این روزها عجیب غریب میگذرن.
یاد اولین بارها میکنیم، یاد پارسال همین موقعها، یاد چالشهایی که پشت سر گذاشتیم، یاد لحظات شیرینی که فراموش نمیکنیم، یاد غذاهایی که توی این یک سال خوردیم، یاد مسافرتمون، یاد روزهای جنگ، یاد آدمهایی که اون اولها باهامون بودن و الان نیستن، یاد مراسم بلهبرون، یاد شبگردیها، یاد غافلگیریها، یاد دستهگلهای قشنگ و حتی یاد وقتایی که یه چیزایی نشد.
۱۰ روز دیگه یه فصل جدید از کتاب زندگیمون شروع میشه و خب، خدایا لطفا قشنگ بنویسش🫶🏻
خانوم علیا ؛
گمونم خدا حکیمیه رو نفرین کرده که همهجای تهران بارون میاد الّا اینجا =)
خدایا ممنونم ازت ولی وقتی داشت بارون میومد من خواب بودم. میشه یه بار دیگه؟👈🏻👉🏻💗
الان دیگه غذا نمیخوام، گل میخوام، هدیه میخوام، حتی طلا میخوام! کیک تولد و شیرینی خامهای میخوام، ادکلن و بادی اسپلش میخوام، و غذا هم میخوام.
مردم یه طوری آیفون ۱۷ پرومکس دستشونه که انگار زنبیل گذاشته بودن اومد تو بازار بخرن.