هدایت شده از زنان در جنگ 🇮🇷
کافیست زنها تصمیم بگیرند و تصمیم خود را فریاد کنند که «ما خیابانها را ترک نمیکنیم». خواهید دید شهر تا زمانی که نیاز باشد از تسخیر مردم خارج نخواهد شد. این را تجارب بسیاری از جمله خرمشهر در جنگ هشتساله به ما میگوید.
⚜️قرارگاه مردمی عقیله(س) | کنشگری زنانۀ جنگ
📱@aqile04
توی «بله» وقتی دستم میخوره و میرم تو بخش تماسها، بیشتر تماسها یا تقریبا همهشون به اسم هانیه و خانم کمارجی ثبت شده در تاریخ ۱۵ مرداد. همون شبی که توی خونهی یکی از عزیزای عراقی با دختری که حالش بد بود موندم و کاروان رفت. کاروان رفت و قرار شد آقای صاحبخونه ما رو تا موکبِ اسکان بعدی با ماشین شخصی خودش برسونه. دختر حالش خیلی بد بود، من از استرس فشارم افتاده بود و احساس میکردم ملکالموت بالای سرم منتظر نشسته، اینترنت رومینگ به قدر کافی نداشتم که مدام در ارتباط باشم و میترسیدم ارتباطم با خانم کمارجی قطع بشه و ندونم باید چیکار کنم، میترسیدم کسی نیاد دنبالمون، میترسیدم نتونیم به کاروان برسیم، میترسیدم بلایی سر دختر بیاد، میترسیدم خودم دوباره حالم بد بشه و کسی نباشه کمکم کنه، میترسیدم. خیلی میترسیدم. شب عجیبی بود. اما به سلامت به موکب بعدی رسیدیم و دختر خوابید و خودم غذا خوردم و بهتر شدم و با بچههای قدیمی هیئت حرف زدم و منتظر مامان و ریحانه موندم. با وجود همهی سختیهای اون سفر، هربار دلم با دیدنِ اون تماسها توی اکانتم میریزه از دلتنگی. من جدی جدی دلم برای نجف و کربلا خیلی تنگ شده...
سوره آلعمران واقعا از سورههای مورد علاقهمه. این روزها که درگیر جنگ با کفار و منافقین هستیم، با معنی بخونیدش. دلتون آروم میگیره.
هدایت شده از - سیاه مَشق '
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونکه فقط ی فیلمه چرا گریه میکنی؟:)
اون فیلم:
هدایت شده از ام البکاء ؛
امینقدیمaminghadim_ir@بارون_منو_یادِ_تو_میندازه...mp3
زمان:
حجم:
2.3M
🎧|#فایل_صوتی
📜|بارون منو یاد تو میندازه...
🎙|کربلایی امین قدیم
🖇|#زمینه
#کربلاییامینقدیم
#لبیک_یا_خامنه_ای
#اللھمعجللولیڪالفرج
◼️مرجعنشرآثارکربلاییامینقدیم◼️
@aminghadim_ir
نخل و نارنج ؛
🎧|#فایل_صوتی 📜|بارون منو یاد تو میندازه... 🎙|کربلایی امین قدیم 🖇|#زمینه #کربلاییامینقدیم #لبیک_یا
ام البکاء پلیلیست مداحیهای اینجاست.
"برای بچههای جدید که نمیدونن :›
هنوز نمیدانم این روزها به زندگی روزمرهام برگشتهام یا نه. اما دست کم به خانهی خودم برگشتم. این روزها را درست نمیدانم چطور میگذرانم. برای ماه رمضان امسالم آنقدر رویا بافته بودم که همهشان پنبه شدند و با هر بمب و موشکی که خراب شد روی سر شهر و کشورم، پنبههایم هم به باد رفتند. میخواستم در خانهی خودم باشم، برای دوتاییمان سحری درست کنم و سفرهی افطار بچینم، مهمان دعوت کنم و زیر نور کمرنگِ ریسهی جدیدم قرآن بخوانم. ولی سایهی جنگ روی سر زندگیمان افتاد و مهمان خانهی پدری شدم. شبها به مشت گره کردن و شعار دادن در خیابان گذشت و روزها به خوابیدنهای از سرِ اندوه. گفته بودم وقتی غمِ عالم روی دلم هوار میشود، به خواب پناه میبرم؟ گفته بودم. بازهم گفتم. این روزها که سعی میکنم خودم را از رختخواب و دنیای مشوش و پردغدغهی ذهنم بیرون بکشم و بیشتر به دنیای بیرون نگاه کنم، میانِ فعالیتهای روزانهای که خودم را با آنها مشغول میکنم، لا به لای حرف زدن با بچهها، بین ثانیههایی که با خیال درهم و برهمِ جنگ و خانه و خانواده و وظیفه و ماه رمضان و حضرت محبوب میگذرند، درست در همان وقتی که فکر میکنم حالم خوب است یا دستکم بهتر، اندوه و ماتم به دلم چنگ میاندازند. اضطرار و دلتنگی قلبم را در مشت میفشارند و مثل پهلوان پنبهای که توهمِ قوی بودن دارد، در خود مچاله میشوم. پاهایم سست میشوند و رمقِ در دستانم، یکباره روی زمین میریزد. یادم میآید نبودنش را. یادم میآید آن صبح کذایی که همسرم تماس گرفت و خبر داد که حوالی بیت را زدهاند. شبیه آوارهها در ترافیکِ خیابان گیر افتاده بودم و برای تنها پناهِ روزهای سختِ ایرانمان، برای همان که کمتر از یک ماهِ پیش در پاسخ ویدیویی از او نوشته بودم «میتونم تا ابد فخر بفروشم به عالم و آدم که رهبرمی آقا»، «فالله خیرٌ حافظا» میخواندم. و بعد یادم میآید آن صبح شوم را که با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب پریدم و در پاسخ به صدای بهتزدهی دوستم، با تشر جواب دادم که خبر شهادتِ آقا کذب است! ساعت پنج صبح این چه مزخرفاتیست؟ کاش واقعا مزخرفاتِ کذب بود. کاش با همان آشفتگی بیرون نمیجستم و صدای قرآن و بغض مجری و زیرنویسِ تلویزیون را نمیشنیدم و نمیدیدم. یا کاش همان روز میمُردم. همان لحظه یا حتی قبلتر. کاش من فدای او میشدم و باقیِ عمرم به عمر او میرسید. یادم میآید که میخواستم بیاناتش را بخوانم و این بار واقعیِ واقعی به حرفهایش گوش کنم. یادم میآید سالهای دبیرستان وقتی به مهاجرت تحصیلی فکر میکردم و یا حتی مهاجرت برای زندگی در بلادی دیگر یا حتی هجرت به مجاورت امیرالمومنین در نجف، تنها دلیل اسیری این دل واماندهام در ایران او بود. یادم میآید در نوجوانی با خیالِ آنکه اگر شهیدهی گمنام شوم روی مزارم مینویسند «فرزند سیدعلی» چه شبهایی را به سحر رساندم. یاد میآید در یازده سالگی پشت سرش نماز خواندم و همان چند دقیقهای که در پسِ جمعیت مشتاق و در تکاپو میخکوبِ نور هیبتش که فقط از پشت سر، از دور تماشا میکردم شده بودم، شد شیرینترین خاطرهی تمام رمضانهای زندگیام. یادم میآید که در ده سالگی با سخن از انتخاب رهبر بعدی به هقهق میافتادم. یادم میآید در شش سالگی پدرم عکس او را بالای سرش در اتاق به دیوار چسبانده بود و در ویدئویی او را استاد و رهبر خویش خطاب میکرد و شوقِ آغاز ترم جدید درس خارج فقه او را داشت. یادم میآید حتی در چهار سالگی عکس او روی دیوار خانهی کوچکمان بود. از هرکجای زندگی که یادم میآید او بود. انگار که زندگی بدونِ او بیمعنا باشد. انگار که زندگی بدونِ وجود او حتی در مخیلهام نگنجد و واقعیتپذیر نباشد. و حالا این کابوسِ تلخ گریبانم را گرفته باشد و جانم را ذره ذره در کاسهی مرگ بریزد. چطور میشود این نبودن را باور کرد و پذیرفت؟ چطور میشود این داغ را تا رجعت به دل داشت؟ به گمانم هیچ چیز جز رسیدنِ منجی، بازگشتِ سمسامِ منتقم، مهدیِ قائم دلمان را آرام نخواهد کرد. دیگر هیچچیز، حالمان را خوب نخواهد کرد. خدایا، ما را برای دیدنِ چه روزهایی آفریدهای... چه روزهایی...
«صبر چگونه میکنی بر این همه جفت، علی؟
بغض چگونه میخوری، یاد بده به ما علی.
آه امام اولین،
بگو به منجی زمین.
تمام دلشکستگان،
منتظرند بعد از این...»
س.ف میرزائی
@DTabiidi
نخل و نارنج ؛
🎧|#فایل_صوتی 📜|بارون منو یاد تو میندازه... 🎙|کربلایی امین قدیم 🖇|#زمینه #کربلاییامینقدیم #لبیک_یا
اونقدر قراره گوش بدمش تا از گوشهام خون بیاد.