امروز همکلاسیم آبجیش و آورده بود مدرسه
پنج سالش بود، اسمشم مهسا بود
این تا وارد کلاس شد
بدو بدو رفت پیش دبیر به صورتش نزدیک شد و گونه ی دبیر مون و بوسید 🙃
یهو همه اینطوری بودن که اوووو، واااای 😃✨
بعد اومد سر میز ما نشست (میزا مون بزرگن و حالت گروه گروه میشینیم)
یهو بهم گفت تو چقدر خوشگلی، چقدر چشمات قشنگه
بعد گفتم ای وای، تو که خوشگل تری! ✨ (چشماش سبز بود 😭🌟)
بعد بلند شد اومد کنارم دستمو بوسید 😭
گفتم عه چرا بوس میکنی کوچولو
بعد رفت سرجاش نشست
دوباره زنگ بدی یهو صدام زد گفت دختر خوشگله
برگشتم سمتش گفت خیلی خوشگلی 😭
خندیدم گفتم ولی تو که قشنگ تری!
بعد یهو دوباره از سرجاش بلند شد، اومد پیشم، گفت سرتو بیار نزدیک کارت دارم (همینقدر بزرگونه حرف میزد 😂) سرمو نزدیک سرش بردم و گونمو بوسید 🌚
بعد بهش گفتم عه، اگه هی بقیه رو بوس کنی آخرش مریض میشی ها
بعد صندلیش و آورد کنارم گفت میخوام پیش دوستم بشینم
سرشو گذاشت تو بغلم و دستاشم دورم حلقه کرد 🫠
یهو یکی از بچها گفت بهش میخوره مامان بشه 🥲🫠
شاید باورتون نشه، ولی تا آخر زنگ هی دستم و صورتمو میبوسید :)
مرا با خنده میبینی تصور میکنی شادم ،
همان بهتر نمی دانی که غمهایم فراوان است .