم. دیگه خونهی نقلی و کوچیک خودم رو دارم. دیگه وقتی بعد از دانشگاه از خستگی توان برام نمونده، انتظارِ رسیدن به خونهی فسقلی و آروم خودم رو میکشم. قرار نیست دیگه وقتی از بیرون میام منتظر بوی غذا باشم که توی خونه پیچیده، دیگه من خودم اونی میشم که باید همیشه غذا درست کنه و عطر و بوی خونه باشه. این روزهای آخر هم دلتنگ و بیقرار شدم از این که دارم میرم و هم کلافه و مشتاق برای زودتر گذشتنِ این روزها و تموم شدنِ این استرسها. این روزها در شکستنیترین حالتِ خودم قرار دارم، از همیشه عصبیترم، به همه میپرم، زود از کوره در میرم و بیحوصله و خستهم. با اینکه از بیست و چند روزِ دیگه قراره هرروز همسرم رو ببینم، ولی این روزها بیشتر از هر وقتی نیاز دارم پیشم باشه همهش. این روزها خیلی عجیب و مبهم و گیجکننده میگذرن...
#دفترچه | #اندراحوالات | #خانمعلیا
۴ آذر ۱۴۰۴ | ۱۰:۱۴ شب
@Alnana
بچهها قبل از هر چیزی اگر کاملخواهی و کمالطلبی افراطی دارین درمانش کنین و بعد به بقیه زندگیتون بپردازین.