#رمان
#نشانه_هایی_در_باد
#مالک_دازی
پارت اول
پسری که شمشیر دستش گرفته بود گفت: «هی, حالت خوبه؟ نگران نباش. سر شیطان رو بریدم ولی دستات بدجوری خونریزی دارن. بیا اینو روی زخمت فشار بده.» با دست آزادش دستمالی تمیز برای سانمی انداخت.
سانمی با تردید پسر را ورانداز کرد. احتمالا یکی دوسال بزرگتر بود و نوعی یونیفرم نظامی با یقه ای انعطاف پذیر بر تن داشت. رد دو زخم کهنه پایین چشم چپش مشخص بود.
سانمی سعی کرد خودش را جمع و جور کند: «وقتی سر شیطان و قطع کنی میمیرن؟»
«این همه راه واسه شکار شیاطین اومدی ولی این چیزارو بلد نیستی؟ شانس آوردی که زنده ای» پسر پیش از آنکه شمشیرش را غلاف کند خون رویش را پاک کرد. کنار سانمی نشست.
«خونریزیت قطع نشد,هان؟ نظرت چیه زخمت و محکم برات ببندم؟ فقط حواست باشه هروقت فرصتش و پیدا کردی یه دکتر درست حسابی بری» پسر از جیبش نوار باندپیچی درآورد.«دستت رو بده.» پارچه را محکم روی زخم فشار داد و ماهرانه آن را بست.
همانطور که سرگرم کارش بود پرسید: «تو همون پسر احمقی که همه حرفش و میزنن, مگه نه؟ شیطان کش نیستی ولی می ری دنبال شکار شیطان. چرا همچین کاری می کنی؟» به چشم های سانمی خیره شد. نگاهش به طرز دردناکی صمیمانه بود.
سانمی رویش را بر گرداند: «تک تک اون موجودات زشت و سلاخی میکنم.»
«جدی؟» انگار تلخی نهفته در صدای سانمی ذرهای پسر را مضطرب نکرده بود. با همان خونسردی سابق گفت: «میدونی اگه دست از این کارت برنداری فقط خودت و به کشتن میدی؟ با این طرز جنگیدنت حساب یدونه شیطان و هم نمیتونی برسی.»
«پس فکر کردی نمیتونم, هان؟»
پسر اصلا به لحن تلخ سانمی محل نداد. بلند شد و دستش را به طرف سانمی دراز کرد: «بیا بریم به یه مربی معرفیت کنم. برای اینکه بتونی تک تک شیاطین و بکشی باید خیلی قوی تر از این حرفا بشی.»
پسر لبخند پت و پهنی تحویل سانمی داد. سانمی اصلا فکرش را نمی کرد که کسی این طور غافلگیرش کند.
این اولین ملاقات سانمی شینازوگاوا و شیطان کشی به نام ماساچیکا کومنو بود.
#رمان
#نشانه_هایی_در_باد
#مالک_دازی
پارت دوم
«سلام، سانمی! دوباره زخمی شدی، آره؟»
سانمی جواب داد: «ساکت شو.»
وقتی سانمی از آخرین ماموریتش برگشت ماساچیکا جلو خانه منتظرش بود. چشمش که به زخم عمیق شانه ی سانمی افتاد لحظه ای نگرانی وجودش را فراگرفت اما خیلی زود لبخند به صورتش برگشت.
سانمی سعی نکرد نارضایتی اش را پنهان کند: «اینجا چیکار میکنی؟»
«داشتم از ماموریتم برمیگشتم که سر و کله ی یه کلاغ کاسوگای پیدا شد و گفت که تو هم ماموریتت رو تموم کردی. واسه همین گفتم بیام تا باهم یه دلی از عزا دربیاریم. دوباره داشتی از خون کمیابت استفاده میکردی؟ بهت که گفته بودم نباید مدام خودت و زخم و زیلی کنی»
سانمی موهایش را از جلو صورتش عقب زد و با دلخوری نچ نچ کرد: «این قضیه هیچ ربطی به تو نداره» دلش میخواست فقط برود و بخوابد اما دوباره این پسر وراج پیدایش شده بود. دیگر از دست او جانش به لبش رسیده بود.
همیشه ی خدا تو کمینه منه. این یارو چه مرگشه؟
سانمی سعی کرد همکار شیطان کشش را از سر راه کنار بزند اما ماساچیکا بازویش را گرفت: «از جات جم نخور. باید بریم عمارت پروانه.»
«چی؟»
«باید زخمت و مداوا کنی و کوچو هم حسابی سرزنشت کنه شاید سر عقل بیای»
«حتما شوخیت گرفته» سانمی با ماساچیکا شاخ به شاخ شد و دماغ هایشان عملا به هم خوردند. چشم غره های خشونت بار سانمی ترس به دل همه ی هم قطارانش و کاکوشی ها می انداخت. حتی شیطان کش های کهنه کار تر هم با دیدنش عقب میکشیدند اما روی ماساچیکا هیچ تاثیری نداشت.
ماساچیکا گفت: «درباره ی همچین چیزایی شوخی نمی کنم.»
«نشنیدی چی گفتم؟ این قضیه ربطی به تو نداره، کومنو.»
ماساچیکا ابرویی بالا انداخت و گفت: «جدی میگی؟ من کسی بودم که به استادمون معرفیت کردم. در اصل داداش بزرگت حساب میشم.»
«بسه دیگه هی سانمی فلان، سانمی بهمان. اینقدر منو به اسم کوچیکم صدا نزن و جوری رفتار نکن انگار رفیق جون جونیمی»
«تو هم میتونی منو به اسم کوچیکم صدا کنی. این جوری بی حساب میشیم، درست نمیگم؟» ماساچیکا با لبخند گفت: «ما.سا.چی.کا. بگو ببینم بلدی؟ امتحانش ضرری نداره.»
«تو اصلا مثل اینکه حرف حالیت نمیشه!» سانمی با درماندگی سعی کرد دستش را آزاد کند اما انگشت های ماساچیکا مثل منقار لاکپشت دور بازویش قفل شده بودند.
کار به کتک کاری نکشید. سانمی آنقدر ضعیف شده بود که حین تقلا از هوش رفت. بیدار که شد در تختخوابی در عمارت پروانه بستری اش کرده بودند.
و اینم از این رمان امیدوارم خوشتون اومده باشه پارتای بدشو انشالا در روز های آینده میزارم ( به من اعتماد نکنید یادم میره)
𝓓a݁ꨲily` ⟆᪶᪹᪺᷂࣪͞da𝒛ai
#رمان #نشانه_هایی_در_باد #مالک_دازی پارت دوم «سلام، سانمی! دوباره زخمی شدی، آره؟» سانمی جواب داد: «س
تا جایی که میدونم من اولین نفریم که همچین چیزی گذاشته پس اگه کسی اسکی کنه میفهمم..بازم شما لطفا این کارو نکنید ( آخه برادر من کی میاد محتوای چنله تورو اسکی بره؟)
𝓓a݁ꨲily` ⟆᪶᪹᪺᷂࣪͞da𝒛ai
تا جایی که میدونم من اولین نفریم که همچین چیزی گذاشته پس اگه کسی اسکی کنه میفهمم..بازم شما لطفا این
حالا کار از محکم کاری عیب نمیکنه؟ نه؟(ادمین مایین)