روزی کنار ساحل درحالی که خورشید لبخند خجالت خود را میان ابرها پنهان کرده است کنارش قدمهایم را بر میدارم و به آغوش میکشمش.
آنگاه است که اشکهای شوق آسمان بر موج زلفانش با آرامشی بیسابقه فرود میآیند؛
با آرامش زیرا آنها قبل از حضور او بر موجهای سرد و پر تلاطم دریا میباریدند.
حال لذت رهایی را با آفتاب دل، و موج روان زلفانش میچشند؛ همانگونه که من کنار شعله آرامش جانش بساط زندگی خود را پهن کردهام و در موج روان آغوشش آزادانه به تعلیق شیرین عاشقی معلقم؛ نه زمین مرا میخواهد و نه آسمان، تنها دلِ اوست که مرا نگه داشته است...
هدایت شده از اِلی خانوم؛
درودِ بیکران؛
خب اِلی خانوم، بعد از مدتها میخواد تقدیمی بده.
اینجوریه که شما این پیام رو فوروارد میکنید، من چنلِ شما رو توصیف میکنم و یک بیت از افشین یداللهی (میتونید انتخاب کنید که از اشعار سپیدشون باشه یا غزل) تقدیمِ نگاهتون میکنم.
تلاش میکنم تا فردا شب آماده بشه، ظرفیتش زیاد نیست و نادیده نگیرید.
مرسی ازتون، لینکهاتون؛
ترجیح میدم هرروز سه تا کتاب تموم کنم
ولی کم تر از همین حد با مردم و اطرافیانم ارتباط برقرار کنم
نصف بیشتر درد رو انسان هایی بهت میدن که بخاطر مردم زندگی خودشون که سهله زندگی خانواده هاشون هم از بین میبرن و نابود میکنن