سلاممم💜
من اومدم بچه ها این چند روز یکم شلوغ بودم نشد درست و حسابی بیام پیشتون✨
ولی اومدم که جبران کنم💜
رَستا|Rasta🌿
این کتاب یکی از کتاب های مورد علاقه منه و ادبیات کلاسیکه. این کتاب از گذشته شروع میشود تا به زمان
کاترین چند لحظه سکوت کرد. دوباره در همان حالتی فرو رفت که پیرامونش را فراموش میکرد.ناگهان بدون اینکه فرد خاصی را مخاطب قرار دهد گفت: می دانی چه چیزی بیشتر از همه مرا عذاب میدهد؟ این تن که مثل یک زندان دست و پایم را گیر انداخته اما در حال متلاشی شدن است. از محبوس بودن در این زندان تنگ عذاب می کشم. میخواهم هر چه زودتر از شر این زندان لعنتی خلاص بشوم و به دیار باقی بروم تا همه درد و رنج ها رو فراموش کنم. آنجا تا ابد آسوده و آزاد هستم. دوست ندارم با چشم اشک بار و قلبی شکسته اینجا بنشینم و برای نداشتن آن خوشبختی حسرت بخورم. راستی نلی، تو که فکر نمیکنی از من خوشبخت تر هستی؟ شاید چون سالم و قوی هستی برای من دلسوزی میکنی. آره؟ اما لازم نیست ناراحت باشی به زودی من بالاتر از همه شما خواهم بود. آن وقت همه شما به حال من غبطه خواهید خورد. چرا او اینجا نیست؟ فکر میکردم همیشه پیش من می ماند. هیت کلیف عزیز بیا، بیا اینجا و بیخودی اخم نکن. بیا اینجا
کنار من بنشین. بیا هیت کلیف محبوبم.
.............
نلی:
هیت کلیف همچون تنه درختی بی حرکت ایستاده بود. با ورود من پرندگان از آنجا دور شدند.
هیت کلیف: کاترین مرده است. منتظر ماندم که خودت خبر را برای من بیاوری حالا دیگر آن دستمال را کنار بگذار و ادای آدم های سوگوار در نیاور.
هیت کلیف با لحن تلخ همیشگی خود گفت: زود باش بگو ببینم،چطور شد که مرگ به سراغ......)
او قادر نبود نام کاترین را بر زبان براند. بغض راه گلویش را بسته بود اما ناگهان پس از لحظه ایی سکوت و با غضب به من نگاه کرد و در حالی که دندان هایش را بر هم میفشرد. گفت: چطور مرد؟
......................
هیت کلیف با یک حرکت شدید سرش را به تنه محکم و ناهموار درخت کوبید.پس از آن نگاهش همچون یک حیوان زخم خورده دم مرگ بود تا انسان.💜