امروز صبح
بعد از به جا اوردن نماز صبح، با مادربزرگم و خاله کوچیکم حرکت کردیم به سمت حرم به حرم
برای وِداع با پدری مهربان و دلسوز، و شجاعِ ایران 💔🇮🇷
هوا، هوای اربعین بود!
حرم به حرم ماشاالله و شُکر خدا با وجود این همه نفر شده بود مثل مَشایه :)
هر از گاهی حس میکردم توو راه کربلام و دارم میرم به آغوش حُسین..! 🥲🖤
خیلی هوا گرم بود(از بطری آب معدنی هم میشه فهمید 😅)، ولی این وسط
یچیزی بود که باعث میشد این گرما..طاقت فرسا بشه
میدونی اون چی بود؟
منتظر برایِ پیکر آقا
_ ساعت ها توو عمود های مختلف، منتظر بودیم تا بلکه آقا برسه پیش مون
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکم تعریف مون رو ببریم به سمت این قسمت داستان 🙃😅
مادربزرگ عزیزم هر موکبی که میدید شربت میده، میگفت برید بخورید که گرما زده نشید
ماهم اگر نمیرفتیم، خودش میرفت و تو بطری آب معدنی شربت میگرفت برامون :)
و اینگونه ما از شربت غنی بودیم 😺😸🥤
_ نمونش اینجا 😹🤌🏻
خونهی من ایرانه.
یکم تعریف مون رو ببریم به سمت این قسمت داستان 🙃😅 مادربزرگ عزیزم هر موکبی که میدید شربت میده، میگفت
یجایی هم درکنار شربت، این خوشمزه هارو دادن.. ؛))) ✨
نمیدونم چه نوع شیرینیای بودن، ولی شبیه به باقلوا بودن و بسیار خوشمزههههههه! 🌝
شاید ظاهر خوبی نداشته باشه، ولی اَمان از مزهاش ✨