نمیدونما، احساس کردم شاید جالب باشه.
نخل و نارنج شعبهی بله:
https://ble.ir/DTabiidi
نخل و نارنج ؛
امشب خیابانها، مسجد شدهاند.
مردم زیراندازهایشان را در چهارراه پهن میکنند و صف میبندند. آقایان جلوتر و در پشت سر خانمها. نماز جماعت زیر نور چراغهای راهنمایی و رانندگی برپا میشود. میانِ دو نماز دختری با جعبهی شیرینی کشمشی از روزهداران پذیرایی میکند و آقای پشت میکروفون اعلام میکند که افطارِ سادهایست برای میزبانی از مردم. نماز دوم را اقامه میکنیم و پس از نماز، آقای پشت میکروفون قرائت حدیث شریف کساء را آغاز میکند. جمعیت پراکنده میشود و خانوادهها روی زیراندازهایشان دورهم مینشینند. هرکس که میتوانسته علاوه بر خودش، برای دیگران هم لقمهای کوچک تدارک دیده و پخش میکند. سفرههای سادهی افطار و پرچمهایی که پای هر سفره نشستهاند، شبیه سنگرهای خط مقدم جبههاند. بیریا، ساده و بیتکلف، اما به دل نشستنی و چسبیدنی. امشب خیابانها انگار مسجد شدهاند. مردم در خیابان نماز میخوانند، افطار میکنند و دعا میخوانند. حالا جمعیت متمرکز شده، خیلیها اضافه شدهاند، دعای توسل تمام شده و صدای حاج محمود از باندهای صوت پخش میشود «سلام شهید پرپرم، سلام عزیز برادرم...» پردهی اشک دیدم را تار میکند. «پاشو سر بریده، خواهرت رسیده...» جمعیت سینه میزند و انتظار شهیدِ عزیز ناو دنا را میکشد که امشب مهمان ماست. شب چهارشنبهسوری، چهارراه تهرانپارس شبیه شام غریبان است. خدایا ما را برای دیدن چه روزهایی آفریدهای...
س.ف میرزائی
@DTabiidi
نخل و نارنج ؛
مردم زیراندازهایشان را در چهارراه پهن میکنند و صف میبندند. آقایان جلوتر و در پشت سر خانمها. نماز
به میدان شاهد [پروین سابق] میرسیم. کاروان خودروهای پرچم به دوش میدان را طواف میکنند و صدای «نمیبینی به ایران باز هم طاغوت برگردد، تجاوزکار میبایست با تابوت برگردد» در میدان پیچیده. مردم دورِ میدان در دو طرف خیابان کوچهای باز کردهاند و پرچم تکان میدهند. پیرزنی کفن بر تن کرده و برای ماشینها دستِ خداقوت تکان میدهد. بانوی سالمند دیگری در یک دست پرچم دارد و دست دیگرش را مشت کرده، مُشتِ پیروزیِ مسلمانان... پسر جوانی تسبیح در دست میچرخاند و با تکان دادن پرچمش ذکر هم میگوید. دختر جوانی محکم و استوار پاسخ میدهد «بزن که خوب میزنی». پشت سر ماشین صوت و کاروان به خیابان میپیچیم. کاروان موتورها و کاروان دیگری از ماشینهای پرچم به دوش که برایمان دست تکان میدهند. پسرکی هفت- هشت ساله کنار دکهی روزنامهفروشی ایستاده و ماشینها را تماشا میکند. دستان کوچکش را دو طرف دهانش میگذارد و فریاد میکشد «الله اکبر». دلمان برایش قنج میرود و قربان صدقهاش میرویم. به خیابانی دیگر میپیچیم. دو دسته از مردم در دو سوی بلوار هر یک در جهتِ خیابانِ پیشرویشان ایستادهاند و آمادهی حرکت. بابا آه میکشد و زمزمه میکند: «خونِ سیدعلی، چه کردی با این مردم...» و من هم آه میکشم.
۲۶ اسفند ۱۴۰۴ | س.ف میرزائی
@DTabiidi
اگر حقیقت رو بخوام بگم، تا قبل از جنگ از مردم ایران ناراحت بودم و ناامید. به خاطر خیلی از موقعیتهایی که واکنش مناسبی ندیده بودم. به خاطر تعدادی که عقلشون رو دادن دست شبکههای ماهوارهای و قدرت فهم و درکشون رو از دست دادن. اشتباهم این بود که عدهی اندکی رو تعمیم میدادم به تعداد زیادی. توی بحثهایی که میشد توی گروه دانشکده و اون مردِ پیرِ خرفت برای استناد و اثبات مزخرفاتش حرف از فرهنگ و تمدن و خوب بودن مردم ایران میزد بهش میتوپیدم که کدوم فرهنگ؟ کدوم مردم؟ولی این روزها از خودم خجالت میکشم، از مردم شرمندهم و هربار که میبینمشون توی خیابون و با پرچم اونم خستگیناپذیر و استوار، بهشون افتخار میکنم. من معذرتخواهی بزرگی به مردمِ کف خیابون بدهکارم که با اون عدهی دیگه که واقعا همون اتفاقا براشون افتاده یکیشون کردم. ممنونم مردم.