eitaa logo
نخل و نارنج ؛
352 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
192 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
یه طوریه که می‌گم بذار برم به فلانی پیام بدم حالش رو بپرسم، پیام میدم و حالش رو می‌پرسم ولی اون دیگه تموم نمی‌کنه چت رو و من دیگه حوصله ندارم ادامه بدم :))))))))))))
غذایی که آدم غمگین درست می‌کنه خوشمزه میشه؟ بعید می‌دونم. دست‌کم درباره‌ی من اینطور نیست.
https://eitaa.com/famoted/12707 قربونت برم دختر خجالت کشیدم😭✨
- روزی که دختردار شم، اسمشو ایران می‌ذارم.
‌ + من تو رو خیلی "پاشو بپوش بریم تجمع" :))))))) @DTabiidi
نظریه نامحبوب: ترجیح میدم مصافی و تندرو باشم (به قول بعضیا) تا صورتی و سکولار و حجتیه‌ای.
خدا داره آخرین یارکشی‌هاش رو انجام میده.
دمتون گرم مردم. من هرشب بیشتر از شب قبل بهتون افتخار می‌کنم و دلم گرم می‌شه بهتون.
نخل و نارنج ؛
هنرمندی این دختر منو انگشت به دهن می‌گذاره.
هدایت شده از زنان در جنگ 🇮🇷
کافیست زن‌ها تصمیم‌ بگیرند و تصمیم خود را فریاد کنند که «ما خیابان‌ها را ترک نمی‌کنیم». خواهید دید شهر تا زمانی که نیاز باشد از تسخیر مردم خارج نخواهد شد. این را تجارب بسیاری از جمله خرمشهر در جنگ هشت‌ساله به ما می‌گوید. ⚜️قرارگاه مردمی عقیله(س) | کنشگری زنانۀ جنگ 📱@aqile04
توی «بله» وقتی دستم میخوره و میرم تو بخش تماس‌ها، بیشتر تماس‌ها یا تقریبا همه‌شون به اسم هانیه و خانم کمارجی ثبت شده در تاریخ ۱۵ مرداد. همون شبی که توی خونه‌ی یکی از عزیزای عراقی با دختری که حالش بد بود موندم و کاروان رفت. کاروان رفت و قرار شد آقای صاحب‌خونه ما رو تا موکبِ اسکان بعدی با ماشین شخصی خودش برسونه. دختر حالش خیلی بد بود، من از استرس فشارم افتاده بود و احساس می‌کردم ملک‌الموت بالای سرم منتظر نشسته، اینترنت رومینگ به قدر کافی نداشتم که مدام در ارتباط باشم و می‌ترسیدم ارتباطم با خانم کمارجی قطع بشه و ندونم باید چیکار کنم، می‌ترسیدم کسی نیاد دنبالمون، می‌ترسیدم نتونیم به کاروان برسیم، می‌ترسیدم بلایی سر دختر بیاد، می‌ترسیدم خودم دوباره حالم بد بشه و کسی نباشه کمکم کنه، می‌ترسیدم. خیلی می‌ترسیدم. شب عجیبی بود. اما به سلامت به موکب بعدی رسیدیم و دختر خوابید و خودم غذا خوردم و بهتر شدم و با بچه‌های قدیمی هیئت حرف زدم و منتظر مامان و ریحانه موندم. با وجود همه‌ی سختی‌های اون سفر، هربار دلم با دیدنِ اون تماس‌ها توی اکانتم می‌ریزه از دلتنگی. من جدی جدی دلم برای نجف و کربلا خیلی تنگ شده...