وقتی که آسمان
داستانِ سومین روز
جمادی الثانی را روایت میکند...
📎 کشتی پهلوگرفته | سید مهدی شجاعی
روزهای آخریه که مهمونِ خونهی آبیِ مامان بابام. اتاقم پر از وسایل جهیزیه شده و فقط اندازهی خوابیدنِ دونفر کنار هم جای خالی داره. دست و دلم به تمیز کردن و مرتب کردنش نمیره راستش اونقدر که شلوغه. شبها توی اتاق ریحانه میخوابم و اکثر اوقات به این فکر میکنم که دلشون برام تنگ میشه بعد رفتن؟ با یه چیزایی جدی جدی باید خداحافظی کنم. دیگه خانوادهی کوچولوی خودم رو دارم. دیگه خونهی نقلی و کوچیک خودم رو دارم. دیگه وقتی بعد از دانشگاه از خستگی توان برام نمونده، انتظارِ رسیدن به خونهی فسقلی و آروم خودم رو میکشم. قرار نیست دیگه وقتی از بیرون میام منتظر بوی غذا باشم که توی خونه پیچیده، دیگه من خودم اونی میشم که باید همیشه غذا درست کنه و عطر و بوی خونه باشه. این روزهای آخر هم دلتنگ و بیقرار شدم از این که دارم میرم و هم کلافه و مشتاق برای زودتر گذشتنِ این روزها و تموم شدنِ این استرسها. این روزها در شکستنیترین حالتِ خودم قرار دارم، از همیشه عصبیترم، به همه میپرم، زود از کوره در میرم و بیحوصله و خستهم. با اینکه از بیست و چند روزِ دیگه قراره هرروز همسرم رو ببینم، ولی این روزها بیشتر از هر وقتی نیاز دارم پیشم باشه همهش. این روزها خیلی عجیب و مبهم و گیجکننده میگذرن...
#دفترچه | #اندراحوالات | #خانمعلیا
۴ آذر ۱۴۰۴ | ۱۰:۱۴ شب
@Alnana
بچهها قبل از هر چیزی اگر کاملخواهی و کمالطلبی افراطی دارین درمانش کنین و بعد به بقیه زندگیتون بپردازین.
- مداحیای هست که صبر کنی تموم شه بعد از ماشین پیاده شی و بری خونه؟
+ آره :)))))))))))